• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سیدحسین مقیمی درزی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید سیدحسین مقیمی درزی (۱۳۴۶ بابل _ ۱۳۶۷ اروندکنار) متولد شهرستان بابل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش میرمیران نام داشت.سیدحسین مقیمی درزی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود. سیدحسین مقیمی درزی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۴/۱۶ هجری شمسی در منطقه اروندکنار شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای درزیکلا نصیرایی به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

اولين شهيد روستا دختر بطرى آبى كه همراهش بود را روى سنگ‌قبر خالى كرد و گفت: سلام بابا حسين! حالتون خوبه‌؟ همين‌طور كه با دستش سنگ را مى‌شست نگاهى به عكس پدرش انداخت و ادامه داد: حتماً تعجب كرديد كه منو اينجا تنها ديديد؟ بعد خنديد و گفت: از اين به بعد هرروز ميام ديدنتون. آخه ديگه دارم مى‌رم راهنمايى. امروز اولين روز مدرسه‌ام بود. هر روز از كنار شما مى‌رم و برمى‌گردم خونه. دختر كمى سكوت كرد و بعد با چادر كنار سنگ‌قبر پدرش نشست و گفت: بابا حسين! ظهرها برگشتنى اينجا خيلى خلوته. راحت مى‌تونم باهاتون صحبت كنم. دختر به عكس پدرش خيره شد و با لبخند گفت: چند روز پيش تولد مامان بود. گفت كه اومديد به خوابش. خيلى خوشحال شده بود. كلى نشستيم با مامان و مامان‌بزرگ از شما صحبت كرديم. خيلى تا حالا از خاطراتشان با شما به‌هم گفتن، ولى خوب هر چى بگن بازم دلم مى‌خواد بشنوم حتى تكرارى. دختر نگاهى به اطرافش انداخت و مطمئن شد كه كسى نيست باز با صداى بلند گفت: مامان‌بزرگ آلبوم قديمى‌اش رو هم آورد و نشونم داد. چقدر جالب بوده كه درست اولين روز سال چهل و شش به دنيا اومديد. اولين روز بهار. اولين روز عيد نوروز. مامان‌بزرگ گفت كه خيلى قشنگ بوديد. خيلى هم شيطونى مى‌كرديد. دختر چادرش را جمع كرد و ادامه داد: كارنامه‌هاتونم ديدم. نمره‌هاتون خيلى خوب بود. مامان‌بزرگ گفت دبستان و راهنمايى و دبيرستان رو توى بابل تموم كرديد و بعد هم رفتيد حوزه علميه رستم‌كلا. باباحسين من راهنمايى رو تموم كنم ديگه دبيرستان نمى‌رم. مى‌خوام مثل شما برم حوزه علميه. به مامان گفتم؛ خيلى خوشحال شد. مامان‌بزرگ گفت وقتى بابايت سيد باشه و توى بيست‌ويك‌سالگى هم شهيد بشه؛ معلومه كه تنها بچه‌اش راهش رو ادامه مى‌ده. دختر از جايش بلند شد. كمى آن‌طرف‌تر گل‌هاى خودرو درآمده بودند. چندتايى كند و كنار مزار پدرش برگشت. دوباره نشست و گل‌ها را پرپر كرد و روى سنگ‌قبر چيد. آهى بلند كشيد و گفت: فقط حوزه رفتن ما خانم‌ها يه چيزش بده. اينكه نمى‌تونم مثل شما عمامه بذارم. دختر به خنده افتاد و گفت: فكرش رو بكنيد، اگه ما زنها هم از روى چادر عمامه مى‌ذاشتيم چى مى‌شد؟ خودش از حرف خودش دقيقه‌اى خنديد. - باباحسين! اين‌قدر خوشم مياد عكس‌هايى كه با عمامه مشكى و عبا انداختيد. بعضى وقت‌ها ميگم كاش پسر بودم. مامان به من گفته مى‌خواستيد اسم منو فاطمه بذاريد، ولى بابابزرگ گفتن خديجه بذاريد. شما هم روى حرف بابابزرگ حرفى نزديد. اسمم رو دوست دارم. دختر يك‌دفعه صدايى شنيد و از جايش بلند شد. نگاهى به اطراف انداخت. صداى زنگوله‌هاى گله‌اى آمد. خيالش كه راحت شد، دوباره نشست و گفت: مامان‌بزرگ برايم تعريف كرده كه هم‌سن‌وسال من بوديد چقدر بهشون توى كارهاى باغ و زمين كشاورزى كمك مى‌كرديد. منم خيلى به مامان كمك مى‌كنم. خيالتان راحت باشه. راستى باباحسين؛ اسم هفته اول مهرماه رو گذاشتن هفته دفاع مقدس. من قراره يه انشاء خوب بنويسم و شما رو معرفى كنم و سر صف بخونم. كلى با عمه‌ها و عمو محسن هم‌صحبت كردم. دلم مى‌خواست همه خاطراتشونو از شما بگن تا انشام مفصل بشه. عمو محسن برايم تعريف كرد كه توى چهارسال تونسته بوديد لمعتين رو تموم كنيد. توى حوزه هم شاگرد آقاى ايازى بوديد كه خيلى معروفه. اينكه همه دوستتون داشتن و خيلى به خمس و زكات مالتان بااينكه كم بوده هم دقت مى‌كرديد. نماز اول وقت و نماز شب هم كه هيچى. مامان گفت وقتى رفتيد جبهه و شهيد شديد فقط بيست‌ويك‌سالتان بوده. درست شانزدهم تير سال شصت‌وهفت ما رو تنها گذاشتيد. اون موقع من فقط پنج‌ماهه بودم. عمه بيگم برام تعريف كرد كه شما اين‌قدر عاشق شهادت بوديد كه وقتى بار اول از جبهه سالم برگشته بوديد؛ ناراحت بوديد. به عمه گفتيد كه دعاتون كنه تا شهيد بشيد. دلتون نمى‌خواسته مرگ معمولى داشته باشيد. دختر چند لحظه سكوت كرد و دوباره به اطرافش نگاهى انداخت. - بابا حسين كاش منم شهيد بشم. ديگه جنگ تموم شده ولى خيلى دلم مى‌خواد مثل شما شهيد بشم و بيام پيشتون. مامان ميگه شهادت چيزى نيست كه قسمت همه بشه. عمو گفت كه براى نماز صبح كنار رود اروند وضو مى‌گرفتيد كه يه تير به پيشونيتون مى‌خوره و بلند مى‌گيد يا زهرا و مى‌ريد پيش خدا. اون موقع شما تنها شهيد روستا بوديد. همه براى تشييع پيكرتون اومده بودن. صداى اذان ظهر بلند در روستا مى‌پيچد. دختر از جايش بلند مى‌شود. چادرش را مى‌تكاند. - باباحسين! ديگه بايد برم. هر چى توى انشام جا انداخته بودم بيايد به خوابم بگيد تا بهش اضافه كنم. راستى اسم انشام رو گذاشتم اولين شهيد روستا. مامان بزرگ گفت بذار سقاى جبهه. آخه همه‌ى همرزماتون به مامان بزرگ تعريف كردن كه شما توى جبهه به‌همه آب مى‌داديد. اونجا معروف شده بوديد به سقايى. مامان گفت كه مى‌تونم بى‌سيم چى هم بذارم. مثل اينكه كارتون توى جبهه همين بوده. بى‌سيم چى و ديده بان بوديد. دختر را كسى صدا زد. - خديجه جان! مى‌دونستم مياى اينجا. عزيزم دوستت زود اومد خونه و وقتى ديدم همراهش نيستى نگرانت شدم. كاش برايم مى‌گفتى! دختر رو به زن كرد و گفت: سلام مامان؛ ديشب گفتم بهتون برگشتنى از مدرسه مى‌رم پيش بابا حسين. - سلام عزيزم. چرا من متوجه نشدم‌؟ حالا خدا رو شكر كه اينجا ديدمت. بيا بريم زودتر الآن نماز جماعت شروع ميشه، بعد از نماز دوباره ميايم پيش بابات. دختر آرام به پدرش گفت: باباحسين! فعلا خدا نگهدار. زود برمى‌گردم.






جعبه ابزار