رضا رمضانی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید رضا رمضانی (۱۳۴۶ امل _ ۱۳۶۴ هورالهویزه) متولد
شهرستان آمل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش رمضان نام داشت.رضا رمضانی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.رضا رمضانی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۳/۲۵ هجری شمسی در منطقه
هورالهویزه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
روستا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
يك اتاق سهدرچهار بود. در اين مدت كه در اين اتاق همخانه شده بوديم، به او بىاحترامى نكرده بودم. بااينحال اين رفتارش از تحملم خارج بود. گفتم: «رضا، تو آمدهاى اينجا درس بخوانى؟ اين چه وضعى است؟» صاحبخانه هم كه آمده و اعتراض كرده: «چرا چراغ دستشويى آنوقت شب روشن شده.» به او گفتم: «من كه خواب بودم، چه مىدانم از چه حرف مىزنى.» صاحبخانه گفت: «درست ساعت سه نصف شب، چراغ دستشويى داخل حياط روشن مىشود. نه فقط يك شب، بلكه هرشب همين وضع است.» براى همين آن روز به او اعتراض كردم. كمى هم بىاحترامى. سالها پيش كه هنوز دبيرستان را رها نكرده بود. روزگارى كه حتى براى رفتن به مدرسه كيف نداشتيم. اينكه به او بىاحترامى نكرده بودم، بهخاطر رفتار محترمانۀ خودش بود. چندروز قبلش، در فريدونكنار طوفان شد، من كتاب و دفترهايش را گرفته بودم كه از دستم در كوچه افتاد، داخل يك گودال آب. از بچههاى زرنگ مدرسه هم بود و من با دستپاچگى نشستم و دفتر و كتاب خيس را برداشتم و منتظر بودم تا او فريادى سرم بكشد: «دستپاچلفتى، اين چه وضعى است؟»، اما او گفت: «هيچ ناراحت نشوى. همه را خشك مىكنم و از روز اولش هم بهتر.» حالا سالها از آن اتاق سهدرچهار گذشته. ما در جزيرۀ منطقه بوديم. رضا گفته بود: «بمانم؟» حاجى هم قبول كرده بود، ولى نه به اين راحتىها. آخر به قول خودش روحانى بود و نمىشد به خواستهاش بىاعتنايى كرد؛ يعنى، بهنظرم حاجى كمى مىترسيد كه خواستۀ رضا را ناديده بگيرد. يعنى از خدا مىترسيد. ۷۵ روز در منطقه بهصورت آمادهباش، تمرين كرده بوديم، كمك آر. پى. جىزن بود. دلم نمىخواست رضا كمك آر. پى. جىزن باشد. بار قبلى كه مجروح شد، او را موج گرفته بود و فكر كردم شايد صداى آر. پى. جى برايش بد باشد. حاجى مىگفت: «چه فرقى مىكند؟ وقتى عمليات شروع شود، همۀ منطقه انفجار مىشود.» به حال خودش فرقى نمىكرد كجاى صحنۀ جنگ باشد. بعد از ۷۵ روز، كه مريضى سختى گرفت و او را به بيمارستان اهواز رسانديم، حاجى گفت: «خبرى از عمليات نيست، شما چندروزى به روستايتان برگرد و استراحت كن.» من هم همين نظر را داشتم، اما خودش نه. گفت: «الآن موقعاش نيست حاجى.» حاجى با تندى جواب داد: «چطور موقعاش نيست؟ به شما مىگويم كه فعلاً خبرى از عميات نيست.» من ديگر به حرفهايشان گوش ندادم. فهميدم عملياتى در كار است. وقتى رضا مىگويد: «من با وجود مريضى نمىروم»؛ يعنى، عملياتى در كار است. بگذار حاجى خبر نداشته باشد. نمىدانم، اول قرار است يكچيزى اتفاق بيفتد و بعد اين بندگان عجيب خدا مىفهمند و از آن خبر مىدهند، يا اينكه اينها يكچيزى مىگويند و بعد گفتۀ اينها به حقيقت درمىآيد؟ بگذار، حاجى خبر نداشته باشد كه آن روز در گورستان روستا، نگاهى به ديوار تازهساز گورستان انداخت و گفت: «اينجا خيلى جاى خوبى است و فقط يك شهيد كم دارد.» بگذار، حاجى خبر نداشته باشد كه او به مادرش گفته كه من برنخواهم گشت، از اين هفتبچه به شهادت يكى از آنها راضى باش. اينكه هرچه او مىگفت را جدى مىگرفتم بهخاطر اين نبود كه بهقول حاجى او روحانى است. حاجى فقط مىدانست كه رضا يك روحانى بهشدت مذّهب است. مىدانست از وقتى رضا به منطقه آمده، خواندن قرآن، جزءِ برنامههاى اصلى خيلى از بچهها شد. اين درست است كه رضا يك روحانى بهتماممعنا بود و آقاى باكويى، استاد حوزۀ علميۀ مىگفت: «استاد اول، من هستم و استاد دوم، رضاست. درسى كه من مىدهم را رضا مىگيرد و با هم مباحثه مىكنيم و بقيه از اين مباحثه استفاده مىكنند.» اين درست كه آقاى باكويى هرجا كه مىرفت براى مفاخره، رضا را همراه خودش مىبرد و يكبار آنچنان از بحثهاى او به وجد آمد كه نهجالبلاغۀ شخصى خودش را همان جا به رضا هديه داد. اينها همه درست است، اما براى من جدى گرفتن حرفهاى او، به همان اتاق سهدرچهار در فريدونكنار برمىگشت. آن وقتها من اهل نماز نبودم، اما رضا نماز مىخواند. نمازى كه هركسى در پنج دقيقه مىخواند، رضا نيمساعت طول مىداد و آنچنان غرق در لذت مىشد كه انگار چيزى بيشتر از نماز به او لذت نمىدهد. از وقتى هم كه صاحبخانه به نور چراغ دستشويى اعتراض كرد، رضا با چراغ خاموش به دستشويى مىرفت و مشغول نمازشب مىشد. آن روز براى اولينبار به رضا اعتراض كردم و كمى هم بىاحترامى. گفتم: «كه اين چه وضعى است؟ تو آمدهاى درس بخوانى يا نماز؟ بهعلاوه اين چهجور نمازخواندن است؟» رضا گفت: «من زندگى مىكنم تا نماز بخوانم، نه نماز بخوانم براى اينكه زندگى كنم.» او مهمترين كار زندگىاش را نماز مىدانست. همين لذتى كه از نماز مىبرد هم باعث شد تا من به نماز علاقهمند شوم. همين لذتش از قرآن هم باعث مىشد تا هركسى با او نشستوبرخواست مىكند، قرآنخوان بشود. برادر رضا، نعمت، يكسال از او كوچكتر بود و از وقتى رضا به حوزه رفته بود، تلاش مىكرد تا به حوزۀ علميه برود، ولى موفق نمىشد. وقتى رضا به من گفت: «نعمت، برادرم، روزى حوزوى مىشوى»، كاملاً باور كردم، چون مىدانستم او چيزهايى از همين نمازش متوجه مىشود كه ديگران آن را متوجه نمىشوند. حاجى اجازه داد او در منطقه بماند و سهروز بيشتر، پيشبينى رضا طول نكشيد كه عمليات قدس در ۲۵ خرداد ۱۳۶۴ شروع شد و ما به طرف هورالهويزه سوار قايق شديم. او مثل هميشه قرآن در دستش بود و در تمام مسير قرآن مىخواند. ماه مبارك رمضان داشت تمام مىشد و ما از قايقها پياده شديم و پشت سنگها موضع گرفتيم. ساعت همان سهونيم نيمهشب بود. همان وقتىكه صاحبخانه اعتراض كرده بود. همان وقتىكه رضا نمازشب مىخواند. براى يكلحظه ياد آنوقت افتادم و نگاه كردم به رضا كه سرش پايين بود. روى قرآنش، اما چرا امشب سر از قرآن برنمىداشت؟ ياد گرفته بودم ديگر به اعمال عبادى او اعتراضى نكنم، اما بايد بهطرف جلو حمله مىكرديم. گفتم: «رضا؟ رضاجان، بيدارشو. بايد پيش برويم. رضا؟» تير مستقيم دشمن، به پيشانىاش خورده بود و او درجا شهيد شده بود. چندشب بعد از اينكه ما در مسجد صاحبالزمان عجل الله تعالى فرجه الشريف گورستان زياركلا، بر پيكرش نماز خوانديم و او را بهعنوان اولين شهيد روستا دفن كرديم، به خوابم آمد و گفت: «به نعمت بگو، حالا برود و در حوزه اسم بنويسد.» من هم نپرسيدم كه رضاجان اينچيزها را چگونه متوجه مىشوى؟ يقين داشتم كه ديگر براى نعمت مانعى وجود ندارد تا حوزوى شود.