• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سیداحمد حمیدزاده

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید سیداحمد حمیدزاده (۱۳۴۲ بابل _ ۱۳۶۱ خرمشهر) متولد شهرستان بابل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش سیدذبیح الله نام داشت. سیداحمد حمیدزاده در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. سیداحمد حمیدزاده در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۱/۲/۱۰ هجری شمسی در منطقه خرمشهر و در عملیات بیت المقدس شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای دیوکلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

خوابيده بود توى رخت‌خواب. دستش را گچ گرفته بودند و بايد استراحت مى‌كرد و من مى‌دانستم استراحت براى سيداحمد، خيلى سخت است. كتاب‌هايش را چيده بود كنار رختخواب. بار سومى بود كه به جبهه مى‌رفت. اين بار از قم مستقيماً اعزام شديم. بار قبلى كه از رستمكلا اعزام شده بوديم، پدر و مادر سيداحمد مكه بودند و از مكه مادرش با نگرانى برايش نامه نوشت كه به جبهه نرو. اين‌جورى دست سيداحمد بسته مى‌شد. زمانى كه پدر و مادرش از مكه برگشتند، چقدر استدلال آورد كه شرايط چطور است و يك سرباز امام زمان و طلبه چه وظايفى دارد. خب كار سيداحمد خيلى سخت بود. هم پدر و هم مادرش سيد بودند و او خيلى احترام مى‌گذاشت و هم خيلى دوستش داشتند. هر چند او فكر مى‌كرد كه وظيفه شرعى اين است كه برود، حتى اگر آنها را هم نتواند راضى كند. به علاه خواهر كوچكش، سيده فاطمه هم خيلى به او وابسته بود و اگر از رستم كلا مى‌خواست اعزام شود، كلى دردسر درست مى‌شد. چون سيد احمد خيلى به برادرها و خواهرش محبت مى‌كرد. من در آن چند روز بسترى شدنش، طاقت نياورده و هر روز به خانه‌شان آمده بودم. ديروز صداى سيده فاطمه از آن اتاق به گوشمان خورد كه داشت به برادرش سيدمجتبى مى‌گفت، داداش برام يك لباس ورزشى مى‌خرى‌؟ سيدمجتبى داشت درس مى‌خواند و فاطمه را سرگرداند و او را به مادر و پدرش حواله داد اما معلوم بود كه به فكر فرو رفته. سيدمجتبى آمد و برايمان چايى آورد. سيد احمد از او خواست تا سينى چايى را زمين بگذارد. بعد توى جيب سيدمجتبى پول گذاشت و ازش خواست كه براى خواهرشان لباس گرمكن بخرد. درحالى‌كه ما طلبه‌ها چقدر بايد قناعت كنيم تا در خرج و خورد و خوراكمان كم نياوريم. به هرحال سيداحمد اين‌طور با برادرخواهرش تا مى‌كرد و آنها خيلى دوستش داشتند، بنابراين بود كه از همان خانه اجاره‌اى در قم، رفتيم در خانه دايى سيد احمد، آيت‌الله سيدجعفر كريمى و به جاى همه از ايشان خداحافظى كرديم و اعزام شديم. حالا او مجروح شده بود و توى رختخواب خوابيده بود. با يك حسرت و غبطه‌اى گفتم: آسيد احمد، خوش به حالت، خوشحالى‌؟ خب جراحت درد زيادى دارد و هر از گاهى صورتش به هم فشرده مى‌شد و اما سيداحمد خيلى مقاوم بود. اصلاً براى همين اين سؤال را كردم و مى‌دانستم قطعاً بايد جواب بدهد كه خوشحالم، اما او گفت كه نه خوشحال نيستم. ناراحتم! گفتم: واقعاًً ناراحتى كه مجروح شدى‌؟ كمى روى رخت‌خواب جابه‌جا شد و گفت: آره ناراحتم. من خيلى تعجب كردم. سيداحمدى كه آيت‌الله ايازى، با ديدنش گفته بود، پيداست كه انشاءالله از سربازان واقعى امام زمان عج خواهند شد. كى‌؟ قبل از انقلاب، آن وقتى كه رفته بود طلبه شود. سيداحمدى كه سه بار بود كه موقع اعزام به جبهه سراز پا نمى‌شناخت. سيد احمدى كه نماز شبش ترك نمى‌شد، حالا از اينكه مجروح شده ناراحت بود. اصلاً من به عشق سيداحمد از رستمكلا اثاث كشيدم به قم و در حوزه عمليه، مدرسه آيت‌الله گلپايگانى ثبت‌نام كردم. به عشق سيداحمد و با سيد احمد، نماز مغرب و عشامان را هر شب در حرم حضرت معصومه سلام الله عليها مى‌خوانديم و مى‌رفتيم درس اخلاق آيت‌الله مشكينى در مسجد اعظم. بعد از آن پاى پياده راه مى‌افتاديم به سمت جمكران. سيداحمد يك اينجور شوقى داشت و در من هم اين شوق را ايجاد كرده بود. آن‌قدر مى‌رفتيم جمكران تا بالاخره روى ماه حضرت را ببينيم. فكر مى‌كنم نزديك چهل بار شده بود كه اين راه را سيداحمد پياده به جمكران رفته بود، چه من مى‌رفتم و چه خسته بودم و حالش را نداشتم، او مى‌رفت. اين جور شخصيتى، حالا ناراحت بود از مجروح شدن‌؟ بهش گفتم: خوب بايد خوشحال باشى كه خون خودت را براى اسلام داده‌اى، چرا ناراحتى‌؟ لبخند زد و گفت: ناراحتم از اين‌كه توفيق اين‌كه با شهادت مقابل خداى خودم قرار بگيرم را نداشتم. اين حرف را كه زد دل من لرزيد. بار چهارم كه داشت به جبهه مى‌رفت، من در قم ماندم. خيلى دور شدن سيداحمد برايم سخت بود. در چه غربتى هم داشت مى‌رفت. خرمشهر دست بعثى‌ها بود و او مى‌رفت كه خرمشهر را پس بگيرد. به ذهنم آمد حالا كه خانواده‌اش اين‌جا نيستند، من كه هستم، من مى‌توانم برايش آينه و قرآن بگيرم و آب پشت سرش بپاشم. برايش آيه «فَاللّهُ خَيرٌ حَافِظاً وَ هُوَ اَرحَمُ الرَّاحِمينَ‌» را خواندم و فوت كردم توى صورتش. همه اين كارها را كردم تا اين آخرين ديدارمان نباشد. همديگر را در آغوش گرفتيم و اشكم سرازير شد. سيداحمد هميشه، پيغمبرى مى‌خوابيد. يعنى تاق باز، سينه رو به سقف. دست‌هايش را هم سر سينه‌اش مى‌گذاشت. با آزادسازى خرمشهر عمليات بيت المقدس تمام شده بود. گرماى شادى مردم، گرماى خرداد سال ۶۱ قم را توى جيبش گذاشته بود. خرمشهر در عين ناباورى آزاد شده بود. مردم غرق در شادى بودند. گل و شيرينى پخش مى‌كردند و اشك از چشم‌هاى من سرازير. شادى مردم با غم من همزمان. خرمشهر را خدا آزاد كرده بود و سيداحمد مقابل من همان‌طور تاق‌باز خوابيده بود. دست‌هايش سر سينه‌اش بود و من يك لحظه باورم نشد كه شهيد شده. نه‌خوابيده‌؟ واقعاً شهيد شده‌؟






جعبه ابزار