یکم اردیبهشت ۱۳۴۳، در روستای پوروا از توابع شهرستان نکا دیده به جهان گشود. فرزند پنجم خانواده بود. مادرش صدیقه عابدینی و پدرش سلیمان نام داشت. تا دیپلم تجربی درس خواند و سپس در حوزه علمیه جعفر صادق علیه السلام شهرستان نکا ادامه تحصیل داد. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا در جبهه حضور یافت. چهاردهم اسفند ۱۳۶۵ (سال هفتم جنگ تحمیلی) در منطقه شلمچه و در عملیات کربلای پنج بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سینه در بیست و دو سالگی به شهادت رسید. پنج روز بعد پیکرش تشییع و در زادگاهش پوروا دفن شد. او را حمید نیز مینامیدند. ۱ - تعهد سرخ[ویرایش]سفرۀ صبحانه را داخل ايوان پهن كرده بود. مرباى بهارنارنج و پرتقال را ميان پيالههاى گلقرمز چينى ريخت و وسط سينى گذاشت. بااينكه هوا بهشدت سرد شده بود و باران شب قبل زمين را شسته بود و حالا سوزش را به يادگار گذاشته بود، باز هم دلش مىخواست در ايوان بنشيند و صبحانه را با حميد آنجا بخورد. از ديشب كه با صداى برادر از خواب پريده بود، تا الآن پلك روى هم نگذاشته بود. ديوانهوار دوستش داشت. آنها هشت سال از بهترين روزهاى عمرشان را باهم در اين خانه نفس كشيده بودند. اهل منزل كه خارج شدند، برق شادى در چشمانش دويد و با خوشحالى سر سفره نشست. حالا مىتوانست يك دل سير با حميد درددل كند. - هنوز هم چاييت رو پرنگ مىخورى؟ - آره حميد جان، اين عادت هنوز از سرم نيفتاده... - دختر خوب، چايى پررنگ ضرر داره! مريم گونههايش پر شد از چال خنده و گفت: - با هِل و گُل دَم كردم كه ضررش كمتر بشه... همانطوركه حرف مىزد، دست برد توى سبد استكانها و قورى را هم از سر سماور ذغالى برداشت. چاى را كه داخل سفره گذاشت، حميد رفته بود. دورتادور حياط چشم چرخاند. آهى از نهادش بلند شد: - بىمعرفت باز بىخبر رفتى!... هر سال اسفند ماه حالوهواى خانۀ مريمخانم بهكلى تغيير مىكرد و هرچه به سالگرد حميد نزديكتر مىشد، بدتر و بدتر مىشد. بچهها عادت كرده بودند و اجازه مىدادند مادر آزادانه در خلوت خودش با دايىجان سفر كند. نزديك ظهر بود. چادرش را سر كرد و راهى بازار شد. بىهدف قدم مىزد. مىخواست صداى حميد را درميان هياهوى مردم پيدا كند. - آقا! ماهى كپور چند؟! - پونزده هزار... - سفيد هم دارى؟ - الآن سفيد نيست خواهر من... دريا نميشه رفت با اين وضع هوا... زير لب زمزمه كرد: - راست ميگه، دريا نميشه رفت؛ اصلاً بدون حميد هيچجا نميشه رفت. يادش بهخير! هر سال باهم از نكا مىرفتيم سارى، كنار دريا... آخ كه چقدر جات خاليه!... با سبدى از سبزى تازه و نارنج و نان سنگك راهى خانه شد. جلوى در لابهلاى خرتوپرتهاى كيفش دنبال كليد بود كه صداى حميد درجا ميخكوبش كرد. - باز تنهايى رفتى خريد؟! بذار من از مدرسه بيام، خودم هرچى لازم داشتى برات مىگيرم... در را باز كرد و پشت سر حميد وارد حياط شد. - شما مهمون من هستى... - مهمون چيه؟... روز اول كه قرار شد از ده بيام شهر، به اين شرط قبول كردم اينجا بمونم كه سربارت نباشم و تو كارها مثل بقيه كمكحالتون باشم. - هستى حميدجان! وجودت براى ما بركته... - راستى مريم! بهت گفتم ديشب چه خوابى ديدم؟! - خيره انشاءالله - توخواب، جَوون خوشسيما و نورانىاى رو ديدم كه با اشاره به من گفت: «مژدۀ وصل نزديكه. پروندۀ زندگيت بسته شده». مريم! من مطمئنم كه اولين شهيد «پوروا» هستم... خواهر نمىخواست اين جملۀ تكرارى را باز بشنود. بهسرعت راهى اتاق شد. وقتى با سينى سبزىها برگشت، حميد رفته بود. - باز بىخبر رفتى... رفت سراغ كُمد حميد، عبا و سجادۀ سفيدش مرتب لاى بقچه بود. عكسهايش را روى در كمد چسبانده بود. دستى روى صورت سفيد حميد با آن محاسن كمپشت كشيد. - دلم برات تنگ شده!... روزى كه اومدى، گفتى بهجاى مدرسه مىخوام برم حوزه. من بيشتر از همه ذوق داشتم. تو اون سه سال، هر روز بيشتر از قبل بزرگتر و پختهتر مىشدى. فصل برداشت كه مىرفتى ده، دلم براى صداى قرآن خواندنت تنگ مىشد. كتابهات رو هر روز مرتب مىكردم و لابهلاى كاغذهاى دستنويست دنبال تو مىگشتم...؛ اما وقتى اون خواب رو ديدى، ديگه آروموقرار نداشتم. ظهرنشده، برگۀ اعزامت دستت بود و من داشتم برات ساك مىپيچيدم. از همون بار اول كه رفتى جبهه، مىدونستم اين خواب تعبير مىشه و پروندۀ زندگيت بسته مىشه... آخرين بار يادته؟ اومدى گفتى: «مريم جان! همۀ كارهاى آقاجون تمام شد. ديگه فعلاً نيازى به من نيست». گفتم: نرو، بگذار بعد از عيد... بمون دَرست رو تمام كن. حيفه، اينقدر زحمت كشيدى...؛ گفتى: «جهاد در راه خدا واجبتره. مطمئن باش تا عيد برمىگردم». صداى در حياط مريم را از عكسها جدا كرد. چادرش را روى سر مرتب كرد و دست به قلاب در برد. - سلام حاجخانم! - سلام عليكم، بفرماييد! - منزل شهيد سرّالله نادرى؟ - نخيررر. هول و دستپاچه گفت: - ببخشيد آقا، بله همينجاست... شرمنده! ما ايشون رو تو خونه حميدآقا صدا مىزنيم. اول حواسم نبود. مرد لبخندى زد و گفت: - بله، ما هم تو منطقه به همين نام صداش مىكرديم؛ گفتم شايد خانواده با نام سرّالله انس داشته باشند. - سلامت باشيد... امرتون. - والّا غرض از مزاحمت، ديدم نزديك سالگرد شهيده، گفتم براى عرض ادب خدمت برسم. اين آدرس رو تو نكا از شهيد داشتم... - خيلى خوش آمديد؛ قدمتان روى چشم... مرد با اوركت سبز نظامى كنار ايوان نشسته بود و خيره به كف دستهايش، با خطهاى كج و معوج آن بازى مىكرد. با ورود مريمخانم از جا بلند شد و سينى چاى را از دست او گرفت. - خواهش مىكنم زحمت نيفتيد. - شما رحمتيد. ديشب خواب حميدآقا رو ديدم. خوشحالم كه تشريف آورديد. عطر حميد تو خونمون پيچيد. - سلامت باشيد. كف دستهايش را بالا گرفت. نقش دو تا دايرۀ بزرگ حنايى بود. مريمخانم مبهوت نگاهش كرد. - من هر سال بعد از شهادت حميد، اين ايام دستم رو حنا مىگذارم. اون شب قبل از عمليات كربلاى پنج، حميد يه كاسۀ بزرگ حنا درست كرد و دست همۀ بچهها رو حنا بست. خيلى خوشحال بود و مدام مىگفت: «بچهها! امشب شب حنابندان ماست. فردا همگى تازهداماديم...». صداى گريههاى مرد به آسمان بلند شد. مريم گوشۀ چادرش را به دهان گرفته بود و بىصدا اشك مىريخت... - حاجخانم! من روسياه از قافله جا موندم... مريم با صداى خشدارى گفت: - خودش مىدونست كى شهيد مىشه. خيلى قبلتر از شهادتش به من گفت من اولين شهيد «پوروا» مىشم و همون هم شد... آسمان سرخ شده بود و باران و سوز باد صورت مرد را مىسوزاند. از جا بلند شد؛ خداحافظى كرد؛ اما خواهر حميد، نه رمق حرف زدن داشت، نه جانى براى بدرقۀ مهمان... باران كه بند آمد، داخل اتاق شد. تنش از شدت سرما مىلرزيد. شعلۀ بخارى را بالاتر كشيد. در كمد را باز كرد تا سجادهاش را بردارد. چشمش به ساك حميد افتاد. زيپ ساك را كشيد. عطر حنا خانه را پر كرد. كيسۀ پارچهاى گلدار خانمجان درميان وسايل حميد بود. هنوز مقدار كمى حنا داشت. محكم آن را در آغوش گرفت و بوييد: - داماديت مبارك حميد جانم!... ردههای این صفحه : روحانیون شهید شهرستان نکا | شهدای بسیجی (شهرستان نکا) | شهدای روحانی استان مازندران | شهدای روستای پوروا | شهدای شهرستان نکا | شهدای عملیات کربلای پنج (استان مازندران)
|
||||||||||||||||||||
