محمد نورانی کوتنایی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
هشتم شهریور ۱۳۴۱، در روستای
کوتنا از توابع شهرستان
قائمشهر متولد شد. چندمین فرزند خانواده بود. پدرش اسحاق، کشاورز بود و مادرش جهانبانو اکبری نام داشت که در دوران کودکی وی درگذشت. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را گذراند و مدتی نیز در حوزه علمیه به فراگیری دروس حوزوی پرداخت. به عنوان سرباز وظیفه ارتش راهی جبهه شد. شانزدهم آبان ۱۳۶۱ در منطقه
عینخوش (
موسیان) همزمان با
عملیات محرم، بر اثر اصابت ترکش
خمپاره به سر و صورت به شهادت رسید. پیکر او در گلزار شهدای
امامزاده عباسرضا کوتنا به خاک سپرده شد. مجرد بود.
[ویرایش]
مقدّسه تلويزيون را روشن كرد و نشست پاىكارهايش. تلويزيون بايد هميشه روشن مىبود. حتى اگر تماشا نمىكرد، پخششدن صداى تلويزيون در خانه به او آرامش مىداد. اينطورى باعث مىشد نفهمد گاهى وقتها تنهاست. سروصداى تلويزيون كه بود، هميشه انگار همه دورهم جمع بودند. كاغذ محمد توى يكدستش بود و يكقلم و كاغذ هم دست ديگرش گرفت. نمىدانست چندمين كاغذى است كه سياه مىكند. هنوز چيز خوبى كه بشود براى محمد فرستاد نتوانسته بود بنويسد. محمد اخبار كوتنا را خواسته بود و مقدّسه چندين بار بالا و پايين كرده بود كه چى را بگويد و چى را نگويد تا برادرِ راه دورش را نگران نكند. نوشته بود و پاره كرده بود و خوبىاش اين بود كه مثل محمد در تنگناى كاغذ هم نبودند. اگر احوالى از اينجانب برادر كوچتان محمد خواسته باشيد الحمدالله نعمت سلامتى حاصل است. فقط تنها از دورى خانوادۀ عزيز رنج مىبرم. بارى عرض مىشود كه نامه شما حاكى از جريان كوتنا و خبرهاى كوتنا به دستم رسيد و بىنهايت خوشحال و سرحال شدم. شهناز خانم مىبخشيد كه شخصاً برايت نامه ننوشتم زيرا كاغذ كم داشتم به اين دليل نامۀ شما و آقارضا را توى يك كاغذ نوشتم اگر بدانيد اين كاغذ چقدر دربهدر دنبالش بودم و پيدا كردم و نامه نوشتم.. مادر خيلى زود رفته بود. آنروزها محمد هفتهشت سالش بيشتر نبود. سرطان خوره شده بود و تمام جان مادر را از او گرفته بود. آقااسحاق پدرشان تنهايى از پس بچهها برنمىآمد. ولى بايد چارهاش مىكرد. مثل همۀ روستاييان شمال، برنج مىكاشت و از كشاورزى روزىاش را درمىآورد. مادر كه رفت، كمى بعدآقااسحاق دوتا پسرش را از مدرسه بيرون آورد و برد سر زمين تا كمكحالش باشند. ديگر نشد پسرها به مدرسه برگردند. اسحاق، روزهاى انقلاب از كوتنا تا شهر را طى مىكرد تا راهپيمايىهاى عليه شاه را از دست ندهد. درس ابتدايى و راهنمايى را ادامه نداد ولى سر از مدرسه آيتالله غفارى درآورد. مقدّسه فكر كرد بيشتر از اينكه اخبار كوتنا را براى محمد بگويد، دلش مىخواهد اخبار جنگ را از او بشنود. همۀ خبرها پيش آنها بود و خبر اينها بىخبرى بود. مثل آندفعه كه محمد آمده بود و از غنيمتى عراقى برايش گفته بود. شب در حال گشتزنى بوده كه ماشين بزرگى از مهمات عراقىها را رهاشده يكگوشه پيدا مىكند. سروقت ماشين كه مىرود مىفهمد روشن نمىشده و رهايش كرده بودند. باطرىاش مشكل داشته و محمد ماشين را روبهراه مىكند و سوارش مىشود و مىآوردش براى جبهۀ نيروهاى خودى. مقدّسه عاشق شنيدن اين داستانها بود. عاشق خاطراتى كه محمد از دوستانش مىگفت. اسم يكى از دوستان محمد را همين چند وقت پيش خودش از تلويزيون شنيده بود. شهيد شده بود. حواسش بود ديگر از محمد سراغ آن دوستش را نگيرد. صداى در خانه يكلحظه به ذهنش آورد كه محمد برگشته. بلند شد و صداى تلويزيون را كمتر كرد. صداى در ادامه پيدا نكرد. اصلاً صبح با خواب محمد بيدار شده بود. خواب ديده بود محمد برگشته و گوشۀ اتاق نشسته و صورتش پشت دود است. مقدّسه جلو رفته بود و با خوشحالى از برادر پرسيده بود بالاخره برگشتى؟ محمد گفته بود مهمّات تمام كرديم. دلش پر مىكشيد بلكه محمد توى خوابش يكنفس برايش مىخواند. دلش هواى محرّم و صفرهايى را كرده بود كه محمد نوحهخوان مىشد. محمد رفته بود كربلا و لابد آنجا يك دل سير براى بقيه نوحه مىخواند. مقدّسه كاغذ نامه را تا كرد و كاغذ سفيد خودش را هم دورش پيچاند و گذاشت روى هره پنجره براى بعد. صداى در هوايىاش كرده بود. روسرىاش را جلو كشيد و گرهاش را محكم كرد و از خانه زد بيرون. فكر و خيال محمد ديگر توى خانه جا نمىشد. خواهر و برادرها جز خودشان كسى را نداشتند. بعد از مادر، پدر هم زياد نمانده بود. همه كس و كار همديگر بودند و هركدامشان مىخواستند، خانواده های بزرگى بسازند تا اينهمه تنهايىشان را جبران كنند. محمد كه راهىِ سربازى شد، خودش به خواهر گفته بود. دم در مقدّسه را بغل كرده بود و شانههايش را بوسيده بود و آرام زير گوش خواهر گفته بود آرزو دارم ازدواج كنم. از آن روز فكر ازدواج محمد از سر مقدّسه بيرون نرفته بود. به داداش رضايش هم حرف محمد را گفته بود. مقدّسه از خانه كه بيرون زد، بوى نم هوا را كشيد توى خودش. به چندنفرى سلام كرد ولى جواب درستى نگرفت. مردم امروز عوضشده بودند. فكر كرد حالا كه دوباره ياد دامادى محمد كرده، برود و از چند نفر پرسوجويى بكند. همينروزها بود كه محمد از عينخوش برمىگشت و هيچچيز بيشتر از اين حالش را خوش نمىكرد. توى خانه نامه را هم همينطور نصفهكاره رها كرده بود. برمىگشت اول نامه را مىنوشت چه؟ مقدّسه اول، تلويزيون را روشن كرد و بعد نشست پاىكارهايش. تلويزيون بايد هميشه روشن مىبود. اخبار جنگ تمامى نداشت و صداى مارش نظامى توى خانه پيچيد. مقدّسه كاغذ را از روى هره پنجره برداشت ولى خودكار را پيدا نكرد. لابد سرخورده بود و گوشهاى افتاده بود. خم شد روى زمين و دستهايش را كشيد به زمين و نقطهبهنقطه را بهدنبال خودكار از زير انگشتانش رد كرد. با شنيدن اسم «محمد نورانى» سرش را برگرداند سمت تلويزيون. همانطورى اسم برادر او را مىخواند كه چند وقت پيش اسم دوست شهيدش را خوانده بود؛ ساعت نه صبح در كربلاى سه. مقدّسه مىخواست خبر را دوباره بشنود ولى نمىشد. كانال تلويزيون را عوض كرد و مضطر كه شد خاموشش كرد. فكر نمىكرد بايد خداحافظى آخر محمد را اينقدر جدى بگيرد. وداعى كه مىگفت ديگر برنمىگردم. آن چندخطى كه شبيه وصيتنامه نوشته بود. «منم با شما خداحافظى مىكنم و ديگر در ميان شما نيستم. جايم خالى و به حسين عليه السلام و ديگر شهداى انقلاب اسلامى مىپيوندم.» هواى محمد ديگر توى خانه جا نمىشد. سريع پنجره را باز كرد. بيرون باران نمنم باريدن گرفته بود. بارانى كه تا روز تشييع برادر هم دست از باريدن برنداشت.