• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

حسین مهدوی حاجی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید حسین مهدوی حاجی (۱۲۹۷/۰۳/۱۰ بابل _ ۱۳۶۱/۷/۲ سومار) متولد شهرستان بابل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش علیجان نام داشت.حسین مهدوی حاجی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.حسین مهدوی حاجی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۱/۷/۲ هجری شمسی در منطقه سومار شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای ؟ به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

حاج حسين را خوب مى‌شناختم. از كودكى در روستاى شيخ موسى بابل با هم بزرگ شده بوديم. زندگى پرفرار و نشيبى را گذرانده بود. هفت سال داشت كه پدرش عازم خانۀ خدا شد؛ اما ديگر برنگشت. بين راه مكه و مدينه از دنيا رفته بود. دنياى شيرين كودكى‌اش خراب شده بود. از آن به بعد مادر و برادر بزرگش سرپرستى‌اش را به عهده گرفتند. در سن هجده سالگى ازدواج كرد. حاصل ازدواجش دو فرزند بود. زندگى روى خوشش را به او نشان مى‌داد كه همسر و فرزندانش را در سانحه‌اى از دست داد. روزگارش به سختى مى‌گذشت تا اينكه مجدداً ازدواج كرد و بعد به سربازى رفت. وقتى سربازى‌اش به پايان رسيد، تا دو ماه او را نديدم. بعد از آن، شبى او را در نماز جماعت پيدا كردم و از او دليل غيبتش را پرسيدم. برايم تعريف كرد مدتى كه در رژيم شاه سرباز بوده، نماز نخوانده و روزه نگرفته چون غذا، لباس و جايش مشكوك بوده است. بنابراين مجبور شده دو ماه از خانه خارج نشود تا آنها را مجدداً اعاده كند. مدتى بعد به تهران رفت تا در حوزه درس بخواند. وقتى برگشت از صحبت‌هايش فهميدم تا لمعتين تحصيل كرده است. سال ۵۶-۵۷ بود كه مبارزه‌هايش را عليه رژيم شاه شروع كرد. من هم پابه‌پاى او در تظاهرات شركت مى‌كردم و پاى منبر مى‌نشستم و سخنرانى‌هايش را گوش مى‌كردم. در اوج خفقان از امام خمينى رحمه الله پشت بلندگو نام مى‌برد و براى پيروزى انقلاب دعا مى‌كرد. او ديگر امام جماعت محل شده بود و پيروجوان همه او را مى‌شناختند. براى تشويق بچه‌هاى محل به حفظ قرآن، چند تفنگ بادى خريده بود و هركس حمد و سوره را درست ياد مى‌گرفت، يكى از آنها را به او هديه مى‌داد. آن روز وقتى به پايگاه بسيج آمد و درخواستش را با من مطرح كرد، تعجب كردم. سن و سالى از او گذشته بود. نمى‌دانستم چطور و با چه زبانى درخواستش را رد كنم‌؟ مقابلش نشستم و سرم را پايين انداختم و گفتم: - حاجى شما به اندازۀ كافى براى اسلام و اين انقلاب ازخودگذشتگى كرده‌اى، ديگه جبهه رو بذار براى جوون‌ترها. حاجى دستى به محاسن سفيدش كشيد و نفس عميقى كشيد و گفت: - به اميد خدا مى‌رم جبهه، اون‌قدر اونجا مى‌مونم كه يا شهيد بشم يا اينكه صدام رو به جهنم واصل كنيم و جنگ تموم بشه. عمامه‌اش را درآورد و آن را روى ميز گذاشت. دستمالى برداشت و عرق سر و صورتش را پاك كرد. نگاهم به يكى از گوش‌هايش افتاد، تكۀ كوچكى از آن نبود. تا به حال متوجهش نشده بودم. دلم طاقت نياورد و درباره‌اش از او پرسيدم. حاجى، عمامه‌اش را روى سرش گذاشت و به فكر فرو رفت و بعد از مكثى كوتاه گفت: - سيد جان خودت كه خوب يادته زمان شاه با قاطر، پنير، كرۀ محلى و عسل از روستا مى‌آوردم تهران تا بفروشم و خرج زندگى‌ام رو بدم. يكى از همون روزها كه با چند تا از اهالى روستا به طرف تهران مى‌آمديم، بين راه از بقيه خواستم جايى توقف كنيم تا نماز ظهرمون رو بخونيم. رو به قبله ايستاده بوديم كه سروكلۀ ژاندارم‌ها پيدا شد. شروع كردند بازجويى‌كردن كه از كجا مى‌آييد؟ كجا مى‌ريد؟ بارتون چيه‌؟ خلاصه اون‌قدر ما رو سين‌جيم كردند كه نمازمون داشت قضا مى‌شد، كسى هم جرئت اعتراض نداشت. من بهشون معترض شدم كه وقت نماز گذشته و ما بايد اينجا نماز بخونيم. به ما گفتند سريع محل را ترك كنيم. من هم بى‌توجه به دستور ژندارم‌ها همان‌جا مشغول نمازخواندن شدم. يكى‌شون تيراندازى كرد، گلوله درست از بغل گوشم رد شد و بخشى از گوشم رو كند و برد. انگشت‌هايم را به هم گره زدم و سكوت كردم. با شناختى كه از حاج حسين داشتم، مى‌دانستم كه به‌هيچ‌وجه كوتاه نمى‌آيد. برگه را امضا كردم و قرار شد دوره‌هاى آموزش نظامى را بگذراند. هنوز دورۀ آموزشى به پايان نرسيده بود كه خبردار شدم حين آموزش نظامى و هنگام پرش از مانع پايش شكسته و آن را گچ گرفته‌اند. هنگامى كه به ملاقاتش رفتم، از او پرسيدم كه آيا با اين وضعيت باز هم قصد دارد ادامه دهد؟ حاجى پاسخ مثبت داد. هنگامى كه بهبود يافت، به جبهه اعزام شد. مسئوليتش در جبهه رزمى - تبليغى بود؛ يعنى پيش از شروع عمليات، رزمنده‌ها را براى رويارويى با دشمن آماده مى‌كرد و با دعاى كميل و توسل و زيارت عاشورا معنويت را به سنگر رزمنده‌ها مى‌آورد. هنگام عمليات نيز پابه‌پاى آنان با دشمن مى‌جنگيد. هر بار كه مرخصى داشت، براى ديدنم به پايگاه مى‌آمد و از وضعيت منطقه تعريف مى‌كرد. با وجود همۀ مصيبت‌هاى زندگى‌اش، هرگز روحيه‌اش را از دست نداد. خالصانه و بى‌هيچ چشم‌داشتى در راه خدا، هم در سنگر حوزه، و هم در سنگر جبهه مى‌جنگيد. آخرين بارى كه به ديدنم آمد، قرار بود به جبهۀ سومار اعزام شود و در عمليات مسلم بن عقيل شركت كند. خيلى صميمى‌تر از قبل با من خداحافظى كرد و رفت. مدتى گذشت اما از او خبرى نشد. نگرانش شده بودم. اطمينان داشتم كه اتفاقى برايش افتاده تا اينكه برگشت؛ البته نه خودش، بلكه پيكر خونينش و شايد شهادت پاداش پيروزى‌اش در همۀ آزمون‌هاى سخت الهى بود.






جعبه ابزار