قربانعلی بهرامی قادیکلایی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید قربان علی بهرامی قادیکلایی (۱۳۴۱ قائمشهر _ ۱۳۶۱ شلمچه) متولد
شهرستان قائمشهر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش محمد نام داشت.قربان علی بهرامی قادیکلایی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود. قربان علی بهرامی قادیکلایی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۱/۶/۳۰ هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
امامزاده اسماعیل قائمشهر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
تمام دنيا سياه است و ساكت. فقط از تخت قربانعلى نور مىپاشد. كنار تختش نشستهام. دستم روى دستش است كه حس مىكنم نور شديدترى مىخواهد او را از من جدا كند. جيغ مىكشم. از خواب مىپرم. تمام تنم از عرق خيس شده است. نفسهايم بهسختى بالا مىآيد. تا چند لحظه نمىفهمم كجا هستم و چه مىكنم. همهجا سياه است. تصوير قربانعلى جلوى چشمهايم آنقدر زنده بود كه به گريه مىافتم. زمان مثل تكه پارچهاى جمع مىشود و من را مىرساند به ده سال قبل؛ آن زمان كه خبر دادند قربانعلىِ مجروح را آوردهاند تهران؛ بيمارستان لبافىنژاد. گفتند در شلمچه، گلولۀ توپ داخل سنگرشان افتاده؛ بعضى را همانجا شهيد كرده و چندتايشان به بيمارستان رسيدهاند. با پدر و مادرش راه افتاديم از قائمشهر. دلهره، داشت امانم را مىبريد. مهدى توى دلم جمع شده بود و هيچ تكان نمىخورد. مىترسيدم. وقتى كنار تخت قربانعلى رسيديم، بىحركت و بيهوش خوابيده بود. نگاهش كردم. در صورتش هيچ اثرى از جراحت نبود... مىدرخشيد و انگار هالهاى از لبخند هميشگىاش را داشت. پدرش كه ملحفۀ سفيد روى تنش را كنار زد، قلبم از سينه كنده شد و پايين ريخت. بىرمق افتادم روى صندلى. تمام تنش از زخم و بخيه و تركش پر بود. آه و اشكهايم پرستارها را جمع كرد. آه بلندى مىكشم. مهدى توى رختخوابش پهلو عوض مىكند. از جا بلند مىشوم و بالاى سرش مىنشينم. لحافش را جمع كرده بين دستانش. سينهام سنگين است. توى صورت مهدى انگار قربانعلى را مىبينم. رنگ پوستشان مثل هم است؛ هر دو روشن و مهتابى. دلم براى قربانعلى تنگ مىشود. چشمم را مىبندم كه دوباره خوابم را مرور كنم. بهجاى خواب، خاطرههايم جلو مىآيند. قربانعلى نمىتوانست تكان بخورد. حتى لبهايش رمق نداشت. موقع اذان مغرب آنقدر پلكهايش را تكان داد كه فهميدم مىخواهد نماز بخواند. تختش را چرخاندم رو به قبله. مهرى برداشتم كه وقتى پلكهايش تكان خورد، بگذارم روى پيشانىاش. نمىفهميدم توى سرش چه مىگذرد. پشت هم لبخند مىزدم كه باور كند حال من و بچۀ توى شكمم خوب است. نمىخواستم در اين حال هم نگرانمان باشد. وسط نمازش ديدم ديگر پلكهايش باز نمىشود. ترسيدم. با دلهره ملحفه را كنار زدم كه ببينم نفس مىكشد يا نه. نفس مىكشيد؛ اما توانش تمام شده بود. ديگر حتى براى پلك زدنهايش جان در بدن نداشت. باور نمىكردم آن پيكر بىجانِ روى تخت، قربانعلى من باشد. قربانعلىِ من پر از حرارت بود؛ پر از حس زندگى و اميد و مبارزه. همان كه هرجا اسمش را مىآوردم، مىگفتند: همان طلبۀ كوچك و خندهرو و باحوصله را مىگويى؟ همان كه فقط بيست سالش بود، اما وقتى پشت ميكروفن مىايستاد، همه شمايل مردى جاافتاده را مىديدند كه فكرش سالها جلوتر از زمانهاش كار مىكند. مىگفت: تا زمانى كه ظلم در زمين است، سكوت و سازش كار خائنين است. ديگر همه قربانعلى را مىشناختند كه سالها با دغدغۀ آفت منافقين، روستابهروستا و شهربهشهر مىرفت؛ مباحثه مىگذاشت؛ كلاس عقيدتى برپا مىكرد؛ اگر لازم مىشد، لباس روحانيتش را درمىآورد؛ با آنها كه عقيدۀ مخالف داشتند، فوتبال مىرفت؛ تفريح و اردو مىگذاشت. مىگفت: ما بايد طورى رفتار كنيم كه اسلام را با حركت خودمان نشان بدهيم. خيلىها اين جذابيتش را تاب نمىآوردند. در نشريه و روزنامه تخريبش مىكردند. مىگفتند مرتجع و ضدمجاهد است. بارها تهديدش كردند به مرگ. نيمهشب گيرش آوردند و كتكش زدند. مشكلشان اين بود كه نمىداستند قربانعلى اهل پاپسكشيدن نيست. روزهاى جنگ هم منتظر نماند كه كاروانى راهى شود و او برود. تمام آن هشت مرتبه را بهتنهايى رفته بود. وقتى با خاله و مادرش آمدند خواستگارى، عاشق لباس روحانيتش شدم؛ ازدواج كه كرديم، عاشق تمام وجود يكدست و صافش. آن روزها نمىدانستم كه بايد در همان يك سال زندگى، براى تمام عمرم توشه بردارم. من جنگ را كنار قربانعلى ياد گرفته بودم و از آن پس تمام روزها و ساعتها و لحظهها را مبارزه كردم. توى هجده سالگى، سالها قد كشيدم؛ بزرگ شدم و حرارت ديدم. در بيمارستان، دستم توى دست قربانعلى بود. زجر كشيدن و آب رفتنش را مىديدم و هنوز زنده بودم. پدرش بىقرارى قربانعلى را مىفهميد. بغض مردانهاش را فروخورد و گفت: نگران زن و بچۀ توراهىات نباش. ما مراقبشان هستيم. همان لحظه انگار لبخندى را در چشمهاى كمرمق قربانعلى ديدم. لبخندى كه چند لحظه بعد، وقتى چشمهايش را براى هميشه بست، از جلوى چشمهايم محو شد؛ اما هميشه پشت پلكهايم ماند. پشت پلكهاى مهدى را مىبوسم. بعد از بهدنيا آمدنش فقط با تفنگ و لباس روحانيت و اعلاميۀ پدرش عكس داشت. قربانعلى در كنارش بود و نبود. وقتى خطايى مىكرد، مىگفتم پدرت ناراحت مىشود. توى مشكلاتمان يقين داشتيم كنار ماست. هميشه كنار سفرۀ غذا، توى اتوبوس و در مهمانىها، حضورش را حس مىكرديم. بىاعتنا بودم به اينكه خودم پيكرش را تا گلزار امامزاده اسماعيل چشمهسر تشييع كردهام و بالاى قبرش اشك ريختهام. حضورش در زندگىام مثل آفتاب قطعى بود؛ هر چند دور، اما گرمابخش. سرم را مىگذارم كنار سر مهدى. آسمانِ پشت پنجره لاجوردى است و رو به صبح. شب بساطش را از آسمان جمع مىكند تا برود. وقتى مىخواست به منطقه برود، تلفن كرده بود به خانه. از پشت خط صداى كوبيدن پوتينش را بر زمين شنيدم، وقتى كه گفت: مى دانى من كجا هستم؟ - كجا؟ لحنش محكم بود. با موجى از قدرت مىآمد: - پايگاه شهيد بهشتى اهواز. اگر از من راضى نباشى، نمىتوانم بروم. بغض تا بيخ گلويم بالا آمد. قلبم راضى و دلتنگ بود. دوباره صدايش پيچيد: تو فقط راضى باش. تلفن را كه قطع كردم، سد اشك شكست. به قربانعلى رضايت داده بودم. روى بالش لكهاى از اشك، بزرگ و بزرگتر مىشود. مادرم هميشه مىگفت: زن خستگىهايش را با گريه در مىكند. قلبم از خوابى كه ديده بودم، سبك مىشود. آفتاب از پشت دورترين كوهها، به پنجرۀ اتاقمان مىتابد. هرچند دور است، اما گونهام را زير نوازشش گرم مىكند.