نورالله رحمانی پیجا
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید نورالله رحمانی پیجا (۱۳۴۴ بابل _ ۱۳۶۵ مهران) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش تقی نام داشت.نورالله رحمانی پیجا در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود.نورالله رحمانی پیجا عضو رسمی
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۴/۷ هجری شمسی در منطقه
مهران شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
برسمنان به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
من نويسندهام؛ درواقع بهنوعى تاريخنگارم؛ تاريخنگار جنگى. اين مطالب را براى روحانى كاروانمان گفتم كه كنارم در اتوبوس مهران نشسته بود. همسر و فرزندش نيز در صندلىهاى كنارى نشسته بودند و من مىتوانستم تا مهران با او صحبت كنم. مهران بايد پياده مىشديم و يك شب در مهران مىمانديم و سپس به سمت مرز عراق حركت مىكرديم تا فردا بتوانيم عتبات را زيارت كنيم. او تعريف كرد كه مهران، در دست دشمن بود و رزمندهها با چه رشادتهايى، توانستند تا در كربلاى يك اين شهر از چنگال بعثىها آزاد كنند. من گفتم: «پس خاطرۀ خوبى از مهران دارى؟» او گفت: «نه». «نه؟ چرا نه؟» «چون وقتى شهر آزاد شد، حاجى شهيد شده بود». حاجى فرماندهش بود. «حاجى يعنى كى؟» «حاجى يعنى نوراللّه رحمانى». اهل بابل بود. خود بابل؟» «نه، روستاى برسمنان. البته، حاجى، طلبۀ حوزۀ علميۀ قم بود». چقدر از حاجى تعريف كرد از زمانى مىگفت كه از باتلاقى مىگذشتند و او در باتلاق افتاده بود و سرتاپايش كثيف شده بود و همه به او خنديده بودند؛ حتى حاجى. جبهه شادى است همراه غم. گفتم: «مىدانى حاجآقا در كدام حوزه تحصيل مىكرده؟ گفت: «بله مىدانم. در روستا، همسايه بوديم. ايشان سال ۴۴ به دنيا آمد و از كلاس پنجم به حوزۀ صدر بابل رفت؛ يعنى دو سالى زودتر از من. بعد هم ايشان به حوزۀ علميۀ قم مهاجرت كرد». گفتم: «پس خانوادهاش را مىشناسيد؟» گفت: «بله، خانوادهشان بسيار مذهبى بودند. برادرشان همزمان با ايشان در جبهه بود و همان شب آزادى مهران، از ايشان خواست كه برگردد». سپس حاجآقا به عمامهاش دست كشيد و آن را روى سرش جابهجا كرد و گفت: «سياست سپاه اين بود كه از يك خانواده، دو نفر در خط نباشند؛ همچنين حاجآقا تازه از بيمارستان ترخيص شده بود. دكتر براى او سه ماه استعلاجى اجبارى نوشته بود؛ اما او خودش را به خط رساند». گفتم: «پس بار اولشان نبوده؟» خنديد و گفت: «اول؟ از همان دوران قبل از انقلاب، او هميشه نوك حمله بود به سمت ظلم. تظاهرات مردمى، پخش اعلاميه» من به حاجآقا كيك تعارف كردم و او بدون اينكه بردارد، گفت: «بارها و بارها هم زخمى شده بودند. همان روزهاى اول جنگ، سه ماه به سوسنگرد رفته بود. بعد شش ماه به سيستان و بلوچستان رفت براى تبليغ. سال ۶۰ رسماً سپاهى شد و به فتحالمبين رفت و مجروح شد». من گفتم: «عجب!» گفت: «بعد خيبر، بعد والفجر هشت و فاو كه باز هم مجروح شدند». از همۀ اين تعريفها آنچه باعث شد من به نوشتن اين داستان معركه فكر كنم اين بود كه او تعريف كرد كه حاجى در وصيتنامهاش، هم شهادتش را شب قبل از آزادى شهر گفت و هم پيروزى ما را. گفتم: «نه» گفت: «باور كن. اگر بخواهى مىتوانى وصيتنامهاش را بخوانى. در ضمن فرزندانش هم با همين اتوبوس راهى كربلايند؛ زيرا او وصيت كرده بود كه راه كربلا باز خواهد شد و سجاد و سميرا، به جايش آقاسيدالشهدا را زيارت كنند». بعد گفت: «سه فرزند ايشان و مادرشان آخر اتوبوس نشستهاند». گفتم: «پس ايشان متاهل بوده؟» لبخند زد و گفت: «بعد از فتح المبين، شنيديم كه حاجآقا با دخترخانم يك شهيد ازدواج كرده» «مراسمش نرفتيد؟» باز خنديد و گفت: «در محضر عقد كرده بودند». من بسيار متعجب شدم؛ اما نه به اندازه وقتى كه به سراغ فرزندان شهيد و مادرشان رفتم تا از آنان بخواهم خاطرهاى از شهيد تعريف كنند تا در داستان بياورم. مادرشان فقط از همسر شهيدش تعريف كرد و از تهجد و عبادات او گفت و اينكه وقتى در خانه بود، چقدر به او كمك مىكرد؛ بيش از اين تعريف نكرد؛ اما چند كاغذ به من داد كه يكى از آنها وصيتنامه بود و ديگرى نامه. در مهران از آقا سجاد پرسيدم: «شما خاطرهاى از پدر شهيدتان داريد»؟ - «نه خيلى تصاوير پراكنده و ناواضحى در ذهن دارم؛ زيرا من دو ساله بودم كه بابا در مهران شهيد شدند». - «مىدانى چطور؟» - «گويا به گردانى كه مسئوليتش را برعهده داشته، سركشى مىكرده كه با انفجار به شهادت رسيده» - «خواهرتان خاطرهاى دارند؟» - «خواهرم، هشتماهه بوده و او هيچ خاطرهاى ندارد». - «برادر ديگرتان چطور؟» - «نوراللّه، آنجاست از خودش بپرس». او هم نام پدرش بود؛ وقتى از او دربارۀ پدرش پرسيدم، گفت: «من چيزى به خاطرم نمانده، چون من هشتماه بعد از شهادت بابا و خاكسپارى در روستاى برسمنان متولد شدهام». نمىدانستم چه بگويم چه برسد به اينكه بخواهم بنويسم. چگونه يك نفر مىتوانست، همسرش را كه دختر يك شهيد است و باردار، با دو فرزند خردسال رها كند و با مجروحيت به جبهه برود؟ البته افكار ناخوشايندى نيز به ذهنم رسيد؛ مثل اينكه پس عاطفۀ پدرى چه مىشود و...؛ به هرحال از نوشتن داستان نااميد شدم اما نامه را باز كردم تا چند سطرش را بخوانم. در ابتداى نامه، شهيد از همسرش بهسبب تألمات روحى عذر خواسته و از او تفقد كرده و به او محبت كرده بود؛ اما عجيب اينكه نوشته بود: «براى كسىكه شايد حركت من را درك نكند، يا فكر كند كه فرزندانم را دوست ندارم يا عاطفه پدرى كمى دارد، واللّه قسم آنچه كه بايد بگويم اين است، اولاً فرزندانم را از خودم و همسرم را همينطور از خودم بيشتر دوست دارم. طبيعت همين اقتضا را مىكند كه آنها را دوست داشته باشم. اما آنچه باعث رفتن من به جبهه مىشود، فقط و فقط احساس مسئوليتى است كه دارم. خون آن شهدايى كه با دو چشمانم ديدهام و حتى در دم آخر با آنها وداع كردهام. چطور وجدانم به من اجازه دهد با اينكه اكثر آنها زن و فرزند داشتند و رفتند، چطور احساس مسئوليت نكنيم؟ چطور راهشان را ادامه ندهيم؟ چطور در كنار زن و فرزند بمانيم و لذت ببريم؛ درصورتىكه چشم آن شهدا و خانوادههايشان به من دوخته شده؛ چشم آن اسيرى كه در زندانهاى دشمن، با آن شكنجههاى آن چنانى روبهروست و همسر و پدر و مادر و فرزندش كه انتظار برگشتنش را مىكشد...». نامه بيش از اين بود؛ اما من ديگر نتوانستم بخوانم تصميم گرفتم داستان اين شهيد را ننويسم؛ گويى همان بزرگوار در گوشم مىگفت كه درواقع كسى بايد اين داستان را بنويسد كه كمى با اين مسئوليت و با اين ارواح پاك و با اين عقايد، سنخيتى داشته؛ نه مثل تو سرتاپا محبت دنيا باشد.