ابوالحسن افشار
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید ابوالحسن افشار (۱۳۴۲ سوادکوه _ ۱۳۵۹ دالاهو) متولد شهرستان شهید پرور
سوادکوه شمالی در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش سیده آمنه تابشی و پدرش قنبر نام داشت.ابوالحسن افشار در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.ابوالحسن افشار در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۵۹/۸/۲۴ هجری شمسی در منطقه
دالاهو شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. این شهید بزرگوار جاویدالاثر هستند. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
برايش نامه فرستاديم برگرد كه مادر خيلى بىقرارى مىكند. دلش تنگ مىشود. ديگر آن آدم سابق نيست كه بىخيال، دنبال باغ و لانۀ مرغوخروسهايش باشد. يواشكى گريه مىكند و درد دستوپا را بهانه مىكند. گفتيم: «لااقل براى يهبار برگرد خونه». آقاى لاجيمى، مىدانيد جوابمان را چه داد؟ جواب داد: «من فقط در دو صورت به شيرگاه برمىگردم. يا جنگ تحميلى تمام شود و ايران پيروز شود، يا اينكه بدنم را به شيرگاه خواهند آورد». آن روزها فكرش را نمىكرد جنگ هشتسال طول بكشد. اين همه جوان مؤمن پاى اين دفاع پرپر شوند. آتش جنگ تازه شعلهور شده بود و كسى گمان نمىكرد ايران بتواند اين همه طاقت داشته باشد. آقاى لاجيمى، من زياد اهل مصاحبه نيستم. حالا هم بهخاطر ابوالحسن است كه قبول كردهام صحبت كنم. من براى او خيلى چيزها را بهجان مىخرم. همه چيزمان با هم بود. با فاصلۀ كمى از هم بهدنيا آمده بوديم. با هم درس حوزه مىخوانديم. فكر مىكرديم. بزرگ مىشديم. رابطۀ قلبى ما شكل ديگرى داشت. چيزى بالاتر از دو برادر. خانواده هم مىگويند: «قباد و ابوالحسن طور ديگرى با هم برادر بودند». وقتى بعد از تمام شدن دورۀ دوم نظرىاش، تصميم گرفت به حوزه برود من از او حمايت كردم. مىگفت: «با روحانيت است كه انسان روشن مىشه» دو سال باهم به حوزهعلميۀ رستمكلا در خدمت آيتاللّه ايازى رفتيم. در همان دوره بود كه زمزمۀ انقلاب در هر شهر و روستايى پيچيد. امامخمينى رحمه الله شد مقتدايمان. پيامهاى كوبندهاش از دور مىرسيد. ابوالحسن آرام و قرار نداشت. پنهانى پيامها را مىگرفت و بين مردم پخش مىكرد. شبها غذاى سبكى را مىخورد و از خانه مىزد بيرون. ديوارنويسى مىكرد. نشريههاى انقلابى را پخش مىكرد. نگرانش مىشدم. گاهى هم حتى مىترسيدم. چندبارى دستگيرش كردند. خودش آرام بود و مىدانست اين خطرها را براى چه هدفى به جانش مىخرد. همين برايش كافى است. براى من هم. آقاى لاجيمى، بعضى آدمها روحشان سرشار از معنويت مىشود. هرچه در آن بيشتر غرق مىشوند، تشنهترشان مىكند. ابوالحسن هم همينطور بود. انقلاب كه پيروز شد، خيالش راحت نشد. گويا حرارت قلبش را بيشتر كرده بودند. يكجا بند نبود. هر لحظه در كميته و پايگاهى بود. دروس لمعتين را تمام كرده بود كه هوايى شد. پاهايش را در يك كفش كرد و گفت دوست دارد اسلحه شناسى ياد بگيرد. هنوز ۱۵ سالش تمام نشده بود. با خودم فكر مىكردم مگر شانههايش طاقت سنگينى اسلحه را دارد؟ سه ماه در شيرگاه رفت اسلحهشناسى ياد گرفت. همه دانستند اگر همينطور ادامه دهد بعدها فرماندۀ قابلى خواهد شد. رضايت مادر و پدرم را گرفت تا براى تكميل دورۀ اسلحهشناسى به گرگان برود. هرچند كه به گرگان ختم نشد. بلافاصله بعد از آن راهى باختران شد تا دورۀ چريكى ببيند. وقتى برگشت مردى شده بود. از ديدنش احساس غرور كردم. ديگر يك نوجوان ۱۵ ساله نبود. پادگان شيرگاه جذبش كرد. لباس سبز پاسدارى پوشيد و مربى آموزش نظامى شد. آقاى لاجيمى، جوانهاى آن دوران جواهر بودند. فكرش را كنيد كه يك جوان ۱۶ ساله در پادگان آموزش نظامى دهد. پاسدار باشد و اسلحه به دست گيرد. دلِ شير داشته باشد وقتى صدام تصميم مىگيرد به خاك ايران دستدرازى كند. منتظر نماند تا كسى پيشقدم شود. روستاى بورخانى را، با تمام زيبايىهايش پشتسر گذاشت. باغهايى كه از بچگى در آنها دويده بود. سرسبزى و رطوبتى كه در آن نفس كشيده بود. انگار همۀ اينها در نظرش بىاهميت بودند. وصيتنامهاش را نوشت و گفت: «مىخوام برم». مىدانستم فقط شهادت مىتواند ابوالحسن را آرام كند. از خيالش پشتم مىلرزيد؛ اما به روى خودم نمىآوردم. مادرم گفته بود: «لااقل يهبار برگرد من دوباره ببينمت». مادرها خيلى دلشان نازك است. زود مىريزد و دير بند مىخورد. از روزى كه ابوالحسن وسايلش را جمع كرد و رفت باختران. كرمانشاه دو ماه گذشت. همانجا كه دورۀ چريكىاش را گذرانده بود. از آخرين نامهاى كه فرستاده بود، زمان زيادى گذشت. دو هفته از او بىخبر بوديم. مادر نگران بود و دستودلش به كارى نمىرفت. انگار خبرى را به قلبش الهام كرده باشند. هرجا سراغش را گرفتيم، كسى خبر نداشت. عاقبت خبر دادند: «ابوالحسن مفقود شده. در تنگۀ دالاهو». ابوالحسن و يكى از دوستانش، آقاى رضادوست، در آن كوهستانِ خشن با دشمن درگير شده بودند. در كمين نشسته بودند كه ناگهان پشتشان خالى شد. بقيه رفته بودند و آنها بدون كمك مانده بودند. خبرى هم از پشت سر نداشتند. تنگۀ دالاهو شش سال از جنگ در دست دشمن بود. زير آتش و بىرحمى صدام. گفتند: «احتمالا بدنش زير نارنجك دشمن پودر شده يا در همون كوهستان مفقود شده». خدا مىداند در آن شش سال چه گذشت. مهم اين است كه سفر ابوالحسن هيچزمانى به برگشت ختم نشد. حتى بدنش را هم به شيرگاه نياوردند. ما مانديم و هزار سؤال بىجواب. ما مانديم و چشمهايى كه هنوز منتظرند. بعد از ابوالحسن، اسلحۀ زمينماندهاش را برداشتم. هرچند نمىدانستم كجا و در چه وضعيتى به زمين افتاده است بقيۀ برادرهايم و حتى پدر پيرمان هم راهى جبهه شدند. گفته بودم كه بهخاطر ابوالحسن خيلى چيزها را بهجان مىخرم. بهخاطر خونى كه از او ريخته شد و خون هزاران ابوالحسن ديگر كه هشت سال را ايستادند و كمر خم نكردند. هدفى كه ابوالحسن را با خودش برده بود، مرا محكم مىكند. آرام مىكند؛ اما... اما امان از مادرها. مادرها خيلى دلشان نازك است. زود مىريزد و دير بند مىخورد. سالها مىگذرد؛ اما او هنوز هم غروبها مىنشيند روى ايوان. چشم مىدوزد به انتهاى جاده. مىگويد: «من اميد دارم روزى پيكر ابوالحسن رو در آغوش بگيرم».