نجفعلی پورگل برار احمدی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید نجفعلی پورگل برار احمدی (۱۳۴۹/۰۲/۱۰ بابلسر _ ۱۳۶۵/۱۰/۱۴ ام الرصاص) متولد
شهرستان بابلسر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش عالیه؟ و پدرش افلاطون نام داشت.نجفعلی پورگل برار احمدی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. نجفعلی پورگل برار احمدی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۱۴ هجری شمسی در منطقه
ام الرصاص شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
پایین احمدکلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
«اى قلب من! هنوز دارى مىتپى؟ از روى محبت مىتپى يا از روى ترس؟ از چه مىترسى؟ از چه هراس دارى؟ اى سينه، آرام بگير! اى قلب، آهسته بزن. قضا وقدر الهى هرچه باشد، همان مىشود. جلوۀ بازار خدا را ببين! اينجا خود خدا خونبهاى هر شهيدى هست! اى پاهاى خطشكن محكمتر قدم بردار! اى دستها قوىتر اسلحه را در بغل بگير! اينجا مرز ميان كفر و ايمان است. اينجا آزمايشگاه بزرگ الهى است. اى قلب من! آرام باش! اى گوشها به صداهاى مهيب توجه نكن. اى بدنم! چند ماه استراحت كردى، چند ماه سر روى بالشت نرم گذاشتى و خوابيدى حالا وقت كارزار است. همه جسم و جانم فداى راه خدا باد! اى خدا! كمك كن! خدايا آرامم كن! «الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ». اين حرفهايى بود كه نجفعلى پورگل شانزدهساله با خود مىزد و قلبش را با ذكر خدا آرام مىكرد. افزون بر خويش ديگران را تشويق مىكرد تا جزيزۀ امالرصاص را دليرانه فتح كنند. شناگر ماهرى بود و در بابل بزرگ شده بود. آب را مىشناخت و از سياهى شب ترسى نداشت. فقط قلبش با او همگام نبود، موجگرفتگى شديد در عمليات چهارماه قبل، موجب شده بود با كمترين صدايى قلبش در صدم ثانيه بسيار پرحجم بكوبد. خودش را به نشنيدن مىزد تا زوزه و سوت توپهاى گوناگون را كه از سمت عراق مىآمد، نشنود. وقتى در كنار خانواده بود، با بسته شدن يك در از جا مىپريد و هراسان مىشد. با تماشاى تلويزيون، با ديدن عكس شهدا در كوچه و خيابان، شروع به گريه وفغان مىكرد. قرص آرامبخش مىخورد و زياد مىخوابيد و به محض اينكه چشم باز مىكرد، اندوه به دلش برمىگشت. دارو تأثيرى بر احوالش نداشت. كمكم از خواب گريزان شد. مىترسيد آسوده خوردن و خوابيدنها دلش را سنگ كند و پايش بلرزد و ديگر سمت صحنه دفاع از اسلام نرود. از خوردن غذاهاى لذيذ گوشتى، خوددارى مىكرد. مادر پروانهوار دورش مىگشت، ولى او چو شمع، سوختن را انتخاب كرده بود. در جبهه امالرصاص بوى گوشت سرخ شده، بوى باروت، بوى نىهاى آتشگرفته، معدهاش را تحريك كرد و بزاق دهانش بدمزه شد. لحظهاى چشمان خيس مادروپدرش را به ياد آورد؛ به آسمان پر دود نگاهى كرد و زير لب گفت: «خدايا مادر و پدرم و امام امت را به خودت مىسپارم». منتظر بود تا دستور پياده شدن از قايق برسد و سريع پا داخل جزيزه امالرصاص بگذارند. خانواده نجفعلى هيچگاه مانع رفتن او به جبهه نشدند. آنها پسرشان را مرد كاملى مىديدند. او از چيزهايى حرف مىزد كه هيچكدام، به آن فكر نكرده بودند؛ از خدا مىگفت، از صفات ربوبيت خدا؛ از محبت خدا به بنده و محبت بنده به خدا؛ گويى نجفعلى عاشق خدا شده بود؛ فرد آدم ديگرى شده بود. لحظهاى نجفعلى ياد مادرش افتاد؛ لحظهاى كه وصيتنامهاش را داد تا نگه دارد. مادر تعجب نكرد گفت: با صداى بلند بخوان. مىخواهم از زبان خودت بشنوم. سعى كرد با مادرش چشم در چشم نشود. دلش نمىخواست مهر پسر، مادرى قلبش را بلرزاند خواند: مادر و پدر عزيزم... علت زندگى و مرگ ما چيزى نيست، الا آزمايش خداوند براى اينكه خوب از بد غربال شود.... در آن شب ظلمانى سرد و سوزناك، سينۀ نجفعلى گرم بود؛ گرم عشق؛ گرم ايمانى كه او را جلو مىبرد. به عنوان روحانى تبليغى همراه گروه عازم شده بود. آخر او از يازدهسالگى در حوزۀ علميۀ شهيد صدر بابل، مشغول فراگرفتن دروس علوم دينى بود. پس از گذشت دو سال، به حوزۀ علميۀ جعفريۀ رستمكلاى بهشهر رفت و در محضر استاد آيتالله ايازى كسب فيض و معرفت كرد. بارها دل به خدا سپرده بود و راهى ثبت نام در بسيج محل شده بود و هر دفعه هم او را رد كرده بودند. سرانجام فروردين ماه ۱۳۶۴ او را پذيرفتند. تا پادگان آموزشى شهيد يدالهزاده سارى پرواز كرد. ۴۵ روز دوره آموزشى را گذراند. ابتدا عازم منطقۀ كردستان - مريوان، بخش سروآباد شده بود. پس از گذشت چهارماه، براى دادن امتحان به حوزه برگشت. چندين مرتبه صحنۀ جنگ را ترك كرد تا در امتحانات حوزه شركت كند. آنجا درس دين مىخواند و در جبهه درس عملى اجرا مىكرد و نفسش را تربيت مىكرد. در بهمن ماه ۱۳۶۴ بود كه دچار موج گرفتگى شديدى شد؛ هم زخمهاى بدنش، هم روح جراحتديدهاش او را به خانه بازگرداند. پس از چهار ماه استراحت براى عمليات كربلاى چهار از خانواده اجازه گرفت و راهى شد. پيشانىبند يا زهرا بر سر بست. گلولهاى برقآسا از كنار گوشش گذشت. صداى تيز آن باعث شد سرش گيج برود. هوهوى موجگرفتگى در سرش شروع به اوج گرفتن كرد. بدون اينكه ديگران متوجه شوند، زود قرصى از جيب درآورد و زير زبان گذاشت. تلخى قرص او را آزرد، اما مزه آن را با فريادى پرشور فراموش كرد. چنان پر شور شعار داد كه دل دشمن از فريادش چون خانۀ عنكبوت سوراخ شود. شنيده بود كه اسراى بعثى اعتراف كردهاند شعارهاى كوبندۀ شبانۀ ايرانىها باعث رعب و وحشت آنها شده است و خودشان را باختهاند و از ترس دستها را روى سر گذاشته، اسارت را پذيرفتهاند. اجازۀ خروج از قايق صادر شد. با تمام توان «الله اكبر! نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتحٌ قَريبٌ!» سر داد و بقيه را تشويق به همراهى كرد. نداى پرخروش او و ديگر نيروهاى بسيجى، دشمن بعثى كافر را به تلاطم انداخت. دشمن از همهطرف با هر سلاحى كه داشت، بىهدف آتش مىريخت. گلولۀ توپى به سوى او آمد و پيكرش را متلاشى كرد. به يك باره حس كرد همهجا سكوت برقرار شد و هياهوى جنگ پايان يافت. نداى آسمانى او را به سمت عرش الهى دعوت كرد و او استجابت كرد و آسمانى شد. همرزمانش پيكر مطهرش را در قايق گذاشتند و به خاك ايران آوردند. قلب سليم و پر از آرامش نجفعلى پورگل برار احمدى در وطنش در گلزار احمدكلاى بابلسر آرام گرفت.