• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

حسینعلی جعفری گاوزن

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید حسین علی جعفری گاوزن (۱۳۴۷ بابل _ ۱۳۶۵ مهران) متولد شهرستان بابل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش رمضانعلی نام داشت.حسین علی جعفری گاوزن در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. حسین علی جعفری گاوزن در عضویت بسیجی و در تیپ ۸۳ امام جعفر صادق و در رسته فنی و مهندسی به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۵/۱۰ هجری شمسی در منطقه مهران و در عملیات کربلای یک شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای افرابن به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

مرد مى‌دود دنبال رود. كلاهش را از سرش برمى‌دارد و به كنارى پرتاب مى‌كند. كفش‌هايش را هم از پايش درمى‌آورد و به پشت سرش پرتاب مى‌كند. دستش را مى‌گذارد روى تك‌تكمۀ بالايى بيخ گلويش و آن را باز مى‌كند تا آن را هم بكند. موج، پسربچه را با خودش به‌سرعت مى‌برد و مرد براى يك لحظه فكر مى‌كند كه ديگر به پسر افتاده در رودخانه نخواهد رسيد؛ رودخانه‌اى كه از شدت سيلاب طغيان كرده و براثر بارانى كه هنوز هم مى‌بارد، عصبى‌تر و پرخاشگرتر مى‌شود. مرد دنبال سر پسرش مى‌دود و فرياد مى‌كشد: «حسينعلى! حسينعلى!» در يك لحظه صورت محرم‌بانو، مادر حسينعلى، پيش چشمش مى‌آيد كه مثل همين آسمان گريان است و دستش را روى كمرش گذاشته است و مى‌گويد: «آخخخ!». صداى غرّشى شانه‌هايش را تكان مى‌دهد. اين صداى چه بود؟ صداى رعد است يا صداى كمر محرم‌بانو؟ ••• بيش از ده سال از آن طغيان رودخانه گذشته است. مرد كندوى زنبورى را از جا بلند كرده است و نمى‌داند چرا دلش هواى باران كرده و طغيان رودخانۀ ده سال پيش مقابل چشمش مجسم شده است. زنبورها روى صورت و دستش مى‌نشينند و هرازگاهى سوزش مثل سوزش نوك سوزن ميخى روى پوستش احساس مى‌كند. هجوم زنبورها مثل باران ريزى است كه از آسمان ببارد. صدايى ناگهان او را به خودش مى‌آورد. صداى رعد نيست؛ صداى كمر محرم‌بانوست. - محرم‌بانو! اين صداى كمرت بود؟ كندو بلند كرده‌اى‌؟ نه‌؟ پس چرا دست به كمر گرفته‌اى و كمرت اين‌طور صدا كرد؟! - ديشب در خواب، زلف حسينعلى پريشان بود. ••• از حاشيۀ كوهپايه‌سرا در روستاى افرابن تا مدرسۀ حسينعلى در گلوگاه بندپى، سه كيلومتر راه صعب‌العبور بود كه يك قسمتش را رودخانه‌اى وحشى مى‌پوشاند. گاهى بايد از لبۀ رودخانه حركت مى‌كردند كه آن روز طغيانش گريبانشان را گرفت و حسينعلى را بلعيد. مرد خودش را به آب انداخت و آن‌قدر رضا عليه السلام را صدا زد كه گلويش خراشيد. او فرياد مى‌كشيد؛ ولى نااميد خودش را به آب رودخانه نينداخت؛ چون يادش بود كه بيست‌وهفتم ماه مبارك رمضان سال ۱۳۴۷ ش نورى را ديده بود كه سر صبح آمده و بر روى سر حسينعلى افتاده و دور سرش چرخيده و رفته بود. براى همين، اميد داشت كه آن نور به كمكش بيايد تا حسينعلى را از رودخانه بگيرد. سمت راست حسينعلى، به‌اندازۀ يك سكۀ پنج تومانى و به رنگ آبى رودخانۀ وحشى، نقطۀ زيبايى داشت كه وقتى مرد پسرش را از رودخانه گرفت، سنگ رودخانه همان نقطۀ آبى را خراشانده بود. مرد مى‌دانست كه حسينعلى سهم رودخانه نيست؛ چون در عيد فطر همان سالى كه حسينعلى به‌دنيا آمد، محرم‌بانو سيدى را در خواب مى‌بيند كه به او مى‌گويد: همۀ بچه‌هايت مال خودت؛ اين يكى مال من باشد. بعد يك خشت طلايى به محرم‌بانو مى‌دهد و مى‌گويد: «اين خشت گنبد امام رضا عليه السلام است. پس رودخانه حق نداشت حسينعلى را ببرد. حسينعلى خيس آب بود و نفس‌نفس مى‌زد و آب در شش‌هايش پر شده بود. مرد پسرش را در آغوش گرفت و گفت: «چيزى نيست؛ چيزى نيست!». حسينعلى آبى را كه خورده بود، با صدا بالا آورد و اولين چيزى كه گفت، اين بود كه من ديگر مدرسه نمى‌روم! ••• حاج‌آقا اميرى به چروك‌هاى صورت مرد، كه نشان‌دهندۀ سيل مشكلات زندگى بود، نگاه كرد و با احترام و احتياط گفت: «سن اين بچه به حوزه نمى‌خورد!». وقتى حسينعلى را از حوزۀ علميۀ پاشاامير به خانه فرستادند، نامه‌اى هم در دستش بود كه نوشته بود: «خواندن امثله براى حسينعلى خيلى مشكل است و مغز او درس حوزه را نمى‌كشد. اين يك‌جور اخراج مؤدبانه بود. چروك پيشانى مرد عميق‌تر شد و زير لب از طغيان رودخانه به خدا شكايت كرد. چند سال طول كشيد تا حسينعلى دوباره بخواهد به حوزه برگردد. بااين‌حال، اين‌بار خود حاج‌آقا اميرى سيوطى را به او تدريس كرد. ••• محرم‌بانو داشت شير مى‌دوشيد. او گاو را در دستش فشار داد كه ناگهان صدايى بلند شد. - آخخخ، يواش‌تر!. - محرم‌بانو تكانى خورد و به دهان گاو خيره شد. - چيه نگاه مى‌كنى‌؟! محرم‌بانو يك قدم به عقب برداشت. در اين لحظه حسينعلى از پشت گاو بيرون آمد. - مادر من مى‌خواهم براى تحصيل به قم بروم. حاج‌آقا اميرى حسينعلى را به قم فرستاد تا تحصيلاتش را در آنجا تكميل كند. مرد حسينعلى را نصحيت كرد: - بچه‌جان! اگر در آنجا كسى با تو دربارۀ امام و انقلاب بحث كرد، تو تا حدى او را امربه‌معروف كن؛ ولى اگر ديدى خط و امر تو را قبول نمى‌كند و روبه‌راه نمى‌شود، حق را به او بده تا دشمنت نشود! حسينعلى سربه‌زير گوش مى‌داد. - اگر ادامه بدهى، يك‌دفعه ديدى يك چاقو برمى‌دارد و در قلبت فرومى‌كند. آن‌وقت چه كسى با اين‌همه مسافت و راه به داد تو مى‌رسد؟ اين را گفت؛ چون ديده بود كه حسينعلى در آن سوز سرما با چه زحمتى با دست خالى يك شعار ضدانقلاب را از روى ديوار پاك كرده بود. حسينعلى گفت: - جان مقابل اسلام چه ارزشى دارد؟ بعد نگاهى به محرم‌بانو كرد و گفت: - اسلام را فداى جان نبايد كرد؛ جان را بايد فداى اسلام كرد! ••• تايباد، نه تير چراغ برقى داشت و نه دكلى كه تلفن داشته باشد تا مرد منتظر تماس حسينعلى باشد. حسينعلى هشت ماه بدون هيچ خبرى رفته بود. حالا نامه‌اى از تايباد رسيده بود كه شغل من راحت‌ترين شغل است و كارم آسان‌ترين كار. مرد هميشه سختى كشيده بود و مى‌دانست كه در تايباد تحمل شرايط اقليمى مشكل است؛ اما حسينعلى نوشته بود: اگر بعد از آموزش نظامى به خانه نيامدم، ناراحت نباشيد. از امام و شهدا دم زدن، عمل هم مى‌خواهد و ما بايد حضور بيشترى در جبهه داشته باشيم. اسرا را در نظر بگيريد كه نيامدنشان به خانه چقدر طولانى شده است. نيامدن من در مقايسه با آنان چيزى نيست. اين پسر خلاف‌كارتان را حلال كنيد! خلاف حسينعلى اين بود كه از چهارده‌سالگى به هم‌حجره‌اى‌اش گفته بود كه منتظر فرصتى است تا خودش را به جبهه برساند. ••• حالا بيش از سال از آن طغيان رودخانه مى‌گذشت. پدر حسينعلى و مادرش محرم‌بانو، روى كوه چادر زده بودند و با نيش زنبورها مى‌جنگيدند. مرد نمى‌دانست چرا دلش هواى باران كرده و طغيان رودخانۀ ده سال پيش مقابل چشمش مجسم شده است؛ آن‌هم در گرماى مرداد سال ۱۳۶۵. صدايى هم كه شنيد، به صداى رعدوبرق شباهت نداشت. از محرم‌بانو پرسيد: اين صداى چه بود؟ محرم‌بانو كمرش را گرفت. - صداى كمرم بود؛ انگار شكست! ماشين بنياد تا دم كوهپايه آمد. هشت ماه بود كه حسينعلى در خط مقدم، تخريب‌چى بود. مرد به ماشين بنياد نگاه كرد و گفت: - يا امام هشتم! آنها آمده بودند كه بگويند حسينعلى در «كربلاى ۱» در مهران، با انفجار مين، تكه‌تكه شده است. روزى كه مرد مى‌خواست پيكر تكه‌تكه شدۀ حسينعلى را در گلزار گاوزن بابل بسپارد به خاك سپرد، همان نشان آبى، به رنگ رودخانۀ طغيان‌كرده، زير دستش رفت و بلند گفت: «يا امام هشتم!» آنها كه دورش را گرفته بودند، گفتند نورى را ديده‌اند كه آمد و دور پيكر حسينعلى را گرفت و رفت!








جعبه ابزار