حسنجان عباس تبار فیروزجایی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید حسن جان عباس تبار فیروزجایی (۱۳۴۲ بابل _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش صادق نام داشت.حسن جان عباس تبار فیروزجایی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.حسن جان عباس تبار فیروزجایی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۱۴ هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
کوهپایه سرا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
حسنجان كفشهايش را پوشيدهبود و زلزد به سِل. دستى روى سر گاو كشيد و بعد دست را از روى پشتش رد كرد. سِل آرام بود و فقط نگاه مىكرد. آقاجان كه رسيد، حسنجان رويش را بهطرف او كرد. - مىخواهيد بفروشيدش؟ - اگه طلبكار، پولش رو بخواد آره. - نفروشيدش... بار سومى بود كه حسنجان راه جبهه را رفته بود. براى آقاجان ولى معمولى نمىشد. اصلاً سختتر هم شده بود. اين رفتن، آشوبى به دلش كرده بود كه سر درنمىآورد. چشمش تر شده بود. چندقدم تا جلوى در دنبال حسنجان كرد و گفت نرو. مىدانست گفتنش فايده ندارد ولى گفت. خانمبالاخداحافظىهايش را داخل خانه كرده بود. حسنجان كه رفت، مادر هم از داخل اتاق بيرون آمد. آقاجان دنبال حسنجان نرفت. مىدانستند خوشش نمىآيد كسى بدرقهاش كند. خانمبالا چادرش را دور كمرش بست و از خانه بيرون زد. حسنجان هنوز خيلى دور نشده بود. خانمبالا در را نيمهباز گذاشت تا صدا ندهد. آرام افتاد دنبال پسرش. حسنجان مادر را نمىديد ولى مادر خوب پسرش را مىديد. دفعۀ اولى كه حسنجان جبهه رفته بود، با بدنها سروكار داشت. بعد از عمليات مىرفتند منطقه و بدنهاى پراكنده در صحراى محشر عمليات را جمع مىكردند. مادر اگر دلش طاقت مىآورد مىپرسيد و حسنجان خاطراتش را تعريف مىكرد. از شهيد اصفهانى مىگفت كه سهماه بدنش روى خاك مانده بود و حسنجان بدنش را بغل گرفته بود و برگردانده بود عقب. ساعت دستش هنوز كار مىكرد. خانمبالاخودش مىگفت تعريف كن ولى طاقت نمىآورد تا آخرش را بشنود. سهماه تمام بدن دستهگلى روى خاك مانده بود و بيچاره مادرش! چطور بىخبرى از پسرش را اين سهماه طاقت آورده بود؟! بار دوم تير و تفنگ دستش بود. بعد از قم رفتنش بود كه راهش به جبهه بازشده بود. حسنجان از كودكى نمازخوان بود. اين را همه اهل كوهپايه مىدانستند. هميشه توى مسجد پيدايش مىكردند و رفته بودند تعريفش را براى خواهرش كرده بودند و حسنجان خجالت كشيده بود. بزرگتر كه شد رفت بهشهر مدرسۀ آيتالله ايازى و بعد ازآنجا هم سمت مشهد و قم هم آخرين جايگاهش بود. آخرين جايى كه طلبهها به آن مىرسند. راهى مدرسه رسالت شد و تعهدنامه امضا كرد كه موقع درس مسافرت و غيبت بيش از ده ساعت نداشته باشد. ولى از سر قم رفتنش بود كه راهش به جبهه بازشده بود. حسنجان سوار اتوبوس شده بود. خانمبالا تا پاى اتوبوس نتوانسته بود برود. تا جايى كه پايش مىكشيد دنبال پسر رفته بود. حسنجان گفته بود كسى نيايد ولى تا لحظۀ آخرِ حركتِ اتوبوس چشمهايش به اطراف دودو مىزد و دنبال چهرۀ آشنايى مىكرد. خانمبالا راهِ رفته را سنگين برگشته بود. روزهاى انقلاب، حسنجان تمام اين مسيرها را دويده بود. يكبار از گلوگاه تا سيد نظامالدين، مأمور ژاندارمرى دنبالش گذاشته بود و حسنجان از رودخانه رد شده بود و براى خودش لاى درخت و صخرهها پناهگاهى پيداكرده بود و شب را همانجا مانده بود. خانمبالا دلواپسى آن شب را چطور گذرانده بود فقط خدا مىدانست. حسنجان دنبالِ اين كارها مىرفت و بقيه برادرها را هم دنبال خودش مىكشاند. انقلاب كه پيروز شد يكجور ديگر داستان داشتند. سر انتخابات رياست جمهورى كه رجوى نامزد شده بود، حسنجان مرتب مشغول فعاليت بود. درباره آقاى بهشتى انشا نوشته بودند. دست برادرش اسحاق را گرفته بود و باهم رفته بودند بين طرفداران رجوى. آن زمان براى تبليغش يك سرى پوستر روغنى خوب پخش مىكردند كه پشتسفيد بود. حسنجان و اسحاق يكمشت از كاغذهاى تبليغى را از طرفدارانش گرفته بودند. كاغذهاى پشتسفيد به كار چك نويس خودشان مىآمد و تازه اينطور دست جوانهاى بىگناه مردم هم نمىرسيد. خبرى از حسنجان نبود. از رفتنش خيلى گذشته بود. تلويزيون اخبار عمليات كربلاى پنج را مىگفت ولى خبرى از حسنجان نبود. بيست روزى بود كه عمليات تمامشده بود. آقاجان خواب مىديد. توى خواب هم هنوز دست حسنجان را مىكشيد كه اينيكى سفر را نرود. خانمبالاسرش را به كار گرم كرده بود كه فكر حسنجان را نكند. از شير گاوشان پنير و دوغ و كرۀ محلى درست مىكردند و مىفروختند. روى ترازو مىگذاشت و به كم و كسر بار دقت مى كرد. يكبار كه داشت پنير را مىكشيد حسنجان گفت: بگذار طرف پنير سنگينتر از طرف وزنه باشد. پنير آب و نمك داشت و بايد بيشتر وزن مىكرد. بعد از بيستروز، نامۀ حسنجان از جبهه رسيد. نامه را قبل از عمليات نوشته بود و تازه به دستشان رسيده بود. نامه زودتر از خبر خودش به خانه آمده بود. توى منطقه مىگفتند از حسنجان خبرى نيست ولى حسنجان توى نامه اصل حرف را زده بود: «از همه عذر و بخشش مىخواهم... خداى بزرگ! گناهانم را ببخش و خون ناقابلم را بپذير.» خانمبالا به ياد مادر اصفهانى افتاده بود كه چطور بىخبرى از پسرش را سهماه طاقت آورده بود؟! حتماً زودتر از اين حرفها خبرى از حسنجان مىرسيدكدام حسن جان؟! يكسفره را بازكرده بودند. يكتكه پارچۀ تاشده به اندازهى يك كتاب گذاشته بودند وسط و دور نشسته بودند. از بابل تا گلوگاه بسته را آورده بودند. داداش اصغر براى شناسايى رفته بود. چيز زيادى دستش را نگرفته بود. هيچى نبود و هرچه بود هم سوخته بود. هر طرف كه نگاه مىكردى پراز جمعيت بود. پارچه را بردند خانۀ حاج فرج تا همه، آنجا جمع شوند و باز كنند. تا آخرين بار حسنجان را بعد از نهسال آنجا ببينند. چندتكه استخوان بود كه معلوم نبود براى كجاست. سوخته بود و سياه. بينشان فقط كاسۀ سر مشخص بود. خانمبالا يك دلِ سير استخوانها را نگاه كرد. بار آخر كه خداحافظى مىكردند حسنجان نگذاشته بود مادر خيلى نگاهش كند. گفته بود مادر نگاه نكن، دل نبند، من بايد بروم. خانمبالاگفته بود بمان برايت زن بگيرم. حسنجان لب گاز گرفته بود. توى اين وضعيتِ جنگ، خجالت مىكشيد حرف زن و زندگى بزند. اگر جنگ تمام مىشد و همۀ رزمندهها برمىگشتند خانه، و سراغ زن و زندگى مىرفتند، او هم برمىگشت و زن مىگرفت. حالا اما اينطور برگشته بود. خانمبالا نشسته بود بالاى سر سفره و بغلش را بازكرده بود. استخوانها تكههاى از هم جدا بودند و در آغوش گرفتنشان سخت. مانده بود بعد از نُه سال براى اينها چطور مادرى كند!