یدالله رسولی کلیجی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید یدالله رسولی کلیجی (۱۳۵۱ سوادکوه _ ۱۳۶۵ مریوان) متولد شهرستان شهید پرور
سوادکوه شمالی در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش ولی الله نام داشت.یدالله رسولی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار "وضعیت تاهل؟ و فرزند ؟ خانواده بود. یدالله رسولی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۱/۱۶ هجری شمسی در منطقه
مریوان شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید رسولی پس از تشییع در گلزار شهدای
کلیج خیل به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
يك جرعه آب شرب كوهترز مىارزد به همۀ قناتهاى عالم. اگر اين حرف را به جنگلبانها بگويى، بلند مىخندند و مىگويند: «حتماً در ده كليجخيل زمين دارى و مىخواهى بفروشى». اما پدر از همۀ دنيا فقط همين زمين گلزار امامزاده را دوست دارد؛ آنهم به خاطر يداللّه. براى روزهايى كه با زبان روزه در كانال آب مىرفت و دستهايش را تا ته ماسهها و سنگها مىبرد و مىكوشيد تا آب شرب مردم ده را روى زمين خدا جارى كند. تازه از خردسالى بيرون آمده بود؛ اما مانند مردان بزرگ بار مردم را بر دوش مىكشيد. يكبار وقتى پدر كيسههاى سيمان را شمرد، يداللّه بهتنهايى چهل كيسه سيمان را از پشت ماشين خالى كرده بود تا در ساخت كتابخانۀ روستا، سهمى داشته باشد. او هميشه حديث امام جواد عليه السلام را به ياد پدر مىآورد؛ حاجآقا بر منبر گفته بود: «مردى كه كار خوبى مىكند، ابتدا به خودش نيكى كرده است؛ پس درواقع بابت كارى را كه به سود خود رسانده، نبايد از ديگران تشكر بخواهد». پنج سال بيشتر نداشت كه همراه پدر، در ميان جمعيت روستايىها به خانۀ كدخدا آمد. همه جمع شده بودند تا از كدخدا بخواهند براى آزادى علماى آبادى واسطه شود. يك يا دو روحانى بر منبر ضد ظلم حكومت سخنرانى كرده بودند چند روزى بود كه در زندان به سر مىبردند. يداللّه با دهان نيمهبار به كدخدا خيره مانده بود؛ معناى اصرارهاى مردم را نمىفهميد. آن روز از ميان همه حرفها فقط فهميد بود كه كه شاه به مردم ظلم مىكند. اما چند روز بعد كه علما آزاد شدند، باور كرده بود كه با مقاومت مىشود، راه را بر آزادى گشود؛ بنابراين وقتى در آغاز نوجوانى خبر جنگ را شنيد، براساس همين عقيده از خانه فرار كرد. او خودش را زير بار گوجهفرنگى پشت كاميونى كه راهى اهواز بود، مخفى كرده بود؛ اما چند روز بعد فهميد در فيروزكوه پياده شده است. سرانجام وقتى منزل دايىاش را در تهران پيدا نكرده بود، به شمال بازگشت. پدر نصيحتش كرد كه صبر كند تا بزرگ شود؛ اما در شاليزار دلش به كار گرم نمىشد. مىگفت: «بابا، امام تنهاست. جبهه به ما نياز دارد». سال ۶۴ بود كه در حوزۀ كوتنا قائمشهر ثبتنام كرد و با جديت درس حوزه را ادامه داد. هر بار پدر جاىخالىاش را بر شاليزار مىديد، در دل خوشحال بود كه به درس و بحث دل سپرده و حرفى از اعزام نيست. او پسر بزرگ خانه بود و عصاى دست پدر و مادرش، نه كه به اين دليل راضى نباشند، به جبهه برود؛ او براى جنگ بسيار كوچك بود؛ وقتى در شناسنامه دست برده بود و سنش را بيشتر كرده بود تا اجازه اعزام بگيرد، فقط سيزدهسال داشت. مسئولين منطقۀ سوادكوه او را مىشناختند. آنقدر در پايگاه بسيج كار كرده بود كه همه مىدانستند، هنوز تا رسيدن به سن قانونى بسيار مانده، او ناراحت بود. از بخشنامهاى كه سن را شرط اعزام مىدانست. آخرين راهش رفتن به حوزۀ ناحيۀ يك قائمشهر و معرفى كردن خود به بسيج آن منطقه بود. وقتى به خانه برگشت، گويى نقشه گنجى را در دست داشت. كاغذ اعزام در دستش بود و سرازپا نمىشناخت. با خوشحالى گفت: «حاجآقا سليمانى اجازه داد كه بروم». پدر با ناراحتى خود را به رئيس حوزه رساند و پرسيد كه چرا اجازه داده است؟ حاجآقا گفت: «برويد خودش را قانع كنيد». وقتى به سراغ او رفت، ديد در جمع طلبهها نشسته. و تا به پدر را ديد، گفت: «باباجان! هدف وقتى كه اللّه باشد، رفتن من خلاف نيست». طلبهها تكبير گفتند و پدر ديگر حرفى براى گفتن نداشت. پدر كنار جوى آب مىنشيند؛ گويى عكس نگاه آرام يداللّه ميان آب است. يكبار با هم لب آب نشسته بودند؛ كتابهايش را روى تخته سنگ گذاشت و دستش را زير آب برد. پدر پرسيد: «چقدر ديگر بايد درس بخوانى تا عمامه بر سر بگذارى و در مسجد روستا خمس و زكات مردم را حساب كنى؟» يداللّه خنديد و گفت: «بابا، من هنوز جامعالمقدمات مىخوانم؛ اما درس دين خيلى بيشتر از خمس و زكات است». مدتى از آن روز نگذشته بود كه پدر شنيد، يداللّه در پادگان گوهرباران دورۀ آموزشى ۴۵ روزه را مىگذراند و دريافت كه اين بچه ماندنى نيست؛ دلش به درس نيز بند نشده بود. هرچند مدتى پس از آموزش نظامى، نگهبان حوزه شده بود؛ اما يكى از شبهاى اعزام در مانور، ران پايش زخمى شد پدر بهانۀ خوبى به دست آورده و از او خواست كه اين بار را به جبهه نرود. اما مىگفت: «پنجاه روزى كه در جنوب بودم، فهميدم كه جبهۀ غرب هم به ما نياز دارد. بايد خودم را به كردستان برسانم». مىخواست در مرحله اول اعزام، با سپاه صد هزار نفرى عازم شود. مادرش به پايش افتاد: «يداللّه، تو قبلاً رفتهاى. پدرت هم به جبهه رفته و مىرود. تو نرو، بمان سر درس و بحثت!» اخمهايش را درهمكشيد و با لحنى پاسخ داد: «بابا مسئوليت زيادى دارد. بايد چند بچه را سرپرستى كند، اما من بارى به دوش ندارم». به سمت حياط مىرفت؛ زمستان ۶۵ بود و پدر به شيرينترين سرماى سوادكوه مىانديشيد؛ به دىماه سال پنجاه كه يداللّه با آمدنش، شوق پدرشدن را به او هديه داد. وقتى دور مىشد، مادرش صدايش كرد: «يداللّه، حالا كه مىخواهى بروى، بگو وصيتى نوشتهاى يا نه؟» رويش را برگرداند و به چشمهاى مادر زل زد و آرام گفت: «من هنوز به جايى نرسيدم كه بخواهم براى كسى وصيت كنم؛ اما شما ولى من هستيد پيرو راه امام عزيز باشيد». پيرمرد دستش را در آب حركت مىدهد. بايد برخيزد و خود را به امامزاده برساند. امروز چهلم يداللّه است و مردم سوادكوه درست مانند روز تشييع جنازه با پاى پياده خود را به امامزاده عسكرى مىرسانند. تصوير دست، پا و شكم غرق خون يداللّه كه تركش نارنجك را در خود داشت، اشك را بر صورت پدر جارى مىكند. صبح زود است و پدر به ياد شهيد پانزدهسالهاش در مريوان جرعهاى آب مىنوشد و زير لب مىگويد: «هيچچشمهاى طعم آب كوهترز را ندارد، يداللّه. هرچند تو در آسمان از چشمه كوثر مىنوشى».