فرشاد صفائی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید فرشاد صفائی (۱۳۴۶ امل _ ۱۳۶۵ حاج عمران) متولد
شهرستان آمل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش علی نام داشت.فرشاد صفائی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.فرشاد صفائی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۲/۲۶ هجری شمسی در منطقه
حاج عمران شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
ولیک علیا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
ما خانواده مرفهى داشتيم. نيازى نداشتيم كه پسرمان كار كند. حتى نيازى نبود درس بخواند. آنقدر داشتيم كه گليم بچهها را از آب بكشيم. پدرش نگران بود و گفت: مگر برايش كم گذاشتهايم؟ حسن، برادرش گفت: بابا، بحث كم گذاشتن نيست. او عقايد خودش را دارد. بابا گفت: من كه نمىفهمم. ماجرا از آن جايى شروع شد كه ديديم وقتى فرشاد به خانه مىآيد، زيادتر از معمول نماز مىخواند و بيشتر روزها روزه مىگيرد. آنقدر هم ساده نبوديم كه فكر كنيم اينها تأثيرات حوزۀ علميه است. خواهرش گفت كه اين نماز و روزه، استيجارى است. اين را كه گفت، پدرش خيلى ناراحت شد. حق هم داشت. تمام تلاشش را مىكرد كه بچهها سختى نكشند. او به خودش سختى مىداد تا بچهها اذيت نشوند. براى همين از كوره در رفت: - نماز استيجارى براى چى؟ حاجى به خودش سختى مىداد كه بچهها اذيت نشوند؛ مخصوصاً اين كه وقتى او در حجرهاى در آمل زندگى مىكرد و به محضر آيتالله كوهستانى مىرسيد، حاجى برايش تمام مايحتاج خوراكى را جداگانه مىفرستاد با كلى مخلفات اضافى. مىدانستيم كه شهريه حوزه ناچيز است و ممكن است به او سخت بگذرد. حاجى با عتاب و عصبانيت به حسن گفت: مگر آن چيزهايى كه دادم را نمىبردى برايش؟ حسن سرش را پايين انداخت. حاجى گفت: چيه؟ نمىبردى؟ او گفت: چرا؛ مىبردم. - پس چى؟ - فرشاد همه را تقسيم مىكرد بين طلبهها. او اعتقاد دارد كه همه بايد يكجور باشيم. حاجى ماجراى نمازهاى استيجارى را هم درآورد. او بهخاطر اينكه به رفقايش فشار وارد نشود، نمازهايى كه آنها برمىداشتند را بر عهده مىگرفت. اين، مثل ماجرايى بود كه او با ابتداى بلوغش براى حاجى پيش آورد: حاجى آدم متموّل و آبرودارى بود. خبر شد كه او سر باغهاى مردم رفته و از آنها حلالى مىگيرد كه اگر در بچگى خسارتى به بار آوردهام، تقديم كنم. من وقتىكه او را در شكم داشتم، خيلى شرعيات را رعايت مىكردم. به مجالس عروسى نمىرفتم يا اگر مىرفتم، بزن و برقصشان را تحمل نمىكردم و به خانه برمىگشتم. اثر او بود. البته پدربزرگ ما، مكتبخانهدار بود و ما از بچگى نمازخوان بوديم. اما از آن وقتىكه او را احساس كردم، خوابهاى خوشى مىديدم و اين خيلى در تقويت ايمانى من مؤثر بود. خواب مىديدم كه حرم حضرت رضا عليه السلام را زيارت مىكنم خواب مىديدم كه در بقيع هستم. هركس و ناكسى هم مىرنجيد، برنجد. وقتىكه انسان به يك حقيقتى رسيده باشد، برايش اهميتى ندارد كه راجع به او چه فكر كنند. مجلسشان را ترك مىكردم و به خانه مىآمدم. آن هم قبل از انقلاب كه فقط كافى بود يك نفر رفتارى مذهبى از خودش نشان بدهد كه به هزار انگ متهمش كنند. حاجى هم همان دوران با انقلابىها بود. از آنجا كه وضع مالى خوبى داشت، بهش مشكوك نمىشدند و راحت اعلاميههاى امام خمينى را در بارش جاساز مىكرد و از تهران و قم براى اين منطقه مىآورد. به هرحال، او سال سوم راهنمايى بود كه به ما گفت كه مىخواهد در حوزه درس بخواند. ما قبول نكرديم و گفتيم اول بايد سيكلت را بگيرى و بعد در حوزه ثبت نام كنى. او هم سيكلش را گرفت و بعد در حوزه ثبت نام كرد. مدتى در آمل، بعد بهشهر و بعد در مشهد، طلبه شد. عقايد خاصى هم داشت. من يك بوهايى برده بودم و اما پدرشان اصلاً زير بار نمىرفت كه او به جبهه برود. من از آنجا متوجه شدم كه با برادر بزرگترش سر و سرى دارد. ما يك زمين ۲ هزار مترى را مىخواستيم براى نشا آماده كنيم كه ديديم او براى كمك از مشهد آمد و گفت ديگر نيازى نيست كه كارگر بگيريد. سر ظهر من ديدم كه او و همسرم به جاى كار روى زمين نشستهاند و با هم حرف مىزنند؛ مثل دو تا رفيق. بعد كه آمد سمت من، متوجه شدم حاجى را راضى كرده يا يك رضايتِ نصف و نيمهاى گرفته و شايد هم چون مىدانست كه من راضى نيستم، انداخته بود به گردن من. خب معلوم بود كه من مخالف بودم، اما وقتىكه خوابش را برايم تعريف كرد و ديدم واقعاً واجب مىداند كه به جبهه برود، ياد همان دوران باردارى و خوابهاى خودم افتادم و ديگر مانعش نشدم. خواب پيامبراكرم صلى الله عليه و آله وسلم را ديده بود. وقتى او را بدرقه مىكرديم، پدرش در روستا نبود. او هم به طرز خاصى به خيابانها نگاه مىكرد؛ نگاهى طولانى به مسجد انداخت و هر از گاهى برمىگشت و به پشت سرش خيره مىشد و بعد سفارشاتى به برادرش راجع به ما كرد. پدرش خيلى زود پشيمان شد كه چرا رضايت داده، اما او ديگر رفته بود و كار به نهى كردن و برگرداندن او نكشيد. دل من خوش بود كه براى تبليغ به جبهه رفته. بعد خبر آوردند كه آموزش امدادگرى ديده و باز خيلى خوب بود. بهش گفته بودند امدادگرى چرا؟ مگر تو روحانى نيستى؟ كار تبليغاتى خودت را بكن. آن وقتى هم كه شهيد شده، آرپىچىزن بود. كسانىكه مىآمدند و به ما تسلّى مىدادند، تعريف مىكردند كه چطور بالگردهاى دشمن را در والفجر هشت، منطقه حاج عمران با آرپىجى مىزده. بعد از اينكه برادرش جنازهاش را شناسايى كرد، خيلى به حاجى فشار آمد. شبها خواب نداشت و در خانه نمىماند. هيچكدام ما خواب نداشتيم. يكباره پير شديم. وقتى به ياد مىآوردم كه پيكر فرزندم در منطقه حاج عمران افتاده و تير پهلويش را سوراخ كرده، آتش مىگرفتم. روز هفتمش مثل شب عروسى، زنها بيش از صد طَبق درست كردند و مراسمى شد كه سنگ به گريه درمىآمد. حاجى برايش زمينهايى به ارث گذاشت تا بعد از خودش هم از خرج زمين، به نيت او اطعام كنند. يكى از نامههايش كه باعث شد دل من و پدرش كمى آرامش پيدا كند، بعد از شهادتش به دست ما رسيد. در آن نامه تعريف كرده بود كه آنجا چند مرتبه خواب رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم را ديده است و به مسيرى كه آمده يقين كامل دارد. حاجى خواست كتابهايش را در جايى وقف كند، اما به خوابش آمد و از او خواست تا كتابها وقف مسجد محل باشد. بعد از آن هم بارها و بارها به خوابمان آمده تا شايد كمى ما دلمان آرام بگيرد.