• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

عمادالدین کریمی بیژنی نژاد

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید عمادالدین کریمی بیژنی نژاد (۱۳۱۱/۰۵/۱۰ نوشهر _ ۱۳۶۰/۰۴/۰۷ تهران) متولد شهرستان شهید پرور نوشهر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ام البنین و پدرش محمد نام داشت.عمادالدین کریمی بیژنی نژاد در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .سال ۱۳۳۷ ازدواج کرد و صاحب هفت فرزند "دو دختر و پنج پسر" شد.عمادالدین کریمی بیژنی نژاد در ۱۳۶۰/۰۴/۰۷ هجری شمسی در منطقه تهران و در بمب گذاری شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای شیخان قم به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

بدن پاره‌پاره شده را در حرم حضرت معصومه عليها السلام تشييع مى‌كنند. فقط تو نيستى، شهيد منتظرى هم هست. پدرش هم نمازتان را مى‌خواند، از آينده چه كسى خبر دارد؟ خيابان سرچشمه آن‌چنان لرزيده كه هركسى آنجا زندگى مى‌كند، پنداشته قيامت است؛ قيامت است، اما نه براى ساكنان سرچشمه. ساكنان سرچشمه نيز به‌زودى قيامت را خواهند ديد. بهشتى سخنرانى مى‌كند و وسط سخنرانى مشامش را تيز كرده و مى‌گويد، عجب بوى خوشى مى‌آيد. تو اين جمله را شنيده‌اى و اين بو به مشامت ريخته. بهشتى بوى قيامت را مى‌گفت. هم‌زمان با آن جمله، اين همه تى‌ان‌تى، منفجر شد و زمين و زمان، به‌هم ريخت. قيامت زنده شدن است، نه مردن. قيامت يعنى همه‌چيز پيش نظرت باز زنده شود. از سال ۱۳۱۱، از روستاى كشكك نوشهر تا همين لحظه از ابرهايى كه كشكك را پوشانده. از هواى هميشه بارانى نوشهر، تا گرماى تفت تابستان تهران؛ گويى كتابى را به دستت داده باشند، پروندۀ عمرى زندگى. كودكى كه روزبه‌روز قد مى‌كشد، همراه پدرش محمد در راستۀ سمسارها. در حجره نشسته‌اى به انتظار مشترى. مشترى سمسارى، سالى به دوازده ماه سر مى‌رسد و مانند بقالى نيست كه هميشه با مردم سروكار داشته باشى. خلوت سمسارى جايى است براى فكر و ذكر. بگذار شاگرد سمسارها آن طرف بازار، با هم خوش باشند و متل تعريف كنند و بخندند. همۀ لحظات پشت ميزهاى مدرسه، كتاب و معلم، همه به صورت لرزان و زيرورو. چوب و فلك و امتحان. نشسته‌اى روبه‌روى پدرت محمد. بخوان؛ سرت را نزديك مصحف كرده‌اى و مى‌كوشى زير و زبر آيه را اشتباه نخوانى. محمد زير لب مى‌گويد، ماشاءَ‌الله لاحَولَ وَ لاقُوَّةَ اِلا بِاللهِ العَلىِّ العَظيم. زمان در قيامت، غير از زمان گذشته و حال و فرداست. اكنون تو به آيت‌الله بروجردى بزرگ مى‌نگرى و چشمان بروجردى خودش قيامتى است كه به چشمانت گره مى‌خورد و دلت را زير و زبر مى‌كند. درست مانند انفجار سرچشمه. از نوشهر به قم، با عشق به سربازى امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف، راه كوتاهى به نظر مى‌رسد؛ درست مانند مسير تولد تا قيامت. قيامت بعد، سال ۴۲ است. حالا هرچه، در چنته دارى بايد براى قيامتى ديگر رو كنى. هرچه درس خوانده‌اى، هرچه زحمت كشيده‌اى؛ علم و تقوا و هنر منبر را؛ خطابه و وعظ را بايد براى مرادى كه تبعيد شده خرج كنى. از سال ۴۲، سال‌ها بوى ديگرى گرفته‌اند. باز هم درس و بحث هست، اما غير از درس و بحثى كه در سى‌سالِ اول عمر بوده. منبر هست، غير از آن منبر. اكنون همراه با قيامت مبارزه، هم در قم درس مى‌دهى، و هم در نوشهر منبر مى‌روى و مسجد مى‌سازى. ديگر در درس شريعتمدار شركت نمى‌كنى، به‌دليل مرادى به اسم خمينى. دور و اطرافت را نوشهرى‌ها گرفته‌اند. مسجد شلوغ شده، آقا را از در پشتى فرارى بدهيد. تعقيب و گريزهاى تكرارى از ساواك، اسلحه در كيف؛ روضه بخوان و پس از روضه شاه را دعا نكن؛ شاه را مفتضح كن و بعد وقتى آمدند تو را دستگير كنند، در شلوغى جميعت فرار كن. عليه پهلوى اعلاميه پخش كن؛ نترس. از كرمان تا نور، همه را ضد شاه بشوران. در اين وضعيت قرار نيست، صدمه بخورى. از هيچ كدام‌شان نترس؛ از شكنجه و از زندان نترس. قسمت‌شان نيست تو را بكشند. شاه را دربه‌در مى‌كنيد. از نوفل‌لوشاتو، از فرانسه، سيداحمدآقاست كه مى‌گويد چه كار كنيد و چه كار نكنيد. از سوى امام رحمه الله پيغامى دارند. صداى نفخه‌اى ديگر، قيامتى ديگر، جشن پيروزى انقلاب ۵۷، صداى مردم در خيابان‌ها. تهران و قم و نوشهر، غرق در شادى است اين قيامت. تهديد پشت تهديد. ميكروفن سوت مى‌كشد، مى‌گويى: ملت ايران با قدم‌هاى استوار خود در خط اصيل اسلام و امام به راه خود ادامه مى‌دهد و فريب دشمنان شرق و غرب را نمى‌خورد و اين بيدارى و وحدت كلمه و خط مستقيم رهبرى است كه مى‌تواند ما را از خطر لغزش حفظ كند. دستت بر ماشۀ اسلحه باشد و منافقان سايه‌به‌سايه در تعقيبت. نترس، از بنى‌صدر بگو، از خيانت‌هايش. اكنون كار فقط ساختن مسجد و آب انبار و پل براى مردم نوشهر نيست. بايد بروى به جنگ دشمن داخلى؛ بايد بروى به جنگ بنى‌صدر؛ بايد بنشينى بر كرسى مجلس؛ نوشهرى‌ها اصرار پشت اصرار كه شما بايد در انتخابات شركت كنيد. بايد به جلسات حزب جمهورى بروى. حزب تازه‌پاى جمهورى. دوش‌به‌دوش حضرات نورانى، خامنه‌اى و بهشتى. شب‌وروزت را به من بدوز و كار و كار و كار. از همسر و فرزندت دلجويى كن و از وضعيت خاص كشور بگو. در خانه ظرف بشوى و جارو به دست بگير تا در همين ساعت‌هاى كمى كه در خانه حاضر مى‌شوى، بچه‌ها آداب همسردارى را ياد بگيرند. قيامت در همين‌جاست، در خانه. درست پشت پرده‌اى ناديدنى؛ پرده‌اى كه قرار است با انفجارى در خيابان سرچشمه، ساختمان حزب جمهورى، كنار برود. اكنون زمان انفجار خيابان سرچشمه، در لحظۀ انفجار، لرزش شهرى در شمال، نوشهر، لرزش ستون‌هاى مسجد بزرگ نوشهر، لرزش ستون‌ها، هر لرزشى شهادت مى‌دهد به زحمت‌هاى سازنده‌اش عمادالدين. پس از آن نوبت آب‌انبارها و پل‌هاست. درست مقابل چشم سازندۀ آن، عمادالدين، همه‌چيز لرزيده. همه‌چيز وارونه. طلبه‌هايى كه او فكرشان را ساخته بود هم انگار تلنگرى مى‌خورند با ياد قيامت، دل‌ها لرزيده، كرسى‌هاى مجلس نمايندگان هم. صندوق‌هاى انتخاباتى كه اسم عمادالدين از آنها بيرون مى‌آيد. قيامت همه را لرزانده. اين لرزش بايد باشد تا مثل بهشتى، بويى استشمام كنى كه از همان سال ۱۱ به دنبالش بوده‌اى. با انفجار خيابان سرچشمه، قيامت براى همۀ اينها اتفاق افتاد؛ چون تو در همۀ اينها به نوعى دخالت داشته‌اى. لرزش قيامت، لرزشى است براى ساختن، براى تثبيت؛ براى روشنايى. امروز هفتم تير ۱۳۶۰ است و ساختمان حزب جمهورى، با انفجار چند كيلو تى‌ان‌تى توسط يك منافق، تخريب شده و اكنون تو به همراه بهشتى و ۷۱ نفر ديگر، به ملكوت اعلى پيوسته‌ايد.






جعبه ابزار