احمد بابایی ممشی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید احمد بابایی ممشی (۱۳۵۰ سوادکوه _ ۱۳۶۷ سید صادق) متولد شهرستان شهید پرور
سوادکوه در استان
مازندران است. مادرش ؟ و پدرش علی نام داشت. تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد.شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. احمد بابایی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۱/۵ هجری شمسی در منطقه
سید صادق شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید بابایی پس از تشییع در گلزار شهدای
زیراب به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.هفدهم شــهريور ،۱۳۵۰ در شهرســتان قم چشم به جهان گشود. پدرش علي، دادستان بود و مادرش رقيه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. سپس به فراگیری علوم دینی و حــوزوی پرداخت. به عنوان بســيجی در جبهه حضور يافت. پنجم فروردين ،۱۳۶۷ در دیشــن به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای شهرستان فیروزکوه واقع است
[ویرایش]
همۀ مردم سوادكوه آمده بودند. از داخل سوادكوه تا امامزاده عبدالحق، جاى سوزن انداختن نبود. سينىهاى تزيينشده با گل و ظرفهاى حنا و خوشبو، معطر به گلاب پر از كادوها با جلدهاى رنگى كه زنها روى تزيينشان وقت گذاشته بودند و حالا روى سرها مىچرخيد. فاميل عروس حضور نداشت و مردم، خودشان لوازمى را كه بايد فاميل عروس تهيه مىكردند آورده بودند. به تعداد سينىها و خوانچههاى رنگارنگ، اضافه مىشد و قطار آنها به شكل منظمى به سمت امامزاده حركت مىكرد. آنقدر احمد عزيز بود كه كسى فكر نمىكرد سينىاش با سينى بغلدستى اشتباه شود و سينىاش ديگر به خانه برنگردد. شور عجيبى در دلها افتاده بود. يكى از پيرمردها با لهجۀ غليظ مازنى، مقابل جميعت «اميرخوانى» مىكرد. هيچكس فكر نمىكرد روحانىاى لازم است تا مراسم را انجام دهد، خود احمد روحانى بود و همچنين پدر و برادرها و فاميلهايش نيز روحانى بودند. هيچكس در جيبش دنبال سكه براى شاباش نمىگشت. سيزده سال پيش، مادر احمد از خواب بيدار شد و به صورت پسر چهارسالهاش نگاه كرد و سورهاى خواند. بعد هرچه كرد، نتوانست دوباره خواب را به چشمانش برگرداند. او در خواب ديده بود كه هالهاى از نور، دور صورت چهار سالهاش را گرفته و وقتى براى حاجآقا اين خواب را تعريف مىكرد، باور داشت كه اين خواب معنايى غير از اين دارد كه احمد هم مانند پدرش روحانى خواهد شد. چون ديگر بچهها نيز درس حوزه مىخواندند و مادر براى هيچكدامشان به اين وضوح خوابى نديده بود. حالا احمد را با سلام و صلوات همراهى كردند. او هفده ساله بود؛ اما گويى مردم بيش از صد سال با او زندگى كرده بودند و از او تعريف مىكردند. آخرين بار كه احمد به جبهه رفت، همه حرفهايى زدند؛ مثل اينكه چرا بايد به منزل تكتك فاميلها برود و خداحافظى كند يا چرا بايد وصيتنامهاش را به اسم شهيد امضا كند يا اينكه چرا چنين بىقرار است و گويى گمشدهاى دارد و همۀ اينها به نسبت بارهاى قبل كه به جبهه مىرفت، عجيب به نظر مىرسيد. اما همحجرهاى احمد در قم، كه اكنون درپى مردم خوانچه بر سر، حركت مىكرد، دلش قرص و محكم بود و مىگفت: «نگران نباشيد احمد شهيد نخواهد شد». او البته خواب زمان چهارسالگى احمد را كه مادرش ديده بود، نشنيده بود و حتى اگر هم كسى برايش آن را تعريف مىكرد، باز با دلى مطمئن مىگفت، دستكم احمد اين بار شهيد نخواهد شد و خودتان را نگران نكنيد. همچنين جنگ نيز به پايانش نزديك شده بود و عمليات والفجر هشت، احتمالاً آخرين تلاشهايى بود كه دو طرف دربارۀ مرز انجام مىدادند و با وجود اينكه او از طرقى خبردار شده بود نيروها به سيدصادق عراق خواهند رفت، باز هم يقين داشت كه اين بار احمد شهيد نخواهد شد. وقتى ديگران با نگرانى به او گفتند كه با اين اوصاف احمد، چطور آنقدر مطمئنى و او تعريف كرد، بار پيش كه احمد از جبهه برگشت و با جواد به حوزه آمد، بهشدت سرماخورده بود. او از احمد پذيرايى كرد و برايش آش برنج پخت. او كه در احمد حالات معنوى را چنان شديد ديده، با خودش فكر كرده كه بايد بر سر راه شهادت احمد مانعى بسازد. براى همين تا ديروقت او را مجبور كرده تا از خاطرات جبهه و رشادتهاى رزمندهها برايش تعريف كند. او درحالىكه تعريف مىكرد، چنان چشمهايش برق مىزد و به هوشش ايمان داشت كه براى لحظهاى به خاطر نياورد كه جواد برادر احمد نيز همراهش بود و وقتى به ياد آورد از جواد پرسيد: «يادت هست جواد جان، تا يك ساعت مانده به اذان من او را به تعريف گرفتم و هى سؤالپيچ كردم جواد سرش را به علامت تأييد تكان داد». «شايد آن موقع جواد فكر مىكرد، عجب من آدم بى ملاحظهاى هستم كه رزمندۀ خسته و مريض ازجنگبرگشته را آنقدر معطل مىكنم». جواد لبخند محوى روى لبش نشست. او ادامه داد: «درست يك ساعت مانده تا اذن، از جا بلند شديم و قرار شد كه بخوابيم. من به احمد گفتم اين يك ساعت را استراحت كن تا من خودم براى نماز صبح بيدارت كنم». جواد سر تكان داد. او گفت: «من چه كار كردم؟ گرفتم تخت خوابيدم و دم طلوع آفتاب چشم باز كردم و بعد كه ديدم احمد خوابيده، خيالم راحت شد كه نمازش قضا رفته». بعد او تعجب را در نگاه حاضران ديد و متوجه شد كه ديگران ربط تعريفش را با آسودگىاش از شهيدشدن احمد نفهميدهاند، گفت: «خب كسى كه نماز صبحش قضا شود، شهيد مىشود؟ لااقل به اين زودى نمىشود، من خودم شهدا را از نزديك ديدهام». جواد آه بلندى كشيد و سپس سرى تكان داد و وقتى ديگران جوياى ماجرا شدند، رو به همحجرهاى احمد گفت: «اى بندۀ خدا، احمد بعد از خوابيدن جنابعالى، از جا بلند شد و آن شب نخوابيد و نماز شبش را هم خواند و به نماز صبحش وصل كرد و بعد از تعقيبات مفصل، نزديك طلوع خوابيد». ناگهان همحجرهاى احمد از تعجب دهانش باز ماند. حالا او نيز پشت خوانچههاى عروسى مىدويد و منتظر بود احمد را بياورند. در سوادكوه، رسم اين است كه اگر جوان مجردى، بسيار عزيز باشد، خانواده براى ختمش خوانچۀ عروسى مىچيند. حالا پيكر احمد را پس از انتقال از سيدصادق عراق، از قم به سوادكوه آورده و همۀ مردم سوادكوه، خوانچه درست كرده بودند. همه شنيده بودند كه مادر احمد از زمانى كه خبر شهادتش را شنيده، آنقدر بيتابى كرده كه مىترسند اتفاقى برايش بيفتد؛ اما اينك مادر احمد مقابل پيكر احمد ايستاد و با صدايى رسا و پرقدرت، فرياد كشيد كه خواب شهيد بهشتى را ديده و او در بهشتى بزرگ بر او عتاب كرده، «چرا اينقدر بيتابى مىكنى، احمد پيش ماست. احمد داماد بهشتىهاست».