• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سیدحاتم احمدنژاد

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



بیستم فروردین ۱۳۴۸، در روستای آبکسر از توابع شهرستان ساری به دنیا آمد. چندمین فرزند خانواده بود. پدرش سیدمیران و مادرش صدیقه اکبری نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی تحصیل کرد؛ همچنین در حوزه علمیه مصطفی‌خان ساری به فراگیری علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا، گردان علی‌بن‌ابی‌طالب در جبهه حضور یافت. بیست و نهم فروردین ۱۳۶۷ در منطقه فاو بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکرش در منطقه جاماند و هفت سال مفقودالاثر بود. سال ۱۳۷۴ در امامزاده قاسم آبکسر به خاک سپرده شد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

وقتى برايمان خبر آوردند قرار است پس از هفت سال از فاو بيايى، نمى‌دانى چه حالى داشتيم. مخصوصاً مادر، هفت سال خون‌دل خورد و اشك ريخت تا سرانجام خدا دعاهايش را مستجاب كرد. اكنون مادر ديگر مى‌تواند پيكرت را در آغوش بگيرد. پيكر يا شايد مشتى استخوان‌؟ پس از اين همه سال ۲۵ روز از سال ۶۷ گذشته بود كه رفتى؛ آخرين روزهاى جنگ بود و اكنون هفت سال از آن روز گذشته. باز خدا را شكر كه برگشتى و مادر را از چشم‌انتظارى رهانيدى. بايد همه‌جا را مرتب كنيم؛ چون ميهمان عزيزكرده در راه داريم. عزيزكرده‌اى ديگر، عزيز دل خواهر. واقعاً چطور دلت آمد ما آن‌قدر انتظار بكشيم‌؟ كجا خوش بودى كه ما را از ياد برده بودى‌؟ نوزده‌ساله بودى كه رفتى؛ گويى همين ديروز بود، همين‌جا روى تخت كنار حياط نشسته بوديم و حرف مى‌زديم. صداى خنده‌هايت هنوز در گوشم مى‌پيچد؛ لابه‌لاى خنده‌هايت گفتى: - اگر شهيد شدم، گريه وزارى نكنيد؛ شيون نكنيد. راستش آن شب خيلى ناراحت شدم؛ ولى الآن مى‌فهمم تو مى‌دانستى كه شهيد مى‌شوى. - حاتم، حاتم كجا رفتى‌؟ باز هم نماز مى‌خوانى يا قرآن. صداى صوت قرآنت مى‌آيد؟ كجا چنين دلنشين قرآن مى‌خوانى‌؟ شايد هم اذان مى‌گويى‌؟ همه‌جا را مى‌گردم كجايى پس‌؟ كجاى حياط نشسته‌اى و قرآن مى‌خوانى‌؟ راستى آن وصيت‌نامه با نامه و عكس درونش كه به عمو دادى چه شد؟ تو امانت‌دار خوبى بودى. عمو عمو امانتى‌هاى حاتم كجاست‌؟ چكارشان كردى‌؟ راست مى‌گويى همان موقع آن را برايمان آورد. خودش هم خواند: «از خدا غافل نشويد، از لذت دنيوى دست برداشته و به سوى معنويات برويد و راهى را انتخاب كنيد كه راه رضاى خدا باشد و وصيت من به ملت غيور ايران اين است كه از شهادت نهراسيد وبا خون خود نهال انقلاب را آب يارى كنيد». اين قسمتش را خيلى دوست دارم. مى‌ترسيدى آن را در خانۀ خودمان بگذارى؛ نمى‌خواستى كسى بفهمد. يادت هست حتى فرم بسيجت را پنهانى با هم پر كرديم و چقدر هم خنديديم. مى‌دانستى درباره‌اش به كسى نمى‌گويم مثل همۀ حرف‌هايى كه برايم مى‌گفتى و در دلم نگهشان مى‌داشتم. اين بار هم گفتى اين فرم را پر مى‌كنى تا بتوانى براى رفتن به جبهه آموزش ببينى. اين بار هم مثل هميشه به كسى نگفتم. خواهر بودم و سر نگهدار برادر. آن‌قدر مشتاق شهادت بودى كه فقط هفت روز در جبهه ماندى. گمان مى‌كنم هفت روز هم برايت طولانى بود؛ براى روح بزرگت. هيچ وقت فراموش نمى‌كنم، شب نوزدهم محرم بود كه در خواب تو را ديدم. گفتى: «به پدر بگو برايم خيرات بدهد، من در راه حضرت عباس آزاد شدم». آن روز نفهميدم آزادى براى تو يعنى شهادت؛ يعنى هيچ‌كس نفهميد. همه از رسيدن نامه‌ات خوشحال بودند؛ همه دوستان و همسايه‌ها خوشحال بودند كه نامه‌ات رسيده؛ زيرا با همه‌شان مهربان و صادق بودى و به كسى آزار نمى‌رساندى. پشت عكسى كه برايمان فرستاده بودى، نوشته بودى: «منتظرم بمانيد»؛ گويى مى‌دانستى قرار است دير بيايى. راستش را بگو اين هفت سال ميهمان كه بودى‌؟ ميهمان امام حسين‌؟ حتماً ميهمان امام حسين بودى. آن‌قدر دعاى توسل و زيارت عاشورا مى‌خواندى و در عزايش شركت مى‌كردى. آن‌قدر در حسينيه‌ها و مساجد از ميهمانانش پذيرايى مى‌كردى كه لايق بودى اين بار امام حسين پذيراى تو باشد. آن‌قدر دير آمدى كه شدى آخرين شهيد ابكسر؛ حتى امام‌زاده قاسم هم براى درآغوش‌گرفتنت بى‌تابى مى‌كرد؛ زيرا يكى از شهدايش كم بود؛ شهيد سيدحاتم احمدنژادش كم بود. به ياد دارى هميشه اين جمله را روى تكه‌هاى كاغذ مى‌نوشتى و مى‌گفتى من شهيد حاتم احمدنژاد هستم. چقدر تشويقم مى‌كردى كه درسم را بخوانم! با اينكه سنت كم بود و از من كوچك تر بودى، ولى باز هم براى درس خواندن تو تشويقم مى‌كردى! چون خودت اهل علم بودى؛ از بچگى عاشق درس و كتاب بودى. تازه دورۀ ابتدايى را تمام كرده بودى كه گفتى مى‌خواهى به سارى بروى در حوزه مصطفى‌خان درس بخوانى. آن هنگام همه‌مان تعجب كرديم كه يك پسر روستايى اين چيزها را از كجا مى‌داند و اصلاً اسم حوزه را از كجا شنيده! وقتى پنج سال در حوزه درس مى‌خواندى پدر براى تأمين خرج تحصيلت برنج حاصل دسترنجش را مى‌فروخت؛ زيرا بسيار دوستت داشت؛ وگرنه كشاورز محصولش را نمى‌فروشد؛ اما الآن ديگر نمى‌تواند كشاورزى كند؛ كاش بودى حاتم جان! كاش مثل آن روزها عصاى دستش مى‌شدى! پنج سال در حوزه بودى و گويى من چيزى كم داشتم. خودت بگو اكنون چگونه نبودنت را تحمل كنم. به ياد دارى خجالت مى‌كشيدى لباس روحانيت را بپوشى و از خانه خارج شوى‌؟ هميشه باحيا و محجوب بودى، در كوچه و خيابان سرت را بالا نمى‌گرفتى تا نامحرمى را نبينى. هميشه برايمان سخنرانى مى‌كردى؛ راستى با آن تسبيحى كه گويى چسبيده بود به دستانت چه ذكرى مى‌گفتى‌؟ چقدر دلم مى‌خواهد با آن تسبيح ذكر بگويم؛ اما نه آن يادگار توست. اتاقت هنوز هم همان‌گونه است كه خودت مرتب مى‌كردى با همان نظم وترتيب؛ كاش بودى حاتم‌جان! كاش آن روزهايمان تكرار مى‌شد! كاش آن شب آخر به پايان نمى‌رسيد! چقدر گفتيم وخنديديم. بايد برايت خنچه عقد آماده كنم؛ زيرا فردا روز دامادى توست، بايد براى تو و آن پنجاه شهيدى كه همراهت به خاك سپرده مى‌شوند، خواهرى كنم شايد آنان خواهر نداشته باشند. باز صداى قرآن خواندنت به گوش مى‌رسد، ميشنوى: «وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيرٌ لِلصَّابِرِينَ‌».






جعبه ابزار