ارسلان حق پرست گل فشانی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید ارسلان حق پرست گل فشانی (۱۳۴۲ قائمشهر _ ۱۳۶۱ شوش) متولد
شهرستان قائمشهر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش نبی الله نام داشت. ارسلان حق پرست گل فشانی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. ارسلان حق پرست گل فشانی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۱/۱/۲ هجری شمسی در منطقه
رقابیه / شوش شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها
مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۲ تشییع در گلزار شهدای
سیدنظام الدین به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
مريضى خيلى سخت است. براى خود آدم اما سختتر از وقتى نيست كه اولاد آدم مريض شود. آن هم مريضىاى كه ندانى خلاصى از آن وجود دارد يا نه. با هر نالهاى كه بچه مىكند، يك خروار توى مغزت، تيرآهن جابهجا مىشود. خواب و خوراك را از مادر و پدر مىگيرد. چند شب بود كه هر دو با چشمهاى پف آلوده بالاى سر بچه مىچرخيدند. با لبهايى كه يك لحظه از التماس به خدا نمىايستاد. اما طفل بدحال، بهتر نمىشد كه بدتر و بدتر. ديگر رو نداشتند به در خانه دكتر قائمشهر بروند. ديروز او با نااميدى دستهايش را به هم زده بود و گفته بود: كار ديگرى از دست من ساخته نيست. پاكت پر از خشابهاى قرص، زير طاقچه، كنار سماور افتاده بود و توى خيلى از خشابها، يكى - دو رديف افقى بيشتر قرص نمانده بود؛ مثل ته نفسى كه در ششهاى بچه به زحمت مىرفت و مىآمد. در يك فضاى بخارآلود، طورى كه بخار مقابل نور بايستد و نگذارد نور توى چشم بزند، نورى كه از صورت يك مرد بلند قامت به مقابلش ساطع شده، كنار اين مرد نورافشان، يك طلبه با عمامه سفيد ايستاده و به او نگاه مىكند. بخار از جلوى صورت طلبه كنار مىرود و دوباره رويش را مىپوشاند. زن با فريادى از خواب بيدار شد و به مردش كه با چشمهاى وق زده، به صورت دختر مريضشان خيره شده بود، گفت: ساعت چنده؟ مرد جوابى به زن نداد. زن از جا بلند شد و چادرش را از ميخ فرو رفته به ديوار كشيد و مقدارى از چادر به ميخ ماند و صداى جر دادگى سر داد و اما چادر از ميخ كنده شد و به سر زن نشست. مرد از جا بلند شد و مقابل زنش ايستاد و فرياد كشيد كه كجا مىروى اين وقت شب؟ زن جوابى نداد. مرد دست او را گرفت و با ملايمت بيشترى با لهجه مازندرانى گفت: حالا كه هيچ كجا باز نيست. زن با اميد به صورت شوهرش نگاه كرد و چشمانش برق زد. صبح زود، آن دو مقابل جايى بودند كه قرار بود حوزه علميه بشود و يا با چند كلاس قديمى، حوزه علميه بود. ساختمان نيمه كاره حوزه «كوتنا» كه داشت ساخته مىشد و كارگرهايى در قسمت جديد آن مشغول كار بودند. زن و مرد آنقدر ايستادند تا يك روحانى كهن سال وارد بخش قديمى شد و آن دو پشت سرش حركت كردند. مرد به زن گفت: اين آقا بوده؟ زن شانه تكان داد. حالا هر دو مقابل روحانى كهنسال ايستاده بودند. زن به مرد رو كرد و گفت: ايشان نبود. روحانى ابرويش را بالا داد و به مرد گفت: چى شده برادر؟ مرد با حالت شرمندگى سر به زير انداخت و گفت: حاج خانم ديشب اين جا را خواب ديده. روحانى لبخند زد و گفت: خير باشد! مرد با شرمندگى بيشترى گفت: او يك روحانى را خواب ديده و بايد او را پيدا كنيم. روحانى پير، شانه بالا انداخت و گفت: خب، اگر همين جا بايستيد، يكىيكى از راه مىرسند. زن و مرد ايستادند تا يك يك عمامه به سرها وارد حياط محوطه قديمى شدند و به كلاسهايشان نشستند. چند ساعتى از ماجرا گذشت و مرد زير لب غر مىزد و زن همچنان رو به جلو خيره بود. روحانى كهنسال بين كلاسى كه برگزار كرده بود، به سراغشان آمد و به مرد گفت: همه آمدهاند. مرد عرق پيشانىاش را گرفت و از شيخ پير خداحافظى كرد. زن اما همانجا مدتى ايستاد. مرد دوباره برگشت كه با تشر زنش را از آنجا ببرد كه ديد زنش مبهوتِ كارگرى شده كه مشغول بنايى در قسمت جديد حوزه است. مرد مقابل زنش ايستاد و گفت: يالّا برويم، بچه تنهاست. زن به كارگر اشاره كرد و گفت: اين شكلى بود، خدا شاهد است. مرد فرياد كشيد كه مگر نمىگويى شيخ بود؟ روحانى پير به سمت آنها آمد و گفت: چه خبر شده؟ زن به شيخ پير گفت: حاج آقا، من اين بنا را ديشب در خواب ديدم كه عمامه داشت. شيخ پير نگاهى به بنايى كه تا آرنج دستش در گل بود، انداخت و گفت: ارسلان؟ زن با حالتى مستأصل گفت: نه اين كارگر نبود، شكل او بود، يك روحانى را به خواب ديدهام. مرد دست زنش را گرفت و كشيد. روحانى پير جلو دويد و دست مرد را گرفت و گفت: ارسلان طلبه است. طلبه سطح يك هم هست. بعد توضيح داد كه ارسلان حقپرست، روزها ساختمان حوزه را تكميل مىكند و شبها كلاسش را برگزار مىكند. زن چشمانش درخشيد. مرد هم حالا خنديد. فضا بخار آلود است و مرد نورانى كه صورتش پشت غبار پيدا نيست، به زن گريانى كه مريضى را در بغل گرفته مىفرمايد: سيبى را از او بگير و به بيمارت بده، انشاءالله شفا پيدا مىكند. حالا طلبهاى كه بنّا بود و عمامه نداشت، دستهاى گلىاش را شسته بود و دربهدر دنبال يك سيب مىگردد تا به زن و مرد بدهد. اوايل فروردين ماه سال ۶۱ بعد از عمليات فتحالمبين، باز هم همين زن و مرد، اين بار با فرزند سالمشان، هنوز آفتاب نزده بود كه از خانه بيرون زدند. آنها زودتر از همه خودشان را از كوتنا به روستاى گل افشان رساندند. آنها به تشييع جنازهاى آمده بودند كه از عمليات فتحالمبين و منطقه عملياتى رقابيه شوش آمده بود. آنها آنقدر ايستادند تا آفتاب بالا آمد و يك يك مردم روستا جمع شدند، درحالىكه مثل پدر و مادر ارسلان حق پرست گريه مىكردند. ارسلانى كه باز، عمامه بهسر نداشت و نهتنها عمامه بر سر نداشت، بلكه سرش را متلاشى كرده بود تركش يك انفجار.