حمزه شیرزاد
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید حمزه شیرزاد (۱۳۴۷/۰۶/۱۴ محمودآباد _ ۱۳۶۵/۱۱/۱۷ شلمچه) متولد
شهرستان محمودآباد در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش اسکندر نام داشت.حمزه شیرزاد در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد.شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.حمزه شیرزاد در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۱/۱۷ هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت.این شهید عزیز
جاویدالاثر هستند. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
تاكنون براى كدامتان پيش آمده كه اختيار پاهايتان دست خودتان نباشد؟! همه به من خيره شده بوديد؛ آنقدر صبر نداشتيد تا داخل مسجد بيايم و دورم را بگيريد و يكىيكى سوالهايتان را بپرسيد و از من بخواهيد برايتان از بهمن شلمچه و آخرين ديدارم با حمزه بگويم. مشكل من فقط اين بود كه از دور اسكندر را كنار منبر ديدم. من چطور مىتوانستم پيش او دربارۀ آن روز حرف بزنم؟ چطور بايد مىگفتم و توضيح مىدادم كه بحبوحۀ نبرد بود و هيچ يك از ما نتوانستيم تن غرق خون پسرش را كه ميان دو دهنۀ آتش گير كرده بود، به عقب برگردانيم؟ خدا از دلم خبر دارد كه با چه مشقتى او را بر خاك شلمچه، ميان بىنشانها رها كردم و به روستاى محمودآباد و روستاى سرخرودش برگشتم. همۀ راه مىانديشيدم كه پس از اين، هر بار گذرم به زمينهاى كشاورزى بيفتد، بايد مراقب باشم با اسكندر رودررو نشوم. پدر نشدهام؛ اما مىتوانم حال پدرى را كه بايد براى هميشه از جوان هجدهسالهاش بىخبر بماند، درك كنم. تا وقتى زندهام، هرجا اسم كربلاى پنج و شلمچه و سال ۶۵ را بشنوم، حمزه در نظرم جان مىگيرد؛ همانطور كه اسمش در حوزۀ علميۀ نكا ثبت شده. البته او فقط دو سال پاى درس دين زانوى تلمذ زد و وقتى دورۀ دبستان و راهنمايى را پشت سر گذاشت به حوزه رفت و ازآنجا چهاربار به جبهه رفت. آخرين بار بود كه به جبهه اعزام مىشد، من دست در دست او به شلمچه رفتم. او آرپىجىزن بود و من سربازى ساده؛ هرچند دفتر تبليغات ما را اعزام كرده بود و هر دو نيروى رزمى - تبليغى به شمار مىآمديم، دل حمزه، به اسلحه و نبرد مستقيم با دشمن، گره خورده بود. وقتى چهرههاى نورانى رزمندگان را مىديد، شرمسارانه در خلوت سنگر مىگفت: «به نظر تو رفيق! چه تبليغى مانده كه اين مردان خدا از آن بىخبر باشند؟» راست مىگفت؛ اما وقتى به نماز جماعت مىايستاد، همين مردان نورانى صف در صف پشت سرش نماز را به او اقامه مىبستند؛ به طلبۀ جوانى كه از شانزدهسالگى نفسهايش با رزم آميخته بود. نخست به بوكان رفت و سپس مريوان را تجربه كرد. در جبهه، از هر فرصتى براى بندگى بهره مىبرد. يكبار وقتى از خواب بيدار شدم، لباسم را شسته و خشكشده ديدم. وقتى فهميدم لباس ديگران هم مانند من است، فهميدم حمزه همۀ آنها را شسته. اصرار داشت اين كار را ادامه دهد و من بهتر از هركسى دليلش را مىدانستم.... پشتپا زده بود به دنيا؛ وقتى با هم كفش نو خريديم، به آن پى بردم. نخستين روزى كه با كفشهاى نو به مسجد رفتيم، نزديك در يكديگر را ديديم و چشمم افتاد به كفشهاى خاكآلودش؛ انگارنهانگار كه ديروز آن را خريده بود. با دهان نيمهباز به كفش اشاره كردم و گفتم: «چرا كفشهايت را خاكمالى كردهاى، حمزه!» چفيهاش را مرتب مىكرد كه لبخندى زد و گفت: «آخر ممكن است خيلىها توانش را نداشته باشند كفش و لباس نو بخرند». در همان نقطهاى ايستاده بودم كه حمزه چنين گفته بود. كفشم را درآوردم و ديدم اسكندر با شوق نگاهم مىكند؛ با همان قامت خميده و دستهاى پر پينه جلو آمد و مرا در آغوش كشيد. اما برعكس شما هيچ نپرسيد. آنقدر سكوت كرد تا مجبور شدم زير سنگينى نگاه شما، خودم لب باز كنم و بگويم: «خوشا به حال حمزه كه درهاى بهشت را به روى خودش باز كرد». اسكندر لبخندى تلخ بر لب نشاند و گفت: «مىخواست برود. از همان شيرخوارگى همينطور بود. هرچه مادرش دستهايش را در گهواره مىبست، نمىدانم با چه زورى آن را باز مىكرد و از گهواره پايين مىآمد. دنيا هم برايش مثل گهواره بود كه نمىشد در آن نگهش داشت». صداى زنى از پشت پرده مسجد به گوشم رسيد. داشت اسكندر را صدا مىكرد: «حاجى، اين را هم بگو كه روز آخر به من چه گفت!» اسكندر كه اشك در چشمانش نشسته بود، به من رو كرد و گفت: «به مادرش گفت دوست دارد غريبانه شهيد شود و جنازهاش مفقود باشد». وقتى چنين گفت، گويى سنگينترين بار عالم را از دوش من برداشت. سرم را بالا گرفتم. احساس كردم همۀ مسجد از حضور نامرئى حمزه پر شد. يادم آمد آخرين بار كه مىخواست اعزام شود، نه به اسكندر چيزى گفته بود و نه به مادرش. اگر آقاى اكبرزاده خبر نمىداد كه در مسجد انديمشك حمزه را در حال نمازخواندن ديده، كسى نمىفهميد به جبهه رفته است. اسكندر، از ميان قرآن كاغذى بيرون آورد و آن را به دستم داد و گفت: «من سواد ندارم، اما مىگويند وصيت كرده كه در شهادتش ناراحتى نكنيم». چشمم بر نوشتههاى حمزه چرخيد و كلمات يكىيكى خود را زير نگاهم عرضه مىكردند: «وقتى خبر شهادت مرا شنيديد، زياد ناراحتى نكنيد تا سوژه به دست دشمن نيفتد. اين را نمىگويم كه اصلاً گريه نكنيد، بلكه گريه كنيد؛ اما نه بر حماسه و راه و هدف شهيد، بلكه بر متلاشى شدن بدن شهيد و مظلوميت شهيد گريه كنيد». صداى اسكندر مانند شعلهاى در دل شبى تاريك، ميان قلبم نشست: «روزى كه خدا اين پسر را به ما داد، روز تولد حضرت حمزه بود. به خاطر همين اسمش را گذاشتيم حمزه؛ اما هنوز هم برايم عجيب است كه چرا نمىگذاشت، دستش را در قنداقه و گهواره ببنديم». ياد روضۀ شبهاى فاطميهاش افتادم و قصه دستهاى بسته اميرالمؤمنين عليهم السلام... به چشمان خيس اسكندر نگاهى كردم و زير لب گفتم: «حالا براى هميشه دستهايش باز است و دست ما را هم خواهد گرفت». و در دلم زمزمه كردم: «او هميشه چراغ محمودآباد خواهد بود. حتى اگر سالها طول بكشد تا استخوان و پلاكى از او به دست ما برسد».