• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمد نوروزی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمد نوروزی (۱۳۴۷ قائمشهر _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد شهرستان قائمشهر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش حسین نام داشت.محمد نوروزی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.محمد نوروزی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۱۴ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای سیدنظام الدین به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

با دستمال اجناس قفسه‌ها را گردگيرى و پيشخوان چوبى را تميز مى‌كنم. مرد ميانسالى با كلاه لبه‌دارى روى سرش وارد مغازه مى‌شود و مى‌گويد: «يك كيلو قند خشتى بديد». قند را در نايلون مى‌ريزم و روى كفۀ ترازو مى‌گذارم. كمى صبر مى‌كنم؛ تقريباً ميزان است؛ اما باز تكه‌اى قند در نايلون مى‌اندازم تا شاخك ترازو سلام دهد. مشترى پشت گوشش را مى‌خاراند و مى‌گويد: «كمتر مغازه‌دارى را مى‌بينم كه اين‌قدر به ترازو دقت كنه». گفتم: «سفارش داداشمه. محمد هميشه مى‌گه مبادا كم‌فروشى كنى كه حق‌الناسه». مرد ميانسال گفت: «الان كجاست‌؟» گفتم: «رفته جبهه». مرد ميانسال گفت: «پسر منم چند روزه اعزام شده. خدا پشت و پناهشون باشه، نمى‌دونم اگر اين جوان‌ها نبودند چه به سر مملكت مى‌آمد». پرسيدم: «من قبلاً شما را نديدم». گفت: «حق دارى نشناسى، ما تازه به اين محل آمديم». وقتى مشترى رفت، روى صندلى پشت پيشخوان نشستم. وقتى از محمد مى‌گفتم، دلم هوايش را مى‌كرد؛ درست مانند الآن كه خاطرات روزهاى دور گذشته را به ياد مى‌آورد. در مغازه نشسته بوديم. مشترى آمد و گفت: «براتون برنج آوردم». به محمد كمك كردم و گونى پر از برنج را روى باسكول گذاشتم. محمد آن را وزن كرد و به مشترى گفت: «۵۸ كيلو و دويست گرم». مرد گفت: «بگو ۵۸ كيلو». محمد گفت: «بار مال شماست. من وظيفه دارم از نظر شرعى وزن دقيق را به شما بگويم تا مديون شما نشوم». مشترى كه رفت، محمد گفت: «اگر خدا بخواد، من چند روز ديگه به جبهه مى‌روم. اول مواظب مادر باش. مبادا در مغازه يا مزرعه كار كند؛ دوم مواظب خواهر. ديگه نصيحت نمى‌كنم. برادر كوچك‌ترم هستى؛ اما مى‌خواهم بدون نگرانى به جبهه بروم؛ وقتى نيستم خانه را به تو مى‌سپارم». همان وقت پستچى آمد و گفت: «مژده بدين از محمد نامه دارين». لبخندى زدم و گفتم: «خوش خبر باشى، معلومه حلال‌زاده است. الان داشتم به او فكر مى‌كردم». وقتى نامه را گشودم، ديدم براى تك‌تكمان سفارشى نوشته است. براى مادر نوشته بود: «مادرم، مرا ببخشيد كه براى شما فرزند خوبى نبودم و نتوانستم زحمات شما را جبران كنم. چون شما براى من خيلى زحمت كشيدى. وقتى يازده ساله بودم و پدرم را از دست داديم، تنها ياورمن شما بوديد. اگه شما مرا خوب تربيت نمى‌كرديد، شايد الآن توفيق نداشتم در كنار رزمنده‌ها باشم. براى همه‌چى از تو ممنونم. خودت را خسته نكن و كار را به عزت و صمد، بسپار من به آنها سفارش شما را كرده‌ام». در آخر نامه نوشته بود: «پس چرا برايم نامه نمى‌نويسيد. شايد هم نوشته‌ايد ولى هنوز به دستم نرسيده است». نگران شدم كه چرا نامه‌هايمان به دستت نرسيده. وقتى مى‌خواست اعزام بشود، سفارش كرده بود برايش نامه بنويسم. آن روز پارچۀ عبايى خريده بودى و گفتى: «مادر اين را برايم بدوز مى‌خواهم موقع نماز خواندن رو دوشم بندازم». مادر گفت: «تو برى، كار خانه را كى انجام مى‌دهد؟» گفتى: «خدا كريمه، داداش‌هايم هستند». گفت: «تو كه باشى آسوده‌ايم، آنها بى‌تجربه‌اند، مى‌ترسم نتوانند». گفتى: «نگران نباش، إن‌شاءَ‌اللّه از پس كارها برميان. اگر خدا بخواد منم يكى دو ماه ديگر برمى‌گردم». اولين بار بود كه محمد براى خودش پارچۀ عبايى مى‌گرفت. وقتى طلبه بود، خيلى قناعت مى‌كرد. صبح به حوزه مى‌رفت و بعدازظهر كار مى‌كرد و شب‌ها نيز به مدرسه شبانه مى‌رفت. هنگام ورود به حوزه گفته بودند در حد مقدور با لباس فرم در مدرسه حاضر شويد و او رفته بود براى خودش كت دست دوم خريده بود. مادر گفت: «محمد چرا اين كت را گرفتى‌؟» گفتى: «مادر اگر بدانى بعضى طلبه‌ها همين را هم ندارند». از وقتى محمد رفته بود، هميشه چهره‌اش را مانند آخرين عكسى كه برايمان فرستاد، تصور مى‌كنم و هرگاه دلتنگش مى‌شوم به سراغ عكسش مى‌روم. در عكس، محمد، لباس بسيجى خاكى رنگى پوشيده است و عمامه بر سردارد و سربند قرمزرنگ يا مهدى ادركنى بر پيشانى بسته. نگاهش به دوربين است، نگاهى كه مرا ياد آخرين نگاهش مى‌اندزد. آن روز محكم مرا در آغوش گرفت. گرمى آغوش محمد و نگاه مهربانش، برايم حكم نگاه پدر را دارد و هيچ‌گاه از صفحۀ ذهنم پاك نمى‌شود. روزى وقتى به مغازه آمد، كتابى در دست داشت. پيش‌تر كتاب جامع‌المقدمات را در دستش ديده بودم. جلد كتاب را نگاه كردم و گفتم: «داداش اسم كتاب چيه‌؟» گفت: «شرح لمعه». گفتم: «دربارۀ چيه‌؟» گفت: «دربارۀ خيلى مسائل نوشته اما يك قسمتش به درد كاسب‌ها مى‌خورد؛ كاسب چه بفروشد؛ چطور بفروشد كه مالش حلال باشد و... همه در اين كتاب نوشته شده است». كتاب را ورق زدم همۀ متنش عربى بود. گفتم: «داداش چه‌جورى اين كتاب را مى‌خوانى من كه سرم گيج رفت». گفت: «تو هم بزرگ شوى مى‌توانى آن را بخوانى». چهاردهم اسفند ماه سال ۶۵ بود. هنوز نفس گرم زمين قائم‌شهر بالا نيامده بود. گاهى اوقات باد زوزه كنان بر شاخه لخت درختان مى‌كوبيد. وقتى خبر را آوردند، دنيا پيش چشمانم تيره‌وتار شد. روزى را به‌خاطر َ‌آوردم كه پدر را از دست داده بودم وحالا حس مى‌كردم بار ديگر پدرم را از دست داده‌ام. بدنش سفيد شده بود، مى‌گفتند كه به‌خاطر خون‌ريزى بسيار سفيد شده است. به پاهايش نگاه كردم كه كفشى به پا نداشت. دوران طلبگى‌اش را به ياد آوردم. كفشش چنان كهنه شده بود كه پاشنه‌اش از بين رفته بود. مادر گفت: «ديگه وقتشه كفش جديدى براى خودت بگيرى». گفت: «نه مادر، همين خوب است». مادر گفت: «كجاش خوب است‌؟ ببين پاشنه‌اش كج شده». گفت: «اصرارنكن مادر، نمى‌توانم كفش نو بپوشم، پيش بعضى طلبه‌ها خجالت مى‌كشم». وقتى محمد را در قبر گذاشتند، بدنش قرمز شده بود. گويى خون تازه‌اى در رگ‌هايش ترزيق كرده بودند و من پنداشتم محمد زنده شده است.






جعبه ابزار