• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سیدکمال حسینیان

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید سیدکمال حسینیان (۱۳۴۷ امل _ ۱۳۶۵/۰۱/۲۸ فاو) متولد شهرستان آمل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش حدیقه اسماعیل زاده و پدرش سیدحسن نام داشت.سیدکمال حسینیان در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند پنجم خانواده بود. سیدکمال حسینیان در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۰۱/۲۸ هجری شمسی در منطقه فاو شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. شهید جاویدالاثر هستند. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

عشق وقتى باشد، آدم يك جورهاييش مى‌شود. خب، عشق هم بيخودى در دل آدميزاد ايجاد نمى‌شود. وقتى بچه‌اى چهار - پنج سال بيشتر ندارد و مى‌آيد و مى‌گويد بابا من يك پنج ريالى از روى زمين پيدا كردم، چطور بايد صاحبش را پيدا كنم يا تكليف اين پول از نظر خدا چيست، آدم عشق اين بچه توى دلش مى‌افتد. يا آن وقتى كه بچه‌ات را بفرستى سلمانى و آرايشگر پول خُرد نداشته باشد و بگويد بعداً برايم بياور و او هر روز و هر شب اصرار كند كه آقاجان بيا برويم پول سلمانى را بهش بدهيم، آدم عشق توى دلش مى‌افتد. اين‌جور كه عشق توى دل آدم بيفتد، آدم با خودش حساب و كتاب‌هايى مى‌كند؛ مثلاً وقتى كه او هفت ساله است و مى‌خواهد كه سى روز ماه مبارك را روزه بگيرد، تو با خودت مى‌گويى كو تا سن تكليف. بعد با اين‌كه دوستش دارى و بهش نه نمى‌گويى، وقت سحرى بيدارش نمى‌كنى؛ يعنى بگذار بخوابد! به سيدجمال برادر بزرگ‌ترش مى‌گويى هيس... آرام، كه سيدكمال بيدار نشود. اما بعد كه فردا شده و موقع افطارى است، تو نگاه مى‌كنى به صورتى كه رنگ بهش نمانده. - كمال، تو روزه‌اى مگر؟ او روزه است. اين، به عشقت اضافه مى‌كند و مى‌گويى: براى چى روزه گرفتى بى‌سحرى‌؟ او كه استدلال مى‌كند، عاشق‌تر مى‌شوى؛ - براى اين روزه گرفتم، چون اگر نمى‌گرفتم، شما ديگر من را براى سحرى بيدار نمى‌كرديد. واقعاً درست است. بعد تو ببينى كه او اذان‌گو شده و نمازهايش را توى مسجد مى‌خواند و بعدها مادرش هم تعريف كند كه سحرى بلند شده غذا آماده كند و ديده سيدكمال نماز شب مى‌خواند و بعد كه فهميد مادرش ديده، قسم داده كه به كسى نگو. زحمات آدم به باد مى‌رود. خب، همچين بچه‌اى تعجب ندارد كه بخواهد برود حوزه علميه؛ تعجبى هم ندارد كه بشود نورچشمى آيت‌الله ايازى كه خدايش بيامرزد! عشق دو طرفه باعث مى‌شود يكهو دو تا دل، ياد هم بيفتند و بى‌تاب شوند. تو نشسته باشى توى خانه و بعد ناخودآگاه دلت پر بكشد براى پسرت سيدكمال كه فرستاده‌اى حوزه رستمكلاه. - ولش كن بگذار درسش را بخواند. فردا همين‌طور با خودت بجنگ تا نروى و هوايى نشوى كه برش گردانى. روستاى قائمه سفلى تا رستمكلاه راهى نيست. چند روز اين جنگ طول بكشد تا سر آخر پنج‌شنبه بروى سراغ سيد كمال. وقتى او را در آغوش بگيرى، بشنوى كه از همان سه شنبه او رفته پيش آيت‌الله ايازى و اجازه خواسته. دلش براى تو پر كشيده. اين چيزى است كه آدم عاشق را ديوانه مى‌كند؛ آن كه عاشقش هستى، دلش برايت پر كشيده. ايشان اجازه نداده و گفته برو درست را بخوان. فردا رفته، باز مرخصى نداده و گفته برو امروز هم به درست برس تا فردا خودش مى‌آيد. خدا بيامرزد آقاى ايازى را. پنج‌شنبه كه رفتم، از هوش و استعداد سيدكمال خيلى تعريف كرد. حالا عشق ريشه بدواند و او بشود يك جوان رشيد. وقتى از تو چيزى بخواهد، نمى‌توانى رد كنى. مى‌خواهد برود آموزش نظامى ببيند؛ چه اشكالى دارد؟ - برو خدا به همراهت! آموزش كه خطرى ندارد. هر كسى بايد آموزش ببيند. اصلاً آموزش ديدن براى جوانان كشور اسلامى واجب است. گهرباران هم خيلى دور نيست. امان از وقتى كه روزگار بخواهد روى تلخش را نشان بدهد. پايت كه شكسته و بسترى هستى توى بيمارستان. چهل و پنج روز از رفتن او گذشته. يكهو مى‌بينى از در اتاق مى‌آيد داخل. رفته و خواهرهايش را هم آورده. از كجا فهميده كه تو بسترى هستى‌؟ چطور دخترها را آورده كه آب توى دلشان تكان نخورد؟ اين‌ها همه عاشق را عاشق‌تر مى‌كند. دست در گردن هم. بعد يك چيزى از تو مى‌خواهد. عشق مى‌آيد، آدم يك‌جورى‌اش مى‌شود. كمى سخت دل، كمى بى‌رحم. مى‌خواهد برود جبهه. نه. من اجازه نمى‌دهم. درست با همان حال و هواى ماه مبارك رمضان، همان هفت سالگى‌اش. بيدار نشود بهتر است. - نه. من امضا نمى‌كنم. مى‌رنجد هم برنجد. من نمى‌گذارم او برود. بهانه زياد است. من كه پايم شكسته. نمى‌توانم همراهت بيايم. او هم كه استادِ استدلال است. چه اشكالى دارد؟ لازم نيست شما زحمت بكشى و بيايى. بگذار برادرت از سربازى برگردد، از هر خانواده‌اى يكى توى جبهه باشد. يك استدلال ديگر. سقف دهنت خشك شده و زبان توى كامت نمى‌چرخد. او استدلال مى‌آورد، پشت استدلال. سر آخر يك حرفى مى‌زند كه نمى‌توانى رد كنى. - آقا جان، شما اجازه دادى و من چهل و پنج روز به آموزش رفته‌ام. - خب باشد. چه اشكالى دارد؟ هر كسى بايد آموزش ببيند. - نه آقا جان. در اين شرايط بد اقتصادى، چقدر براى آموزش نيرو هزينه شود از بيت‌المال‌؟ بعد، نيرو بخواهد بخوابد خانه‌؟ اين مديون نيست‌؟ هست. شما راضى هستى من مديون بيت‌المال بمانم‌؟ نه. من كه راضى نيستم او مديون كسى باشد. من كه راضى نيستم او عذاب وجدان بكشد. امضا مى‌كنم. در سال ۶۴ با كاروان عاشقان عازم مناطق جنوب مى‌شود. در عمليات والفجر ۸ در منطقه اروند، كنار فاو شركت دارد. عمليات فاو، تمام شده و او نيامده. هر كسى حرفى زده. گوش‌مان به راديو، چشممان به در. فلان فاميل گفته كه صدايش را از راديو بغداد شنيده كه گفته من سيد كمال حسينى فرزند سيد حسن، اسير هستم. آن يكى فاميل هم شنيده. خدا را شكر او اسير است. شهيد نيست. چشممان به در است. هنوز هم چشممان به در است. هر اسيرى معاوضه شده، مى‌روى سراغش. از پسر من خبرى ندارى‌؟ يكى دارد، يكى ندارد. حرف‌ها ضد و نقيض است. اما آرام‌آرام بهت مى‌فهمانند كه او شهيد شده. - شهيدش كرده‌اند؟ مطمئنى‌؟ حاضرى قسم حضرت عباس بخورى‌؟ نه. كى مطمئن است. تو هنوز هم چشمت به در است، حتى الآن كه آن‌قدر ديگر سو ندارد فاصله يك مترى‌اش را هم ببيند. او شهيد شده، خدايا او شهيد شده‌؟






جعبه ابزار