احمدعلی طهماسبی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید احمدعلی طهماسبی (۱۳۴۸ آمل _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد
شهرستان آمل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش نعمت نام داشت.احمدعلی طهماسبی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.احمدعلی طهماسبی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۱/۸ هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
بانصرکلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
عاشق مولا على عليه السلام بودم نذر كردم همۀ بچههايم على شوند اولى اسحاقعلى، دومى نورعلى، سومى شيرعلى، چهارمى جانعلى، پنجمى احمدعلى و آخرى ذوالفقارعلى. ولى عشق على در احمدعلى بيشتر نمود داشت. اينكه بچۀ من لباس طلبگى بپوشد، لباس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و امام على عليه السلام را. بخواهد زندگىاش را طبق رسمورسوم آنها انجام بدهد مايۀ افتخار من است. هميشه از خدايم بود كه بچههاى من بخواهند علىوار زندگى كنند. احمدعلى خواست به حوزه برود. من خودم با اينكه رسم مسلمانى را رعايت مىكردم؛ با اينكه پدرش بودم نگاهم به خطوربط او بود. قبل از آن هم بچههاى من همه مؤمن بودند. راه اسلام را پيش گرفته بودند. در بانصركلا هيچكس يك دوچرخه نداشت من دوتا ماشين داشتم. تويوتا و نيسان. اين ششتا پسر من مردم را سوار مىكردند و مىبردند تظاهرات در شهر و عصر برمىگشتند. هر ششتايى در راه انقلاب كار مىكردند. احمدعلى كلاس اول راهنمايى را كه خواند يك روز آمد گفت: «حاجى، من مىخوام درس علمى بخونم طلبه بشوم». تا وقتىكه چهاردهساله شد. رفت مسجدجامع آمل. درس خواند. مقدمات عربى مىخواند. مقدمات را گذراند و گفت: «مىخوام بروم جبهه». ديدم كه يكىيكى دارند به جبهه مىروند. چيزى براى گفتن نداشتم. مادرش گفت: «حس مىكنم گوشههاى قلبم چروك خورده. قلبم ديگه طاقت نداره». همين هم قلبش كار دستش داد. آخر به دنبال پسرها راهى آخرت شد. احمدعلى تازه هفده سالش شده بود. هنوز وقت داشت؛ ولى خودش مىخواست برود. به راهى كه امام رحمه الله گفته بود. مىگفت: «تا ما با هم وحدت داريم دشمن نمىتونه يهقدم خاك ما رو بگيره. من بايد به كمك مردم جنوب برم». قبل انقلاب هم وقتى بيرون مىرفت اذيت مىشد كه زنها بىحجاباند. بعد از انقلاب هركسى را كه مىديد دارد به نظام دهنكجى مىكند، خيلى سفتوسخت مىايستاد و مىگفت كه اين انقلاب خون داده تا اسلام پياده بشود. بايد زنها حجاب داشته باشند. در وصيتنامهاش هم نوشته بود: «راضى نيستم كسى بد اين نظام را بگويد. روحم در عذاب است». ششتا پسرهايم وقتى از شهر مىآمدند اسم كسى را پيش من نمىبردند. هر ششتايى با هم خيلى كم درخانه ديده مىشدند. سرشان به كارهاى خودشان گرم بود. وقتى بودند يكسره سرشان در كتاب بود و اگر از آنها كارى مىخواستى انجام مىدادند وگرنه ساكت نشسته بودند و حرفى نمىزدند. بعد از پيروزى انقلاب آنها هم يكىيكى به جنگ رفتند. اصلاً يادم نيست كلاس قرآن رفته باشد. مىخواستيم او را به آمل بفرستيم كه دبير شود، نخواست. در مسجدجامع آمل مشغول تحصيل شد. وقتى به ديدنش مىرفتم مىديدم پتوى نازك به خودش پيچده تا خوابش زياد نشود. همانطور تا دم اذان صبح نيمهخواب و نيمههوشيار بود. يكدفعه متوجه مىشدم كه بيدار شد و در هواى سرد وضو گرفت و به نماز ايستاد. من هم نگاهش مىكردم و مىگفتم: «حقا كه همان اسم على براى بچههايم بس است كه على عليه السلام نگهدارشان هست». يكىيكى رفتند و آمدند. تا آخر نوبت به احمدعلى افتاد. سهدفعه رفت كه بار سوم به دلم افتاد خبرى شده است. داشتم با رفيقم از آمل بهطرف خانه مىآمديم كه يك ماشين تويوتاى سپاه پيچيد سمت محلۀ ما. گفتم: «قسم مىخورم اين ماشين دم در خانه ما نگهمىداره». گفت: «به دلت بد راه نده». رسيديم پشت سر ماشين كه ديدم خودشان هستند و خبر احمدعلى را آوردند. كربلاى پنج شهيد شده و تركش خمپاره به سرش خورده بود. بهمنماه بود. او را با همان لباسهاى سپاه آوردند. بدنش پوشال شده بود. تكهتكه جمع كرده بودند برف كنار ديوارها هنوز آب نشده بود. آسمان، ابر سنگين داشت و حالوهواى باريدن. وقتى او را آوردند نمىدانم اينهمه دوست و آشنا از كجا خبردار شده بودند. خودم هم در عجب ماندم. قيامتى شده بود. صبح بود؛ ولى انگار عصر بود و دم غروب. من حال خودم را نمىفهميدم. هنوز چشمانتظارش بودم. هنوز مردم مىخواستند از او مسئلۀ شرعى بپرسند. او را بىلباس روحانى آوردند. بسيجى رفته بود. من هنوز تكههاى لباسش را دارم. هردفعه كه يكى از پسرها يا وقتى مادرش فوت شد يك تكه لباس احمدعلى را همراه جسد دفن مىكنم كه شفاعت بكند. احمدعلى براى خودش جايگاهى دارد. پسرم مىخواست يك پله بالاتر بنشيند، خدا دستش را گرفت و صدها پله بالاتر نشست. اسمورسمش تنها در همين آبادى نماند، بلكه به آبادىهاى ديگر هم رسيد. چون خسرو بود، شيرين بود، مصلحت اين بود! به حوزۀ مسجدجامع رفتم تا وسايلش را بياورم ديدم كلى كتاب دارد. همه را بخشيدم. خودش هم اگر بود همه را مىبخشيد، رفقايش با من دست دادند، مرا در بغل گرفتند، تسليت گفتند و من لحظۀ آخر كه به دلم افتاده بود ديگر احمدعلى را نمىبينم پيش چشمم زنده مىشد. مىدانستم مىرود و ديگر برگشتى ندارد؛ ولى نمىتوانستم جلويش را بگيرم. خودش مىگفت: «پدرومادر من هستيد، دعا كنيد كه شهيد بشم. دعا كنيد كه بچهتان عاقبت بهخير بشه. قدمى كه برمىدارد قدم خير باشه». همينطور هم شد. قلب من يكسال بيمار شد، بعد هم عمل كردم. به دكتر هم گفتم: «دكتر، داغ فرزند درد بىدرمان است. دردش رو فقط خودم مىدانم و اين تكه گوشت. زنم هم همينطور شد. او زودتر عمرش را داد به شما!» اميد دارم كه دم آخر، بيايد دست باباى پيرش را بگيرد و ببرد پيش امامحسين عليه السلام.