محمدعلی پاشائیان آخا
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید محمدعلی پاشائیان آخا (۱۳۴۶ امل _ ۱۳۶۷ شرهانی) متولد
شهرستان آمل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش محمد نام داشت.محمدعلی پاشائیان آخا در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. محمدعلی پاشائیان آخا سرباز
ارتش جمهوری اسلامی ایران بود و در
لشگر ۷۷ ثامن الائمه خراسان به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۴/۲۱ هجری شمسی در منطقه
شرهانی شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها
مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۳/۸/۸تشییع در گلزار شهدای
امیری آخا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
استخوانهايش را كه آوردند زيربار نرفتم. گفتم: «از كجا معلوم كه اين استخوانها مال مجتباى ما باشد؟» قبول كنيد بعد از ششسال چشمانتظارى نمىشود آدم يكشبه باور كند كه يك مشت استخوان، بچۀ تو باشد، جوان قدوبالا دارى باشد كه تو بزرگش كردهاى! دستش را روى تهريش سفيد شدهاش كشيد و سر تكان داد: «بچۀ چهارم ما بود. همۀ بچههاى ما خوبند؛ اما مجتبى فرق داشت. از همان اول جنسش توفير داشت. وقتى كسى حرف بد مىزد گوشهايش را مىگرفت و بلند مىگفت: من نمىشنوم». بزرگتر كه شده بود هم شبيه همين كار را مىكرد. گوشهايش را مىگرفت و صريح مىگفت: «حرف گوش نمىكنم.» همه مىدانستند اگر پشتسر كسى حرف بزنند و بخواهند دروغ به هم ببافند مجتبى گوشهايش را سفت مىگيرد و نمىشنود. ما مجتبى صدايش مىكرديم، چون شب شهادت امامحسن عليه السلام بهدنيا آمد. قبل از اينكه به مدرسه برود با خواهرهايش كلاس قرآن مىرفت، نزد آقاى كاظمى؛ در محلۀ خودمان. آنقدر عجله داشت كه قبل از هفتسالگى به مدرسه رفت. دبستان فرهنگ آمل. از همان موقعها هم سر اذان كار را رها مىكرد و به مسجد امامرضا عليه السلام مىرفت. براى همين حاجى مىگويد با بقيه توفير داشت. قربان قدوقامتش. عبايى كه پدرش از قم برايش سوغات خريده بود را روى شانههايش مىانداخت و صف اول نماز قامت مىبست. زيورخانم داشت اينها را مىگفت كه صدايش لرزيد. با گوشۀ چادرش اشكى كه گوشۀ چشمش جوشيده بود را پاك كرد. بابا زير چشمى زيورخانم را نگاه كرد و صدايش را صاف كرد: «ما اولش مخالف بوديم برود حوزه. گفتم صبر كن تا به سن قانونى برسى؛ اما زيربار نرفت. تصميمش را گرفته بود. من هم دستش را گرفتم و بردمش همين حوزۀ علميۀ اميركلاى آمل كه درس بخونه. بعد هم خودش رفت مدرسۀ فيضيۀ حاجآقاى فاضل». زيورخانم استكانهاى چاى را پر كرد، با سر حاجى را ندا داد كه بيايد و چاىها را تعارف كند. مهمانها كه چاى برداشتند سينى خالى را جلوى خودش گذاشت. چهارزانو كنار زيورخانم نشست و گفت: «جامعالمقدمات را تمام كرده بود كه اومد خانه كه من بايد برم جبهه. گفتم: «بچهجان، من مىخوام براى تو معافيت پزشكى براى سربازى بگيرم تو مىگى مىخوام برم جنگ؟ اولش بهخاطر ما آرام شد؛ اما وقتى فرستادمش پيش دكتر كه گواهى معافيت سربازيش رو تأييد كند دوباره برگشته بود سر حرف اولش. به دكتر از دردش حرفى نزده بود و گفته بود من معافيت لازم ندارم. بعد هم كه از دكتر برگشت اومد سراغ من و گفت: «باباجان، تو منو بزرگ كردى. من دست تو رو مىبوسم؛ اما اگه امام حرفى بزنه حرف امام براى من حجت است». نمىدانستم چه جوابى بدهم. اجازه دادم. به ارتش رفت و دفترچه اعزام گرفت. جايش افتاده بود مشهد. با لشكر ۷۷ خراسان اعزام شد. چون طلبه بود عقيدتى - سياسى لشكر را به او سپرده بودند». زيورخانم صورتش را با چادر پوشانده بود و آرامآرام گريه مىكرد. حاجى آهى كشيد و شكر خدا كرد: گفتم: «پسرجان، شفاعت ما يادت نره». جواب داد: «چشم، اما به شرط عمل صالح خودت». گفتم: «پسرجان، من پدر توام». گفت: «من كه حرفى نزدم فقط گفتم به شرط عمل صالح». من هم كفرى شدم و گفتم: «من اگر خودم عمل صالح داشته باشم، شفاعت تو رو مىخوام چه كار؟» حاجى خنديد و جمع هم همه بلند خنديدند. زيورخانم صورتش را از زير چادر بيرون آورد او هم با جمع خندۀ ريزى كرد. خانم مصاحبهكننده كه ديد هواى گفتگو عوض و رشتۀ كلام از دست حاجآقا گرفته شده برگشت سر حرف اولش و گفت: بالاخره مطمئن شديد اين استخوانها مال پسر شماست يا توى رودربايستى دفنشان كرديد به نام شهيد؟ حاجآقا ابرو در هم كشيد و گفت: «من با هيچكس رودربايستى ندارم. اومدم از بنياد بيرون و گفتم اگه تا فردا صبح بچۀ من به خوابم آمد و گفت اين استخوانها و پلاك مال منه كه قبول وگرنه من كوتاه بيا نيستم كه نيستم. بعد هم اومدم خونه و همه اين حرفها رو به حاجخانم هم گفتم. بچۀ من ۲۳ ماه جبهه داشت. حق گردن من داشت. بايد مىگشتم و پيدايش مىكردم. همان اولها هم رفتم دنبالش. بعد از آخرين حمله عراق بود انگار، عمليات مرصاد. از شهيد بىخبر بوديم. نامه هم نيامده بود. راه افتادم و رفتم دنبالش. بعد از عمليات، تعدادى از رفقاى مجتبى اسير شده بودند. چندروز توى گرماى تابستان همهجا رو زيرورو كردم؛ اما نبود كه نبود. تنها خبر اين بود كه بچه مفقودالجسد شده. برگشتم خونه و خبر را به حاجخانم دادم. نه اينكه چون بچهام بوده اينو بگم. اين بچه دعا مىكرد قبول مىشد. براى اهل فاميل چندبار دعا كرده و نتيجه گرفته بودند. بعداً كه درددلهاشو را لاى قرآن و مفاتيحش پيدا كردم مطمئن شدم اين بچه اصلاً خواسته همينطورى شهيد بشه. براى همين هم مطمئن از بنياد اومدم بيرون و گفتم: اگه خودش اومد به خوابم كه اومد. شهيد زنده است آقا. خدا خودش گفته...» صداى پيشخوانى اذان مغرب از مسجد محله مىآمد. طاقت مصاحبهگر تمام شد. اگر اذان مىشد دوباره بايد قبل از شنيدن آخر ماجرا مصاحبه را تمام مىكردند و منتظر فردا مىشدند. نگذاشت جملۀ حاجآقا تمام شود. - بالأخره حق با شما بود يا بنياد؟ حاجآقا اينزانو و آنزانو شد و گفت: «من اومدم خونه و بعد از نماز مغرب رفتم هيئتمان و با مجتبى اتمامحجت كردم. گفتم اگه خودت هستى كه بيا بگو تا ما بريم تشييع كنيم. دلم مىلرزيد. چون مطمئن بوديم شهيد شده. رفقاش كه از اسارت برگشتند گفتند كه مجتبى را ديدهاند كه بعد از انفجار خمپاره روى زمين افتاده و شهيد شده. من هم زياد رفته بودم اينطرف و آنطرف جنازه ديده بودم؛ اما هيچكدام مجتبى نبودند. بعد از توسل توى هيئت خوابم برد. توى خواب ديدم دو فرشته نورانى توى راهرو هستند كه حرير روىشان را پوشانده. اينجا هم شلوغ است و جمعيت زيادى نشسته و فرشتهها مىگويند: نامحرم نيايد. صبح بلند شدم و رفتم بنياد. گفتم شهيد ماست. بعد هم تشييع كرديم و توى گلزار شهداى آخا دفن كرديمش». مصاحبهگر نفس راحتى كشيد. صداى اذان توى حياط پيچيد. حاجآقا استكانها را جمع كرد و رو به جمع گفت: «وقت نماز است.» همه از جا بلند شدند.