• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

علی سام دلیری

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید علی سام دلیری (۱۳۴۸ چالوس _ ۱۳۶۶ ماووت) متولد شهرستان شهید پرور چالوس در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش نوروزعلی نام داشت.علی سام دلیری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.علی سام دلیری در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۶/۴/۷ هجری شمسی در منطقه ماووت و در عملیات نصر چهار شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای مرزن آباد به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

اولين بارى كه او را در خط ديدم با خودم فكر كردم كه چطور به او اجازۀ حضور در جبهه را داده‌اند. نه تنها كم سن و سال به نظر مى‌رسيد بلكه جثۀ ريزى هم داشت. از او توضيح خواستم اما مداركش كامل بود. از طرف بسيج اعزام شده بود. سه سالى هم در حوزۀ علميۀ درس طلبگى خوانده بود. وجود او در جبهه برايم تبديل به معمايى شده بود. فكر مى‌كردم نبايد او را در عمليات شركت بدهم. او آمده بود تا به عنوان تيربارچى در عمليات شركت كند و اين موضوع براى من قابل قبول نبود. به هر حال او دوره‌هاى آموزشى را در بسيج گذرانده بود و مدركش تأييد شده بود. از سويى با كمبود نيرو مواجه بوديم و چاره‌اى جز پذيرش او نداشتم. لابه‌لاى مداركش چشمم به كاغذى افتاد كه سطرهايى از آن توجه‌ام را جلب كرد. وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ‌ مواظب باشيد تا بى‌هوده شهيد نشويد بلكه تا قدرت در بدن داريد، بجنگيد. بترسيد و دست برداريد از پارتى بازى و واسطه‌گرى و از كار ديگران را انجام دادن به اين وسيله بگذريد. از اين كارهاى قبيح دست برداريد. حال اين كه اين دنيا بى‌ارزش است. همچنان از حضور او در جبهه متعجب بودم تا اينكه يك شب حركت عجيبى از او ديدم. على در بدو ورودش به جبهه در مانورى كه دستۀ آن‌ها انجام داده بودند، خوب خودش را نشان داده بود و همين موضوع باعث شده بود كه من به او نزديك‌تر شوم. آنجا بود كه فهميدم سال چهل و هفت در روستاى ميانك از توابع نوشهر مازندران به دنيا آمده بود. به خاطر اين كه روستاى آن‌ها مدرسه نداشته، هر روز صبح مجبور بوده سه كيلومتر پياده راه برود تا به روستاى «طوير» برسد تا بتواند درس بخواند. تا دوم راهنمايى را در همان روستا درس مى‌خوانَد تا اين كه مشكلات مالى او را وادار مى‌كند تا در مغازه‌اى، پادويى و كارگرى كند و شب‌ها درس بخواند. با شروع انقلاب اسلامى تا زمان پيروزى آن به طور فعال و مستقيم در راهپيمايى‌ها و مبارزات عليه رژيم شاهنشاهى، حضور داشته و اعلاميه‌هاى امام رحمه الله را پخش مى‌كرده است. زمانى كه علوم حوزوى مقدماتى را مى‌گذرانده، تصميم مى‌گيرد كه به جبهه برود و در برابر اصرار خانواده‌اش كه دوست داشتند او در حوزه ادامه تحصيل بدهد، سعى مى‌كند آن‌ها را متقاعد كند. بار اول بدون اطلاع آن‌ها به جبهه مى‌رود. همان زمان در كلارآباد چالوس مشغول كار چراغ‌سازى بود و والدينش كه از او دور بودند، متوجۀ غيبت او نبودند اما موضوع را به خواهر و برادرهايش گفته بود. والدينش حق داشتند چون برادر بزرگش كه احمد نام داشت، در جبهه دچار موج‌گرفتگى شده بود و يك جانباز در خانه داشتند. از طرفى هم على بازوى راست خانواده بود. در كارها به پدر و مادرش كمك مى‌كرد. براى آن‌ها علوفه جمع مى‌كرد. به صحرا مى‌رفت، تمشك مى‌چيد و آن را كنار جاده مى‌فروخت. پولش را به مادرش مى‌داد تا براى خانه، مواد خوراكى تهيه كند. شب‌ها به جاده چالوس مى‌رفت، بلال مى‌خريد. بعد آن‌ها را كنار جاده به مسافرها مى‌فروخت. بعدها از احساسش در سينه‌زنى‌ها برايم تعريف كرد و عشقى كه به امام حسين عليه السلام داشت كه كيلومترها راه را پياده مى‌رفت تا به روستاى همجوار برود و در مراسم سينه‌زنى شركت كند. مدتى كه در جبهه بود هر گاه فرصتى پيش مى‌آمد از گذشته‌اش صحبت مى‌كرد تا اينكه سه شب مانده بود به عمليات كربلاى ۴ كه به مقر فرماندهى آمد. استخوان يكى از انگشت‌هاى پاى چپش در هنگام حفر كانال و سنگرسازى، شكسته بود و مى‌لنگيد. از من درخواست كرد كه سلاح او را عوض كنم چون يك تيربارچى مى‌بايست جست و خيز بيشترى نسبت به بقيه داشته باشد و با پاى صدمه ديده‌اش اين امر ممكن نبود. من هم پذيرفتم كه «آر پى جى» زن باشد. شب حمله فرا رسيد. منطقه در تاريكى فرو رفته بود. آتش توپخانۀ عراقى‌ها يك لحظه خاموش نمى‌شد. انفجارهاى پى‌درپى، زمين را زير پايمان به لرزه درآورده بود. در آن شلوغى متوجه على شدم كه از نقطه‌اى كه بالاى دژ دشمن بود، تيربار به دست دوان دوان به طرف من آمد و درخواست مهمات كرد. چفيۀ خيسى را به دستش بسته بود تا داغى لولۀ آن، دستش را نسوزاند. نوار تيربار را به او دادم و او با همان پاى زخمى پابه‌پاى من مى‌آمد و به طرف عراقى‌ها شليك مى‌كرد. ناگهان متوجه شديم كه چندنفر عراقى در يكى از كانال‌ها جمع شده‌اند و به طرف نيروهاى ايرانى نارنجك پرتاب مى‌كنند. در همين حين به تنهايى به طرف آن‌ها يورش برد و آن‌ها را به گلوله بست. تعدادى از عراقى‌ها كشته شدند، بقيه هم فرار كردند. در حالى‌كه از اين كارش حسابى بهت‌زده شده بودم، به طرف او رفتم و صورتش را بوسيدم. باورم نمى‌شد اين همه توانايى و بى‌باكى در آن جثۀ كوچك نهفته باشد! من راجع به او قضاوتِ اشتباه كرده بودم. از او خواستم اگر شهيد شد، شفاعت من را هم بكند اما در يك مورد حدسم درست از آب در آمد و آن را زمانى متوجه شدم كه در عمليات نصر ۴ بوديم. عمليات رأس ساعت يازده ونيم روز جمعه شروع شده بود. على طبق معمول تيربارچى بود. خيلى تندوتيز عمل مى‌كرد. در اين عمليات ما مجبور بوديم براى دفاع، شهر ماووت عراق را به تصرف دربياوريم. بعدازظهر روز يكشنبه بود كه به اتفاق على و بقيۀ رزمنده‌ها براى پاكسازى منطقه رفتيم. به سنگرهاى باقى‌ماندۀ بعثى‌ها سركشى مى‌كرديم. پشت خاكريزها، داخل چادرهاى نگهبانى، اتومبيل‌ها و نفربرهاى به‌جا مانده را به دقت جست و جو مى‌كرديم كه ناگهان صداى شليك گلوله از اطراف، ما را غافلگير كرد. على پشت يكى از خاكريزها سنگر گرفته بود و تيربار را به اطراف مى‌چرخاند. از كشته‌شدن تعدادى از آن‌ها و پرتاب شدنشان از خاكريزها يكى از مواضع آن‌ها را شناسايى كرديم اما از هر طرف آتش مى‌باريد. على در همان فرصت كم، تلفات زيادى از عراقى‌ها گرفته بود تا اين كه در حال تغيير موضعش، ناگهان تيرى به سينه‌اش اصابت كرد و روى خاك غلتيد و همزمان صداى فرياد يكى از همرزم‌هايش در گوشم پيچيد. - «على هم رفت پيش امامش. به آرزويش رسيد.»






جعبه ابزار