• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 
حسینعلی تقوی
Profile_shahid
اطلاعات شخصی
تولد ۱۳۴۹/۱۱/۰۱ روستای خرم چماز
تحصیلات مقطع راهنمایی / حوزه علمیه
وضعیت تاهل مجرد
نوع عضویت بسیجی / ل ۲۵ کربلا
مسئولیت توضیحات
شهادت ۱۳۶۶/۰۴/۰۱ منطقه ماووت
محل دفن گلزار شهدای خرم چماز

یکم بهمن ۱۳۴۹، در روستای خرم چماز از توابع شهرستان نکا به دنیا آمد. فرزند نهم خانواده بود. مادرش فاطمه رمضانی و پدرش جانعلی نام داشت. اول راهنمایی را در مدرسه امام موسی صدر نکا خواند و سپس در حوزه علمیه امام جعفر صادق علیه السلام شهر نکا به تحصیل ادامه داد. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا در جبهه حضور یافت. یکم تیر ۱۳۶۶ (سال هفتم جنگ تحمیلی) در منطقه ماووت عراق بر اثر اصابت ترکش به صورت و گردن در هفده سالگی خلعت شهادت پوشید. پیکر پاک شهید تقوی سه روز بعد تشییع و در زادگاهش خرم چماز دفن شد. برادرش قربان تقوی جانباز است.


۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

فاصله‌ام با دشمن را تخمين زدم. روى نقشه چهار وجب بود؛ يعنى تقريبا با دست من، نود سانت. يك گردان داشت در فاصلۀ هزار مترى، جابه‌جا مى‌شد. پشت‌سرم را نگاه كردم. سايۀ پيك روى سرم افتاده بود و روى نقشۀ منطقه. بايد تمركزم را روى نقشه مى‌گذاشتم؛ نه چيز ديگر. ساعت سه عصر بود. يادم آمد كه بايد جواب‌سلام پيك را بدهم. نگاهم را از نقشه گرفتم و به‌صورت خسته، پيك نگاه كردم و به نامه‌اى كه در دستش بود. براى لحظه‌اى از اينكه نامه را نگاه نكرده آن را كنار بگذارم، دلم شور افتاد. نكند اتفاقى براى مادر افتاده باشد. نامه را از پيك گرفتم و تشكر كردم و او را چند قدم راه انداختم. نامه را گذاشتم لاى پاهام و باز زل زدم به لنز دوربين. سپس به پشت نامه نگاه كردم و آه از نهادم بلند شد. شيخ حسينعلى، كار خودت را كردى. حسينعلى مى‌نوشت و من قاسم مى‌گفتم. قاسم اسم شهرتش بود. وقتى پدر رفته براى گرفتن شناسنامه‌اش به ثبت احوال رفته بود، كسى در گوشش گفته بود، اسمش را حسينعلى بگذار. اسم قاسم، رويش ماند و اما در شناسنامه، حسينعلى بود؛ برادر كوچك‌تر مانند فرزند خود فرد است؛ فرد درباره‌اش احساس مسئوليت مى‌كند. من وقتى شنيدم كه او بى‌خبر از همه، حوزۀ علميه را ول مى‌كند و به جبهه مى‌آيد، دلم لرزيد. سن و سال و جثه‌اى نداشت كه بخواهد به اين زودى بجنگد. اول بهمن ۴۹ به دنيا آمده بود و در حوزۀ عمليه امام جعفر صادق عليه السلام نكا درس مى‌خواند. دورۀ ابتدايى را كه در روستا گذراند و سپس به نكا آمد و در حوزه ثبت‌نام كرد. با آن همه استعداد حيف بود و من دلم شور مى‌زد؛ بيش از آن وقتى كه از رفقايش شنيدم مچ پايش در والفجر ۸ مجروح شده ولى خودش به ما چيزى نگفت. من وقتى مچش را گرفتم، كه به حمام رفته بود و من براى اينكه زخم پايش را ببينم، به بهانه‌اى در زدم و خواستم تا چيزى از حمام بردارم. پيراهنش را درآورده بود و من كمى معطل كردم بلكه شلوارش را هم درآورد. او هم منتظر شد تا من بروم. به او گفتم، برگرد. طفره رفت. سرانجام برگشت و داد كشيدم: «اينا چيه‌؟ كربلاى ۴ اين‌جور شده يا پنج‌؟» وقتى متوجه شد من همه‌چيز را مى‌دانم، از من خواست تا مادر چيزى نفهمد. مادر نقطه ضعفش بود؛ بسيار به مادر علاقه داشت. بيش از همۀ ما برادر خواهرها مادرى بود. گفتم: «چرا آنها را ول كردى به امان خدا» گفت: «چيزى نيست، نيش پشه است». ديگر نگذاشتم حمام كند. لباسش را به تنش كردم و بى‌درنگ به بيمارستان بردمش. در مسير هم بسيار او را سرزنش كردم كه زخم‌هايت چرك كرده. اين چه وضعى است‌؟ چرا از خودت دست مى‌كشى‌؟ اينكه مى‌گويند، به دنيا بى‌رغبت باش نيز حدى دارد. خواست جوابى بدهد كه من فرياد زدم و گفتم: «هيسس. نگو بى‌رغبت نيستى». سپس ماجرايى دربارۀ خودش را برايش تعريف كردم؛ مى‌دانستم همۀ حقوقى را كه سپاه به او براى شركت در اين چند عمليات داده بود، نزديك پادگان، در صندوق كمك به جبهه ريخته بود. گفت: «من احتياجى ندارم». من باز كوتاه نيامدم. گفتم: «چرا وقتى در بيمارستان امام حسين عليه السلام اهواز بسترى شدى، به من چيزى نگفتى‌؟» جوابى نداد: «وقتى شانه‌ات تير خورد، چرا من نبايد مى‌فهميدم‌؟» اين مطالب را گفتم تا از او بخواهم هواى مادر را داشته باشد. مادر نقطه‌ضعفش بود. مى‌دانستم محبت به مادر، مى‌تواند او را به فكر وادارد؛ دربارۀ وابستگى مادر به او بسيار صحبت كردم؛ از درس و استعدادش چيزى نگفتم؛ چون مى‌دانستم دراين‌باره بسيار با او صحبت كرده‌اند؛ اما تأثير كلمۀ مادر را بر صورتش مى‌ديدم. به هدف زده بودم. گفتم: «پس يك كارى كنيم. تو كه اهل جبهه هستى و من مى‌دانم كه نمى‌توانم مانعت شوم، اقلا بخاطر دل مادر، وقتى من در جبهه هستم، تو در خانه بمان؛ وقتى‌كه من برگشتم، تو برو. نكند مادر پير و بيمارمان تنها بماند!» پاسخ نداد؛ اما نشانه‌هاى متقاعد شدن در او موج مى‌زد. گفتم: «پدر هم مريض است، پس تو مى‌مانى تا من برگردم». ذهنم رسيد مى‌دانستم دوچرخۀ كورسى مرا در وسايل مادى دنيا، بيش از هرچيزى دوست دارد. دوچرخۀ فوق‌العاده‌اى بود؛ مى‌شد با آن در مسابقات ملى شركت كرد؛ ناگهان به ذهنم رسيد به او بگويم كه چرخ هم براى، تو. با دهانى باز و چشمانى ذوق‌زده به صورت من نگاه كرد. كار تمام شده بود؛ من بايد وكيل يا سفير مى‌شدم؛ نامه از هفت تپه بود با امضاى حسينعلى. با ديدن اسم حسينعلى و هفت‌تپه، تمركزم بر دوربين و كالك و گردان بعثى، و طرح عمليات، از بين رفت؛ حسينعلى از هفت‌تپه نامه نوشته بود و از هر دو محبت معنوى و مادى گذشته بود و مادر و دوچرخه را به دنيا پس داده بود و سبك‌بار سبك‌بار به جبهه رفته و نوشته بود: «ببخش، من دلم بند نكا نشد». وقتى او را مقابل چشم مادر، در روستايمان، خرم چماز، به خاك مى‌سپرديم، هنوز جاى نيش پشه‌هاى كربلاى پنج، تازه بود. فرمانده دلاور مازندرانى، حاج بصير، تعريف كرد كه درست هنگام شروع عمليات در ماووت، براى شكستن خط، داوطلب خواسته‌اند و حسينعلى سر بلند كرده و جلو آمده. اين بار پشه‌ها سر و پاهايش را نيش زده بودند.

۲ - وصیتنامه شهید تقوی

[ویرایش]

خداوندا اکنون که تنها با تو سخن میگویم و ترا شکر میگذارم پس ترا شاهد میگیرم عزیزترین و بہترین چیزی که تو به من دادی آن جان من است و چیزی بهتر از آن ندارم و آنرا در راه تو و به رضای تو هدیه نمایم هدیه ای که تو خودت بمن عنایت فرمودی ، برادران و خواهرانم قرآن را بخوانید و در آن تدبیر کنید بیاد دارم که آیت الله مدنی رضوان اله علیه می فرمود که کسی قرآن را بخواند ولی بدون تدبیر از آن رد شود نسبت به آن ظلم کرده است. مادرم تفنگم را بیاور تا سینه دشمن را سوراخ کنم که دیگر تحمل این همه نامردی را ندارم آخر مگر این ملت آزادی خواه و حق طلب چه کردند که این چنین نا جوانمردانه با خودشان بسیج گشتند آخر مگر در این دنیا استقلال و آزادی ظلم است که این چنین ملت های اسلامی را به محاصره اقتصادی کشانده اند. ای ما در کفنم را بیاور تا بپوشم که خون من از خون حسین علیه السلام و و علی اصغر بخون خفته رنگین تر نیست به جهانخواران شرق وغرب بگوید بگویید که اگر خانه و کاشانه ام را به آتش بکنند اگر گلوله های شما قلبم را سوراخ کند - آرزوی یاد کلمه ضعف و زبونی و آرزوی فروختن دینم را بگور خواهی برد به آنها بگوئید اگر پیکر را زنده زنده پاره کنند و اگر پاره های تنم را بسوزانند و اگر خاکسترم را به دریا بریزند از دل امواج خروشان صدایم را خواهید شنید که فریاد میزنم اسلام پیروز است کفر و منافق نابود است.

ای خواهرانم مهمتر از همه حجاب است حجاب اسلامی را رعایت کنید خواهرم حجاب تو وقار توست وفار تو افتخار من است خواهرم سیاهی چادر تو رنگین تر از خون شهیدان است خواهرم پس اولین مسئله حجاب است حتما حجاب را رعایت کنید خواهرانم همچون زینب کبری صبر و بردباری پیشه کنید و قدم هایتان را ثابت تر کنید و با وسوسه های خناسان ستیزه نمائید یکی از پیامهایی که به این ملت اسلامی ایران دارم این است که تا میتوانید با قناعت و میانه روی و مصرف کم و کار زیاد در شکوفایی اقتصاد مملکت کوشا باشید بار خدایا پروردگارا از زمانی که بخود آمدم سعی داشتم در راه تو قدم بردارم و میدانم خطاهایی از من سر زده و عذر از خطای خود دارم و از زمانی که پایم به جبهه ها کشیده شد امید روزی را داشتم که قلم عفو بر جرایم اعمالم بکشی و دوست داشتم در این بین امانتی که به من سپرده بودی چون ودیعه ای بود نزد من بخودت باز گردانم ولی در این میان موانعی بر سر راه داشتم و آن همان سیم های خاردار میادین مین و کانال ها و مهمتر از همه موانعی که شیطان وجود و هوای نفسم برایم ایجاد کرده بود ولی باید از همه آن میگذشتم اگر چه مشکل بود و در توان خود نمی دیدم باید خودت کمک میکردی و با این قصد که تو دستم را میگرفتی و حرکت میکردم والذين جاهدوا عقيتا لنعدنيم سبلنا... حرکت خویش را دادم و این حرکت من بود حالا حرکت تو وعده ادعوني استجب لكم را بمن دادي ومن أمن یجیب را سر میدهم. و اما شما ای کسانی که آن خروش و فروتنی که انقلاب نیاز دارد در شما دیده نشده شما را بخدا کمی فکر کنید و بخود بیایید که دیگر فرصت کم است شما که حسین ابن علی علیه السلام در چهارده قرن پیش تکلیفتان را روشن کرده است. و فرمود اگر دین ندارید لااقل آزاد باشید. امروز روزی است که تاریخ تکرار شده است. اگر مسلمان هستید به دعوت اسلام بیاندیشید و اگر ایرانی هستید به غیرت و جوانمردیمان بیاندیشید. ای مادرم انتظارم از شما اینست که همانند زینب یزیدیان زمان و منافقین از خدا بی خب را رسوا سازید که من چشم و گوش بسته به این راه نرفته بودم و همچنان که امام رمودند ما به تکلیف عمل می کنیم.






جعبه ابزار