عباس متولی سیدزین العابدینی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید عباس متولی (۱۳۴۵/۵/۱۹ جویبار _ ۱۳۶۵/۰۳/۱۳ جزیره مجنون) متولد شهرستان شهید پرور
جویبار در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش سیده زهرا صفری و پدرش رمضان نام داشت.عباس متولی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.عباس متولی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۳/۱۳ هجری شمسی در منطقه
جزیره مجنون شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. این شهید عزیز
جاویدالاثر هستند. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
دو ماه زمانِ كمى نيست. لااقل براى ما اين دو ماه خيلى متفاوت گذشت. دو ماهى كه چشمهاى مادر دائم سرخ و پف كرده از گريه بود. پدر روزبهروز رنگ پريدهتر مىشد با بغضى در گلو و سكوتى كه سابقه نداشت. همۀ خانواده هركدام به نوعى پژمرده بودند از شهادت على. خودم هم دست و دلم به درس خواندن نمىرفت. وقتى خبر شهادتش رسيد، براى عباس نامه نوشتيم كه على شهيد شده بيا. خيلى طول نكشيد كه نامهاى از او بهدستمان رسيد كه نوشته بود فكر نكنيد برادر بىرحمى هستم نه. من در خطِ مقدم بودم و نتوانستم بيايم. از اين رفتارش چندان تعجب نكردم. رفتارهايى از عباس ديده بودم كه ديگر اين رفتار كمتر عجيب و غريب بهنظر مىرسيد برايم. مگر آن روز كه هردو در قم بوديم ازش نخواسته بودم تا وقتى بابا برايم پول بفرستد كمى به من پول بدهد و او در جواب گفت: اين شهريۀ طلبگى است. درست نيست به تو بدهم. شهريه فقط بايد در راه درس و كتاب و تحصيل خرج شود و در غير اين صورت حرام است. در دل تحسينش كردم و به ظاهر ناراحت شدم. مىدانستم از روى اعتقاد اين حرف را مىزند و اينطور نيست كه واقعاً نخواهد به من كمك كند. هميشه شهريۀ طلبگىاش را لاى كتاب مىگذاشت و مىگفت: فقط بايد در راه تحصيل خرج شود. مهربان بود. آن روز را كه از جبهه برگشت و مادر داشت در حياط لباس مىشست يادم نمىرود. داشتم پنچرى دوچرخهام را مىگرفتم كه وارد حياط شد. وقتى ديد مادر لباس مىشويد، با تندى به من گفت: چرا كمكش نمىكنى؟ نمىدانستم درجوابش چه بگويم. ساكش را گوشۀ حياط پرت كرد و آستينهايش را بالا زد. اصرارهاى مادر هم براى اينكه استراحت كند و تازه از راه رسيده و خسته است به خرجش نرفت. تا تكۀ آخر لباسها را آب نكشيد و پهن نكرد، بىخيال نشد. عباس مرتب ۴۵ روز در جبهه مىماند و ۱۵ روز هم مرخصى مىگرفت و براى خواندن درس به قم مىآمد و با نوار كاستهاى مخصوص درسهاى عقب افتاده را جبران مىكرد. وقتى از جبهه مىآمد دوستانش را به من معرفى مىكرد. مىگفت فلانى آر. پى. جىزن هست. من كمك تيربارچى. فلانى... بعد هربار كه مىآمد، مىگفت فلانى شهيد شد و ناراحت مىشد. حدس مىزنم از شهادت على هم چقدر به هم ريخته باشد. درست مثل من و پدر. وقتى ديدم بابا مدام توى خودش است و حرف نمىزند گفتم: بيا برويم زيارت. هم سبُك مىشوى هم عباس را مىبينى. قبول كرد و راهى قم شديم. به قم كه رسيديم، يكراست به حرم رفتيم. كمى از بابا فاصله گرفتم تا درددل كند و سبك شود. وقتى برگشت چشمهايش سرخ بود. بعد به مدرسۀ كرمانىها رفتيم؛ همان جايى كه حجرۀ عباس بود. از حياط مدرسه رد شديم. بابا به سمت حجرۀ عباس رفت. ناگهان پلاكارد بالاى درِ مدرسه توجهم را جلب كرد و انگار من را به زمين دوخت. جورى كه نتوانستم قدم از قدم بردارم. گويى خون در رگ هايم خشك شد. درست مىديدم؟ چند بار نوشته را خواندم تا بفهمم معناى جملهاى كه نوشته شده چيست «لباس زيباى شهادت بر تن طلبۀ عارف، شهيد عباس متولى گرامى باد.» عباس؟ برادر من؟ اى واى. زانوهايم خم شد، تا شد. تمام مدرسه دور سرم چرخيد. يكى از طلبهها به سمتم دويد. شناختمش. شناخت من را. زير بازويم را گرفت. به ديوار تكيه دادم. دويد و از حجره برايم يك ليوان آب آورد. پدر از حجرۀ عباس بيرون آمد. يكدفعه غم خودم يادم رفت. اگر پدر پلاكارد را مىديد، چه مىشد! به طلبهاى كه ليوان آب را به سمتم گرفته بود گفتم: برادر! خواهش مىكنم پدرم را سرگرم كن تا پلاكارد را پايين بياورم. پدرم فعلاً نبايد چيزى بفهمد. هنوز داغ آن يكى پسرش روى دلش است. لباس سياهش را مىبينى؟ پدر مشغول صحبت با آن طلبه شد و من به سرعت پلاكارد شهادت عباس را از سردرِ مدرسه كندم. پيش پدر برگشتم و گفتم: مىگويند عباس جبهه است و درحجره نيست. پس بهتر است ما هم برگرديم. پدر گفت: ولى.... از ترس اينكه اگر درمدرسه باشيم حرفى پيش بيايد و كسى خبرش را به پدر بدهد نگذاشتم چيزى بگويد. به سرعت راهىاش كردم. خودم هم همراه شدم. در طول راه سكوت كردم با بغضى سنگين در گلو. بغضى كه داشت خفهام مىكرد و سيل اشكى كه منتظر كوچكترين تلنگرى بود و اگر حرفى پيش مىآمد ممكن بود خودش را بيرون بريزد. پدر هم درعالَمِ خودش بود. شايد داشت به عباسش فكر مىكرد كه به خيالش مىتوانست جاى خالى على را پر كند. من هم به عباس فكر مىكردم. به عكسى كه دوستش حسين در مدرسۀ علميه به من داده بود. عكسى كه بينِ گلها نشسته بود. حسين مىگفت: اين را وقتى به يكى از بوستانهاى اراك رفته بوديم از او گرفتم. گفته بود: مىخواهم اين را روى سنگ قبرم بگذاريد. انگار همه چيز را از قبل مىدانست و فكر همه جايش را هم كرده بود، جز اينكه من چطور خبر شهادتش را به پدر بدهم. حتى وصيتنامه هم نوشته بود. وصيتنامه را در حجره پيدا كردم و به پدر نشان ندادم. پدر كه در اتوبوس خوابش برد آن را باز كردم و خواندمش: «اى كسانى كه اين نامه را مىخوانيد! بدانيد كه ما براى جاه و مقام و زر و زيور دست به اسلحه نبرديم و براى حفظ زندگى و حب دنيا و همچنين براى ظلم و تعدى به حق ديگران قيام ننمودهايم. ما جز براى اقامۀ حق در سراسر گيتى و دفع ظلم ازمستضعفين و يارى دين خدا، براى امر ديگرى اينجا تجمع نكردهايم. بدانيد كه با معرفت در اين راه قدم نهاديم و از كشتن وكشته شدن باكى نداريم. سفارش مىكنم شما را به تقوا، تقوا، تقوا. لَختى بينديشيد از كجا آمدهايد و به كجا مىرويد، گمشدهتان كيست؟ پيدايَش كنيد، در خواب زمستانى فرو نرويد. از كسانى كه در تشييع جنازهام شركت مىكنند، مىخواهم كه اين فقط يك شعار برايتان نباشد، كه «برادر عزيزم! راهت ادامه دارد.» بلكه درصدد عمل برآييد و اين دشمن زبون و ديگر كافران را از صحنۀ روزگار محو كنيد.» ديگر نمىتوانم ادامه بدهم. كاغذ را تا مىكنم و در جيبم مىگذارم. سرم را به شيشۀ اتوبوس تكيه مىدهم و به عباس فكر مىكنم. آخرين بارى كه داشت مىرفت جبهه، به پدر گفته بود: اين دفعه كه برگردم، يا ازدواج مىكنم يا لباس روحانيت مىپوشم. پدر با همۀ غمش لبخندى زده بود و اين لبخند، آخرين لبخندى بود كه روى لبهاى پدر ديده بودم.