حسین صفا کوشکی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید حسین صفا کوشکی (۱۳۴۸ رامسر _ ۱۳۶۷ فاو) متولد شهرستان شهید پرور
رامسر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش یوسف نام داشت.حسین صفا کوشکی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار "وضعیت تاهل؟ و فرزند ؟ خانواده بود. حسین صفا کوشکی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته اطلاعات و عملیات به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۱/۲۹ هجری شمسی در منطقه
فاو شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای رامسر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
شيخابوالفضل به در مسجد كه رسيد، چندلحظه به پارچه نوشتههاى تسليت خيره شد. كلمهها توى چشمش چرخيد و عوض شد و جملهى سابق را جلوى چشمش ساخت. ياد آن روز برايش زنده شد. خبر شهادت حسين را پارچه سفيد تبريك و تسليت جلوى در مسجد به او داده بود. خودش در راه حدسهايى مىزد. هيچكس خانه نبود. نه او، نه حسن، نه پدر و نه حسين. همگى باهم جبهه بودند. موقع اعزام به عمليات فرماندهشان سه تا برادر را كشيده بود كنار و گفته بود نمىشود كه شما سه تا باهم اعزام بشويد. يك دفعه ديدى سهتايتان شهيد شديد آن وقت خانوادهتان ذوق زده مىشوند! اول حسين دست بالا برده بود. گفته بود من مجردم. اين برادرم زن دارد و مادرزن دارد و كلى چشم انتظار. من بروم كه مسؤوليتى گردنم نيست. شيخ ابوالفضل قبول نكرده بود. گفته بود من ازدواج كردهام و ديگر آرزويى توى اين دنيا ندارم. اين بچه هنوز بايد بماند. شيخ ابوالفضل چهارسالى از حسين بزرگتر بود. حسين دوباره بلند شده بود كه هميشۀ تاريخ به كوچكترها ظلم شده! من اصلاً اعتصاب غذا مىكنم! آخر سر هم فرمانده سهتايشان را باهم فرستاده بود. از يكجايى. ولى حسن را ديگر جلوتر نفرستادند ولى شيخ ابوالفضل و حسين تا فتح قله جلو رفتند. خبر شهادت حسين هم رسيد هيچكدامشان خانه نبودند. توى راه راننده اتوبوس از او پرسيد با حسين دوتايى جبهه بودهاند نفر كنارىاش با چشم و ابرو به راننده حالى كرده بود ادامه ندهد. اما شيخ ابوالفضل بوهايى برده بود. شيخ رامسر زندگى نمىكرد. خانهاش بابل بود. هربار كه اينجا مىآمد، به اين مسجد مىرفت. مداومت بر نماز جماعت را از حسين ياد گرفته بود. هرجايى كه بود خودش را به نماز جماعت مىرساند و يا تا چندنفر جمع مىشدند، يك نفر را جلو مىفرستاد و جماعت به پا مىكرد. حتى توى جبهه هم حرف حسين بود. وقت اذان اگر چندنفرى داشتند فرادى نماز مىخواندند حسين مىگفت: يعنى يك نفر عادل توى اين جمع پيدا نمىشود پيشنماز بايستد؟ و بالاخره حرفش كار مىكرد و نماز آنروز به جماعت خوانده مىشد. اولين جبههاىِ خانهشان شيخابوالفضل بود ولى اولين شيخ، حسين بود. تمام فكر و ذكرش حوزه بود. يكبار بىخبر رفته بود و همهجا دنبالش گشته بودند و حتى توى راديو و تلويزيون سارى و رشت اعلام كرده بودند گم شده و سرآخر فهميدند رفته قم خانهى خواهرش و حوزه ثبت نام كرده. بارها رفته بود پيش حاج آقا نحوى امام جمعه رامسر و از او خواسته بود كه هرچه زودتر كار ساخت حوزه را تمام كنند. حاج آقا مىگفت بودجه نداريم و كار امروز و فردا نيست و براى همين حسين بىطاقت شده بود و رفته بود قم. پدرش البته او را برگرداند ولى همين كه حوزه رامسر پا گرفت اولين كسى بود كه با يك ساك رفت آنجا ساكن شد. به كم از دنيا قانع بود. هيچوقت از پدر تقاضاى چيزى نمىكرد. هيچوقت نمىگفت ندارم. واقعا هم نداشت. گاهى از دوستانش در حجره سكه دو ريالى مىخواست. همه مىگذاشتند به اين حساب كه دو ريالى را براى تلفن عمومى مىخواهد ولى حسين دوريالىها را جمع مىكرد و يك تومان كه مىشد با آن براى خودش نان مىخريد. مدتى هم حوزه مشهد درس خواند تا اينكه اولويتهايش از درس و حوزه رسيد به جنگ و جبهه. تغيير و تحول حسين از دوم راهنمايى شروع شده بود. ديگر تحمل فضاى طاغوتى برايش سخت شده بود. شبها از ديدن فسق و فجور اطرافش گريه مىكرد و مادر صداى گريههايش را شنيده بود. قرار نبود همه خانواده مذهبى و سفت و سخت پايبند داشته باشند. بين خانوادۀ آنها هم حرف و حديث بود. اگر توى جمع كسى به امام چيزى مىگفت بى طاقت مىشد و با دعوا و گريه بيرون مىزد. همهى فكرش اين بود كه جوانى مثل او نمىتواند زنده بماند و بسته شدن چشم امام را به چشم خود ببيند. نبود و نديد. شيخ ابوالفضل از مسجد راه خانه را پيش گرفت. عبايش را دور خودش محكم پيچيده بود. بعد از شهادت حسين او تصميمش جدى شد كه برود حوزه ثبت نام كند. راه حوزه را حسين به او نشان داده بود و راه جبهه را او به حسين ولى دست خودش خالى مانده بود. شيخ ابوالفضل كه جبهه مىرفت، حسين بىطاقت بود. پشت تلفن به او گفته بود گوشى را بچسباند به صورتش و از پشت گوشى برادر را بوسيده بود. يكبار از جبهه كه برگشته بود ديده بود حسين توى مشتش يك گلابى بزرگ به طرفش گرفته. مدتها بود كه توى كتابخانه اين گلابى را براى او كنار گذاشته بود. گلابى له شده بود اما نشان محبت برادرى برقرار بود. شيخ ابوالفضل جيبهاى بزرگ قبايش را گشت. مادر سفارش كرده بود از عكسهاى عروسىاش براى او هم چاپ كند. آخرين عكسهايشان از حسين توى عروسى شيخ ابوالفضل بود. شيخ ابوالفضل پول خريد قرآنِ سر سفرۀ عقد را نداشت و حسين برايش خريده بود. از بچگى يك قرآن بيشتر توى خانه نداشتند ولى حسين پدرشان را مجبور كرده بود يك قرآن مخصوص خود او بخرد. اين قرآن هميشه همراهش بود و توى خانهشان قرآن حسين معروف بود. هركس مىخواست قسم راستى بخورد كه بقيه قبول كنند، قسمش به قرآنِ حسين بود. حسين بعد از عروسى برادر بلافاصله اعزام شد. دفعه قبلى كه باهم جبهه بودند دوربين صداوسيما داشت از مناطق و رزمندهها فيلم مىگرفت. شيخ ابوالفضل كه آن موقع شيخ نبود به حسين اصرار كرده بود برود جلوى دوربين تا تصويرى از او ضبط شود. حسين ولى زير بار نرفته بود. نمىخواست بودنش را نمايش دهد. حالا دلخوشى مادر شده بود همان عكسهاى عروسى شيخ ابوالفضل. نشده بود خود حسين را داماد كند. وقتى جبهه مىرفت مىگفت: من را امام زمان مىبرد و نمىمانم كه ازدواج كنم. قرار بود حسين داماد شود ولى امام خمينى توى خواب به مادر گفته بود بايد صبر پيشه كند. مادر تعجب كرده بود از اين خواب كه دامادىِ پسر آدم مگر صبورى مىخواهد؟! حسين اولِ رمضان در اوج عمليات فاو شهيد شده بود و هشتم رمضان هم پيكرش را به خاك سپردند؛ فروردين سال شصتونه. شيخ ابوالفضل عكسها را دست مادر داد. مادر حسينِ عكس را بوسيد و دستى به سرورويش كشيد. بلندبلند گفت خدا را شكر كه سربلندمان كرد. توى اطرافيان كم نبودند كسانى كه جوانشان منافق و اعدامى شده بود. همين كه پسر او توى نوزده سالگى راه خدا را شناخته بود، براى مادر كافى بود. عكسها را گذاشت لاى قرآنِ حسين تا هر وقت قرآن مىخوانند به ياد حسين هم باشند.