حسینعلی رمضان پور چاری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید حسین علی رمضان پور چاری (۱۳۴۶ بابل _ ۱۳۶۷ شلمچه) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش خضرالله نام داشت.حسین علی رمضان پور چاری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.حسین علی رمضان پور چاری در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته مخابرات به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۲/۲۴ هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
چاری به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
نقاشى مىكشم. نقش يك درۀ پراز برف. درهاى كه وقتى برف مىبارد، ديگر چشم حتى ده سانتى مقابلش را هم تشخيص نمىدهد. درست مثل وقتىكه دره زير رگبار است. از يك قسمت مشرف به اين دره است كه پايگاهى با پرچم جمهورى اسلامى، برپاست. قاطرچى كولهبارى از نامۀ رزمندگان را ترك قاطرش گذاشته و قاطر را رو به پايين درهحركت داده. نقاشى فقط لحظۀ حركت را ثبت مىكند. نامۀ حسينعلى براى ما در خورجين اين قاطر است. در بازداشتگاه اين پايگاه، چندنفر كموله و دموكرات نگهدارى مىشوند تا به عقب فرستاده شوند. خبرى از نيروهاى جايگزين نيست. مدتى است كه خبرى نيست، نيروهايى بايد جايگزين شوند تا حسينعلى بتواند به مرخصى بيايد. اين تابلو ديگر ماجراى پايينآمدن قاطر و قاطرچى را نشان نداده است و بايد تابلوى ديگرى برايش كشيد. روزى كه حسينعلى مىرفت، دوبهدو بوديم. يكطرف من بودم، يكطرف او و براى همين هيچوقت اين را در هيچ بومى نقاشى نكردهام. يكطرف درى كه قرار بود بسته شود و ديگر من او را نبينم. شعر روضهخوان بىبىسكينه از داخل حياط به گوش مىرسيد. - تازه از جبهه آمدى. - مگر بهعنوان پاسدار نمونه تشويقى ندارى؟ مگر حالا حالا نبايد بمانى پيشمان؟ تابهحال چهارمرتبه به خط رفته بود و اين بار اولى بود كه من جلوى در راهش را سد كردم. من كه خواهر كوچكتر بودم. من كه رمقى هم برايم نبود تا مقابل راهش بايستم. تالاسمى داشتم و بدنم تكاپوى زيادى را تحمل نمىكرد. او خانداداش بود و متولد ۱۳۴۶. در بين ما نُه بچه، كه چندتايمان تالاسمى داشتيم، اما او سالم و زرنگ بود. بابا مىگفت: «از همان بچگى در مغازه به من كمك كرده. خيلى وقتها هم به من گفته تو نيا و من كارت را انجام مىدهم. در كنار كار، درس هم مىخواند و ديپلمش را با نمرات ممتاز، گرفته و بعد به حوزۀ علميۀ فيضيۀ بابل رفت و چهارسال شاگرد شيخفاضل شد.» از بزرگترين دو راهىهاى بچگى من، وقتهايى بود كه دفتر نقاشى به دستم و خطخطى مىكردم، او سر سجاده به نماز مىايستاد و برادرخواهرهاى قدونيمقد، منتظر بودند تا او به سجده برود و از كولش بالا بروند، من در دو راهى كه نقاشى را رها كنم و بپرم روى كمر داداش، يا اينكه همين خطخط خودم را ادامه بدهم تا مادر بيايد و سر بچهها داد بكشد كه گناه دارد، خجالت بكشيد و من خوشحال از اينكه دختر خوبۀ مامان هستم. بعد از نماز وقتى داداشحسينعلى به مادر مىگفت: «كارشان نداشته باش مادر. ما پيرو همان پيامبرى هستيم كه آنقدر در سجده مىماند تا نوههاى بزرگوارشان از روى دوششان پياده شوند.» فكر مىكردم كه روى دوش داداش بهترين آشيانۀ بچههاست و حتى در آن آشيانه، كيفى بيش از نقاشى به آدم دست مىدهد. از وقتىكه خودم را مىشناسم، مىدانم كه داداش، از آن آدمهاى خاصى است كه در چند بوم نقاشى بايد آن را كشيد. تمام اين تابلوهايى كه كشيدهام به يك قسمتى از تصاوير خاص زندگى او پرداخته است؛ مثلا، اين تابلو، نوجوانى كه از پشت، در جادۀ برفى نقاشى شده، حسينعلى است. در سرما و برف، پياده بهطرف روستاى بالايى مىرود تا به بابل برسد و درس بخواند. اين مينىبوس كه از او جلوتر در حركت است، مينىبوس روستاى خودمان است كه بهطرف شهر مىرود و حسينعلى سوار آن شده است، چون تعداد زنهاى روستا كه به شهر مىروند در اين ساعت بيشتر است و ممكن است حسينعلى مجبور شود، كنار خانم نامحرم روى صندلى دونفرى بنشيند. پس، پياده اين همه راه را گز مىكند تا در روستاى بالايى، سوارى بگيرد و من به احترام اين همه مجاهدت، اين تابلو را كشيدهام. در اين يكى بوم، ما منتظر بوديم خبرى از داداشحسينعلى به ما برسد. ماهها مىگذشت و حتى يك نامه هم نداده بود، چون روى بوم قبلى، قاطرچى؛ يعنى، تنها راه ارتباطى پايگاه و عقبه با بار نامهاش، در ته دره، در كمين ضدانقلاب، به شهادت مىرسد و استخوانهاى قاطر هنوز هم كه هنوز است، كنار سنگ بزرگى مانده است. بابا مىخواست به مريوان برود و خبرى از حسينعلى بگيرد. همه به او اعتراض كردند كه اين نُه سر عائله را كجا مىخواهى رها كنى و بروى؟ آن وقتىكه حسينعلى به خانه آمد، تقديرنامۀ پاسدار نمونه به امضاى رئيسجمهور، تعريفهاى او از منطقه، از پايگاه، از اين چندماهى كه هيچ راه ارتباطى با هيچ نقطهاى وجود نداشته، بوم آخر نقاشى را شكل داده است. هميشه كارهايش با ديگران فرق داشت، درس خواندنش، عبادت كردنش؛ يعنى، ما اميدوار بوديم حالاحالا بهخاطر اين تشويقى در خانه بماند. قرار بود اينطور باشد. نه بهخاطر اينكه هرچه كار مىكرد، خرج ما نُهتا بچۀ قدونيم قد مىشد. نه بهخاطر اينكه كمككار بابا بود. نه بهخاطر اينكه وقتى بود كلى به ما خوش مىگذشت و حتى نه بهخاطر اينكه براى من سوژههاى پشتسرهم نقاشى، جور مىشد، بهخاطر اينكه اينبار مامان خواب ديده بود كه امامخمينى رحمه الله و آقاى خامنهاى به خانۀ ما براى تسليت آمدهاند. براى اينكه اينبار، انگار براى پرواز بالوپر درآورده بود و از سرو قيافهاش شهادت مىباريد. براى همين هم من و هم بقيۀ برادرخواهرها گفتيم كجا؟ بعد فهميديم جريان از چه قرار است. تلويزيون صحنههاى جبهه را نشان داده بود و او هوايى شده بود. از پدرومادر و بقيّه خداحافظى كرد. دوباره بين دو راهى قرار گرفتم كه بوم نقاشى را تمام كنم و بگويم: «خدا به همراهت.» و منتظر برگشتنش شوم. منتظر شوم مثل سهماهى كه به خوزستان رفته بود. مثل ششماهى كه از او در مريوان بىخبر بوديم، مثل دوماه شلمچهاش، مثل اينبار آخر مريوان كه با تقديرنامه و تشويقى آمده بود، يا اينكه نقاشى را رها كنم و بروم و راهش را ببندم. دوبهدو بوديم. يكطرف من بودم، يكطرف او و اين را نتوانستهام در هيچ بومى نقاشى كنم. مىدانستم كه نمىتوانم جلوى رفتنش را بگيرم. فقط مىخواستم يك بوم نقاشى خلق كنم. وقتى خبر شهادت او را در درگيرى با ضدانقلاب در مريوان در همان پايگاه، كشيده شده توى بوم، براى ما آوردند، براى هميشه بوم و قلمو را كنار گذاشتم. سوژههاى بومهاى من، با اصابت خمپاره، تكهتكه شده بود. مقدارى از بدنش را براى ما به بابل آوردند تا در گلزارشهداى چارى در دوم خرداد ۱۳۶۷، شش روز بعد از شهادتش، به خاك بسپاريم.