سیدقاسم موسوی تجن جار
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید قاسم موسوی (۱۳۴۵ امل _ ۱۳۶۴ فاو) متولد
شهرستان آمل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش عباس نام داشت.قاسم موسوی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.قاسم موسوی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۱۲/۲۷ هجری شمسی در منطقه
فاو و در
عملیات والفجر هشت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
تجن جار به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
بوى نم و رطوبت خاك، همه جا را پر كرده بود. فانوس سوسو مىزد و سايۀ بچهها را روى ديوار سنگر انداخته بود. على درحالىكه مىخنديد، آيينۀ شكستهاى را جلوى من گرفت؛ اوه! سايۀ دماغم مثل يك خنجر بود كه روى ديوار افتاده بود. من كه زدم زير خنده، صداى خندۀ بقيه هم بلند شد. حسن قاشقى دستش گرفته بود و پارچ شربت را هم مىزد. توى ليوانها شربت ريخت و به ما داد، اما يك ليوان اضافه آمد و هيچكدام از بچهها هم تمايلى به خوردن آن نداشت. ليوان شربت را برداشتم و سرم را بالا گرفتم. - خدايا، خودت اينو قسمت مقربترين بندهت كن! هنوز ليوان را روى زمين نگذاشته بودم كه سيد قاسم آمد توى سنگر. همه متعجب به او خيره شده بوديم. او كجا و اينجا كجا؟ اصلاً قرار نبود در اين عمليات ما را همراهى كند. بهشوخى سيلى آرامى به او زدم. - خودتى؟ على درحالىكه صدايش را نازك كرده بود، چشمغرهاى به من رفت. - نه، پس حورى بهشته؟ سيد ليوان شربت را نوشيد و گفت تا به گوشش رسيده كه عمليات والفجر هشت در پيش است، دلش طاقت نياورده و زود خودش را به منطقه رسانده است. اولين بار در حوزۀ علميۀ قم با او آشنا شدم. از حوزۀ علميۀ مسجد جامع آمل به آنجا آمده بود. متولد روستاى «زارونده» بود و پدرش كشاورز. آدم ساكت و مظلومى بود و لحن صحبتش به دل مىنشست. سومين بار بود كه به جبهه اعزام شده بود و حدود هفتماهى خاك جبهه را خورده بود. در عمليات خيبر از ناحيۀ پا جانباز شده بود. هنگامى كه براى عيادتش به بيمارستان رفتم، مادرش از او پيش من شكايت كرد كه سيد هر وقت شبها از جبهه برمىگردد، تا صبح توى سرما، روى ايوان مىخوابد تا مزاحم خواب ما نشود. من هم با اخم آميخته با لبخند به او خيره شده بودم و سيد فقط خنديده بود. وقتى كه از بيمارستان مرخص مىشد، برايش بليت هواپيما رزرو كرده بودند كه سيد قبول نكرده بود و گفته بود با اتوبوس مىرود و كرايهاش را خودش پرداخت مىكند.