موسی محسنی کفشگری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید موسی محسنی کفشگری (۱۳۳ قائمشهر _ ۱۳۶۵) متولد
شهرستان قائمشهر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش ابراهیم نام داشت.موسی محسنی کفشگری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود.موسی محسنی کفشگری عضو رسمی
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۲۱ هجری شمسی در منطقه
؟ و در
عملیات تکمیلی کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۳/۱۱/۳۰ تشییع در گلزار شهدای
سید ملال به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
خانه شلوغ بود. محرّمخانم از حال رفته بود و مريم و فاطمه شانههايش را مىماليدند. مشابراهيم با چشمهايش داشت آدم آشنا جستجو مىكرد. محمدمهدى كه پايش را توى اتاق گذاشت، پدر دستهايش را كشيد و با خودش به طرف ديوار برد. - جمع و جور كن زود برو قم خونۀ موسى. چندتا عكس از موسى برامون بيار. خبر بىمقدمه رسيده بود. موسى شهيد شده بود و آنها حتى يك عكس درست و حسابى از او نداشتند بدهند براى چاپ اعلاميه. محمدمهدى توى شوك بود. برادر بزرگش را از دست داده بود و حتى فرصت گريۀ سير يكگوشه را نداشت. دوستش به موقع سر رسيد و قرار شد باهم راهى شوند. محرّمخانم چندبارى چشم باز كرده بود و به سروصورت كوبيده بود. هربار يكى دستش را محكم گرفته بود كه نكند خدا را خوش نمىآيد. سن و سالى نداشت. شانزده سالش بود كه عروس خانۀ آقاموسى شده بود. خواهر مىگفت حسابى اهل درس بوده و قرار بوده برود فيليپين پزشكى بخواند كه انقلاب بساط همهچيز را برچيد. از همانموقع نظامى شد و اسلحه به دوش گرفت براى آسايش و آرامش مردم. محرّمخانم خودش بعدها اين را بهچشم در زندگىشان ديد. پسرشان مصطفى تازه به دنيا آمده بود. دوروزه بود كه بالاخره سروكلۀ آقاموسى پيدا شد. از تهران رسيد و نيامده مىخواست برود. آقاعبدالله برادر بزرگ آقاموسى مانع شد و نگذاشت آنشب را به بسيج برود. نيمههاى شب بود كه اهل محل با سروصداى گلولهها از خواب بيدار شدند. آقاموسى در چشم برهم زدنى از رختخواب جدا شد و راه افتاد سمت پايگاه و لباسش را هم توى ماشين پوشيد. منافقين حمله كرده بودند به پايگاه و ششنفر را شهيد كرده بودند. آنشب اسم آقاموسى هم بايد بهعنوان نفر هفتم در ليست وارد مىشد كه خدا نخواست. مريم ليوان آبِ قند را تندتند هم زد و داد دست عروس. سرش را برد زير گوشش و گفت: - نامه داداش موسى رو يادت رفت عروس؟ يادت رفت كه گفت گريه و زارى نكنيد؟ به فكر آبروى من باشيد؟ محرّمخانم تكتك روزهايى كه با آقاموسى زندگى كرده بود را جلوى چشم آورد. آقاموسى اولينبار بعد از ازدواجش راهى جبهه شد. مجروحيت آقاموسى و بسترى در بيمارستان امامحسين تهران را دوست نداشت بهياد بياورد. حرفهايى هم كه بعضى پشت سرش مىزدند را هم. منافقين كور بودند و كوركورانه حرف پخش مىكردند. شايعه كرده بودند كه آقاموسى عضو مجاهدين خلق است. يكعده هم باور كرده بودند. آقاموسى حرفى نمىزد. خدا خودش مىدانست چقدر از همينها را نصيحت كرده و به راه آورده بود. آقاموسى فرمانده سپاه كياكلا بود. كسى قباى فرماندهىاش را نمىديد امّا همه از دستگيرىاش از مردم خبر داشتند. كسى مىخواست زن بگيرد يا خانه عوض كند و توى دادگاهى مشكلى داشت، راه خانه آقاموسى را مىپرسيد. صاحبخانهشان وقتى وضعيت خانه و زندگىشان را ديده بود به محرّمخانم گفته بود مگر شوهرت فرمانده سپاه نيست؟ اين وضع خانه و زندگىتان است؟ از آنروز دلش با آنها نرم شده بود. يكروز وقت افطار زودتر از روزهاى ديگر آمده بود خانه و به محرّمخانم گفته بود هرچه درست كردهاى براى امروز را جمع كن برويم سريع راه افتادند رفتند خانهاى كوچك و محقر. دو سهتا بچه دورهشان كردند كه گرسنگى از سر و روى آنها مىباريد و چشمهاى آقاموسى از هماندم در ترشده بود. محمدمهدى با عكسها برگشت. در خانه را كه زد، داداشِموسى در را باز كرد. محمدمهدى بغض چندروزهاش را ريخت توى بغل برادر. خبرِ شهادت شايعه بود. همۀ خانه دور موسى جمع شده بودند. هركس چيزى مىگفت و خواهرها چاى دستش مىدادند. فاطمه از بىقرارى محرّمخانم مىگفت و از حالى كه اين چندروز پشت سر گذاشتند. موسى فقط گوش مىكرد. حرف خواهر كه تمام شد رو كرد به محرّمخانم و گفت: - زن من قوى است و از همه شجاعتر است. مطمئنم كه بىتابى نمىكند. محرّمخانم سرش را انداخت پايين و هيچ نگفت. حرف زياد داشت براى گفتن ولى نگهداشت تا خلوت برسد. همين كه تنها شدند، آقاموسى سر حرف را باز كرد. - مگر به من قول نداده بودى كه بىتابى نكنى؟ محرّمخانم دستش را دراز كرد كه قول بدهد. اينبار جانانهتر از هميشه. سال شصتوسه بود كه آقاموسى همهچيز را گذاشت كنار و از سپاه بيرون آمد. مىگفت من آدم نظامى نيستم. من توى كار فرهنگى بيشتر بهدرد مىخورم. دوسال مرخصى بدون حقوق از سپاه گرفت و دست محرّمخانم و مصطفى و سلمان را گرفت و راهى قم شد تا درس حوزه بخواند. حوزه كه رفت انگار به مرادش رسيد. لاجرعه مىنوشيد و سيراب نمىشد. راست هم مىگفت. كار فرهنگى، بلدى مىخواست و آقاموسى بلدش بود اما بلد ميدان جنگ هم بود و خيلى زود دوباره ياد جبهه كرد. همرزم شهيد بلباسى شد و باهم دو مرحله از كربلاى پنج را پشت سر گذاشتند. براى مرحله جديد ساخت و ساز داشتند و قرار بود مقدارى چوب آماده كنند. آقاموسى پيشقدم شد و گفت من مىآورم. بچۀ مازندران بود و راه و چاه خريد چوب را خوب مىدانست. يكبار هم كارخانه نساجى مازندران چندتوپ پارچه هديه داده بود به گروه اعزام. پارچههاى سفيد بى طرح و نقش. براى كفن شهداى كاروان هديه رسيده بود و اشك مردم بند نمىآمد. آقاموسى ولى آنجا هم ماجرا را مديريت كرد. بوى عطر بند نمىآمد. محرّمخانم سر مىچرخاند تا آقاموسى را پيدا كند. مطمئن شده بود همين اطراف است. بوى عطرش زير دماغش بود. خبر شهادت اينبار هم شايعه بود؟ بلند شد و رفت دو ركعت نماز شكر بخواند. به آقاموسى قول داده بود. سلمان و مصطفى گوشههاى چادرش را گرفتند. سلمان سه سالش بود، مصطفى پنج سال. همين كه سرپا ايستاد و اللهاكبر را گفت، چشمش سياهى رفت و نقش بر زمين شد. آقاموسى زير بازوانش را گرفته بود. تندتند قدم برمىداشت سمت ماشين تا بروند بيمارستان. مادرش كه آمد شروع كرد به بىتابى. دلش براى دختر جوان و دو طفلش سوخت كه بايد تنها بقيۀ راه زندگى را بدوند. تازه بدن دامادش هم برنگشته بود از شلمچه و سروصدا راه انداخت. صدا كه بالا مىرفت، دستهاى آقاموسى دور مىشد. محرّمخانم هرچه سعى مىكرد اين ماجراى ساده را براى بقيه توضيح بدهد نمىشد. او آرام بود و توى آرامشش آقاموسى همراهش بود و گرمى دستانش را به جان او مىريخت. چشمهايش را از خستگى روى هم گذاشت و وقتى بازشان كرد ديگر آقاموسى را نديد. مادر گفت بدن آقاموسى را نياورده بودند؟ آن روز سلمان از مدرسه برگشته بود خانه كه شلوغى جلوى در خانهشان را ديد. ديگر سه سالش نبود، يازده سالش بود. مادر توى حال خودش نبود و سلمان توى شلوغى دنبال آشنا گشت. تا به خودش بيايد خالهاش دستش را گرفت و برد يك گوشه. - برو توى اتاق هرچقدر مىخواهى گريه كن ولى جلوى مردم اشك نريز. دشمن سوءاستفاده مىكند. خاله آنقدر تند گفت و رفت كه سلمان فرصت سؤال ديگرى پيدا نكرد. برگشت توى جمع و يكگوشه پيدا كرد براى خودش و نشست. بين حرفها شنيد كه مادربزرگ نشانىها را داده. بابا موسى توى بچگى از درخت انجير بالا رفته و زمين خورده و پايش شكسته. از روى چندسانت شكستگى استخوان پاى شيخموسى بعد از هشتسال غربت، پيكرش شناسايىاش كرده بودند. حالا بابا موسى از سفر با تنى خسته و درهم شكسته بازگشته بود.