• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

خشنود انوشا انصاری

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید خشنود انوشا انصاری (۱۳۴۹ سوادکوه _ ۱۳۶۷ ماووت) متولد شهرستان شهید پرور سوادکوه شمالی در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش نورعلی نام داشت.خشنود انوشا انصاری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار "وضعیت تاهل؟ و فرزند ؟ خانواده بود.خشنود انوشا انصاری در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۲/۲۷ هجری شمسی در منطقه ماووت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید انصاری پس از تشییع در گلزار شهدای پاشاکلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

دربه در از اين اتاق جهاد به آن اتاق جهاد. آقا مى‌خواهيم يك بدهكارى را صاف كنيم. هركسى حرفى مى‌زد. يكى باورش نمى‌شد، يكى مى‌گفت كه: وامى، چيزى مى‌خواهى‌؟ يكى مى‌گفت كه بندۀ خدا! يكى دو تا فرغون شن كه اصلاً ارزش ريالى ندارد. اگر هم داشته باشد براى مردم است و شما هم جزو مردمى. به‌هرحال، من هى چرخ مى‌زدم و هيچ‌كس مسئوليت حساب‌وكتابش را قبول نمى‌كرد. همه هم رزمنده بودند. بالاخره برادرى آمد و مچ دست من را گرفت و گفت: بندۀ خدا! برايم تعريف كن چطور اين‌طور خودت را به زحمت انداخته‌اى‌؟ اصل ماجرا را تعريف كن تا كمكت كنم. گفتم: راستش، اين مسئله برمى‌گردد به برادرم خشنود. اين اوّلين‌بارى نبود كه من حاضر بودم تا قلۀ قاف بروم تا كار خشنود را انجام بدهم. بار اوّل كه اين‌طور به دنبال كار خشنود افتادم، وقتى بود كه پدرمان احضارمان كرد. خشنود هنوز در حوزه ثبتِنام نكرده بود. امتحان‌هاى سوم راهنمايى را تازه داده و زمزمه‌هاى رفتن به جبهه را براى هركدام از ما بارها شنيده بود، اما بابا مطلقاً روى خوش نشان نمى‌داد و مى‌گفت: لازم نكرده، تو هنوز بچه‌اى. آن يكى پسرش در خطِّ مقدّم بود و به خودش حق مى‌داد كه جلوى اين را بگيرد. مى‌گفت: بزرگ‌تر كه شدى و درست را كه خواندى، هر كارى خواستى بكن. خيالش هم راحت بود تا امضاى خودش به‌عنوان پدر نباشد، از اعزام به جبهه خبرى نيست. وقتى بابا ما را احضار كرد، فهميديم خبرى شده. بابا مى‌گفت: مگر ممكن است بدون امضا او را فرستاده باشند؟ پرس‌وجو كرديم و گفتند: نَه، امضا هست! امضاى بابا را جعل كرده بود. بابا دستور داد: همگى بايد برويد دنبالش و هركجا كه هست برش گردانيد. ما راه افتاديم به‌سمت منطقه. تا دشت عباس رفتيم. آن‌قدر گشتيم تا خشنود را پيدا كرديم. به خودش كارى نداشتيم، رفتيم سراغ فرمانده‌اش. از فرمانده خواهش كرديم كه اين بچه است، گرماى خوزستان را تحمل نمى‌كند، برش گردان. ما خودمان اهل جبهه هستيم، ولى پدرمان راضى نيست او در اين سن به جبهه بيايد. شما يك‌جورى بفرستيدش عقب. فرمانده خشنود را خواست، با چه عصبانيتى. دستش را گره كرده از پشت روى كمرش و گفت: شما چرا امضاى پدرت را جعل كرده‌اى‌؟ الآن وظيفه داريد كه برگرديد. راه مى‌رفت و به خشنود غُر مى‌زد: فردا اگر برايت اتفاقى بيفتد كى مى‌تواند جواب بدهد؟ من كه مسئوليت قبول نمى‌كنم. فردا پدر و مادرت مدعى من مى‌شوند. خشنود سرش را بالا گرفت و با آرامش خاصى به صورت فرمانده نگاه كرد. من متعجب بودم از اينكه نه هول شده و نه نگران. اِنگارنه‌اِنگار كه مدعى‌اش شده‌اند يا اين عتاب و خطاب به او بوده. گفت: من از مازندران، سوادكوه، هزار و چهارصد پانصد كيلومتر راه آمده‌ام تا اينجا. اگر بچه بودم، پشيمان مى‌شدم نه‌؟ يا اگر بچه بودم اصلاً مى‌آمدم‌؟ فرمانده خشكش زد. ما هم همين‌طور. نيامد كه نيامد. دست‌ازپادرازتر برگشتيم. به برادر جهادى گفتم: وصيّت كرده است بياييم و اين پول شن را حساب كنيم. درواقع، مسئله برمى‌گشت به يك بارِ شن كه جهاد سازندگى براى تعمير مسجد توى كوچه، مقابل خانۀ ما ريخته بود. از آن بارِ شن مقدارى باقى ماند و مصرف نشد. باباى ما خودش اهل خمس بود و مرثيه مى‌خواند و مسائل شرعى را رعايت مى‌كرد. روزى به خشنود گفت: پسرم! اين مقدار شنى را كه مانده تخت كن توى كوچه، مردم از گِل‌وشُل نجات پيدا كنند. معلوم بود از اوّلش هم خشنود به اين كار شك دارد. كمى معطل كرد و بابا گفت: نمى‌كنى‌؟ خودم بايد انجام بدهم‌؟ همين شد كه خشنود شن را پهن كرد مقابل درِ خانه در كوچه. به برادر جهادى گفتم: برادرم خشنود، شاگرد حاج‌آقا سليمانى است در حوزۀ علميۀ امام صادقِ كوتنا. حتّى حرف زدن بابا با استادش، حاج‌آقا سليمانى هم نتيجه نداد كه او بارهاى بعد به جبهه نرود. استادش به خشنود مى‌گفت: من به پدر قول داده‌ام. خشنود مى‌گفت: مگر واجب را با قول و قرار مى‌شود ترك كرد؟ برادر جهادى به صورتم نگاه كرد و گفت: خشنود! همان خشنودى كه در كربلاى پنج پايش تركش خورد؟ من گفتم: البته، نگذاشت ما بفهميم. يك‌بار من سرِ نماز ديدم كه پايش را جمع نمى‌كند. هر كارى كردم مُقُر نيامد كه مجروح شده. برادر جهادى دست انداخت گردن من و گفت: مى‌دانى من چه شجاعت‌هايى از اين شيخ ديده‌ام‌؟ بعد تعريف كرد كه در بوارين، يكى از راننده بلدوزرها ترسيد كه سوار شود و زير گلوله سنگر بكند. هيچ حفاظى نبود و حق هم داشت. خشنود، پريد بالاى بلدوزر و گفت من مقابل تو مى‌نشينم تا اگر تيرى آمد به من بخورد. از اين تعريف‌ها خيلى كرد و حالا گرم شده بوديم و نشستيم روبه‌روى هم. گفتم: خشنود توى ماووت، بيت‌المقدس شش، روز آخر ماه مبارك رمضان شهيد شده. وصيّت‌نامه‌اى نوشته و مأموريتى به من داده. با تأسف پرسيد: كِى‌؟ - همين ارديبهشت ۶۷. وقتى او شن‌ها را توى كوچه پهن مى‌كند، شب خواب شهيد قلى اكبرى را مى‌بيند. قلى فرمانده گردان تيپ محمدرسول‌اللّه بود. شهيد به او مى‌گويد: شيخ! مردم از اين كارها مى‌كنند، تو چرا بايد تن به اين كار بدهى كه شن بيت‌المال را پهن كنى مقابل درِ خانه‌؟ توى جيب بغلش نامه‌اى گذاشته و به من سفارش كرده كه بيايم و پول شن را حساب كنم، حالا يك ريال مى‌شود يا صدتومن، فرقى ندارد من بايد به وصيت‌نامه‌اش عمل كنم.






جعبه ابزار