• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

خیرالله گالش قاسمی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید خیرالله گالش قاسمی (۱۳۴۳ رامسر _ ۱۳۶۶ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور رامسر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش مراد نام داشت.خیرالله گالش قاسمی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود.خیرالله گالش قاسمی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته عقیدتی سیاسی به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۶/۱/۲۰ هجری شمسی در منطقه شلمچه و در عملیات کربلای هشت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای گالش محله رامسر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

گوشۀ پارچه را زير سوزن چرخ خياطى حركت مى‌دهم. زيرچشمى نگاهم به تكان‌هاى آرام گهواره است. همين‌كه پسرك به سر و صداى چرخ خياطى عادت كرده، خدا را شكر مى‌كنم؛ گرچه شب‌ها زياد گريه مى‌كند. همين است ديگر، طفل شيرخواره‌ام بختش با يتيمى گره خورده. خيرالله آن‌قدر صبر نكرد كه حتى براى يك‌بار روى پسرش را ببيند. روزهاى آخرى كه از جبهه آمده بود، با بچۀ نيامده‌اش حرف مى‌زد. به او از جبهه و دوستانش مى‌گفت. از اينكه روزى بايد تفنگ افتاده روى زمين پدر را بردارد. بعد هم توضيح مى‌داد معنى‌اش اين نيست كه هميشه جبهه‌ها و جنگ‌ها نظامى خواهد بود، بلكه شايد لازم شود، قلم در دست بگيرد و برود به حوزه و درس دين بخواند. همان راهى كه خيرالله خودش با همۀ اشتياق در آن پا گذاشته بود. از بازى فوتبال در جبهه كه حرف مى‌زد، خيال مى‌كردم واقعاً در آنجا هيچ غمى ندارد. مى‌گفت بعضى از جوان‌ها كه تازه به جبهه آمده بودند و هنوز شوق شهادت را درك نمى‌كردند، اشتياقى به نماز اول وقت و جماعت نشان نمى‌دادند. براى همين خيرالله، كه روحانىِ رزمى‌تبليغى بود، به جاى نصيحتِ مستقيم و عتاب و خطاب، بند كفشش را محكم كرده و خود را همبازى آن‌ها نشان داده. از آن روز به بعد، وقت اذان، فوتبال تعطيل مى‌شد و همان گروه در صف اول نماز جماعت پشت‌سرش مى‌نشستند. اين طورى دل همرزم‌هايش را به افق‌هاى دور گره زده بود. هميشه همين‌طور بود. دست‌كم همين سه سالى كه من با او زندگى كردم، او را اهل نصيحت مستقيم نديدم. هركارى مى‌خواست به من ياد بدهد، اول خودش عملاً در آن پيشقدم مى‌شد. دوباره اين چرخ، نخ پاره كرد! قرقره را مى‌كشم تا سرنخ را وارد سوزن كنم. در همان حال خيرالله مى‌آيد در نظرم. روزى كه چرخ خياطى را از جعبه درآورد، نگاهى كرد به جهيزيه من. همه‌چيز خوب بود. حتى بسيارى از وسايل بيشتر از نيازمان بود. نمى‌توانست مرا وادار كند كه وسايلى را كه پدر و مادرم با سختى و مال حلال برايم تهيه كرده‌اند، از خانه بيرون ببرم، ولى كار ديگرى مى‌توانست به من ياد بدهد. ديدم كه رفته كاغذ و قلمى آورده و نشسته كنار جعبه‌هاى جهيزيه. داشتم پرده‌هاى اتاق را مرتب مى‌كردم كه ديدم غرق شده در حساب و كتابى كه نمى‌فهميدم چه ربطى به جهيزيۀ من دارد. جلوتر كه آمدم، خيره شدم به كاغذ زير دستش. عددها را خواندم ديدم زير همۀ رقم‌ها خطى كشيده و دور عدد ۶ هزار و پانصد را خط كشيده. سرش را كه بالا آورد، نگاه‌مان در هم تلاقى كرد. كنجكاوانه پرسيدم: چه شده خيرالله! دارى چه مى‌نويسى‌؟ لبخندى زد و با لحنى مصمم گفت: اين وسايل از استفاده ما بيشتر است. خمسش را حساب كردم. ما بايد ۶ هزار و پانصد تومان خمس بدهيم! اهالى روستا او را به صداقت و اخلاص مى‌شناختند. روستاى گالش محله، آن طور كه مادرش برايم تعريف كرده، از روز چهاردهم مهر ۱۳۴۳، او را در خود ديده بود. پدرش آقامراد، كشاورز زحمتكشى بود و اينكه خدا خيرالله را به او داده بود، شايد گوشه‌اى از پاداش‌هاى دنيايى او بود. اسم خيرالله را هم‌كلاسى‌هاى كودكى‌اش در دبستان شهيد ديلمى به ياد دارند و هم نوجوانان مدرسۀ راهنمايى شهيد نظام‌الدين خلعتبرى. جوان‌هايى كه در روزهاى انقلاب در راهپيمايى‌هاى تنكابن و رامسر، شعار مى‌دادند، او را در جمع خود با شورى حماسى ديده بودند. برادرهايش برايم تعريف كرده‌اند روزهاى آغاز پيروزى را. كه خيراللهِ شانزده‌ساله در كنار آن‌ها شبانه نگهبانى مى‌داد و از امنيت محله حفاظت مى‌كرد. ديپلمش را كه در رشتۀ فرهنگ و ادب گرفت، سال ۶۱ بود و او مصمم شده بود كه وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى رامسر شود. چهارماه نگهبان دادسراى رامسر بود و بعد براى آموزش يك ماهه اعزام شد به پادگان الغدير اصفهان. وقتى برگشت سال ۶۲ رو به پايان بود. رفت به حوزۀ علميۀ شهيد مطهرى تنكابن و قدم گذاشت در وادى طلبگى. ماه محرم ۶۵ را هرگز از ياد نمى‌برم. من در قسمت خواهران نشسته بودم و مى‌ديدم خيرالله، درحالى‌كه هنوز دوره مقدمات را تمام نكرده، چگونه با آن جملات محكم و پرمحتوا دارد براى مردم سخنرانى مى‌كند. حتى زنانى كه عادت داشتند در بعضى مراسم با هم حرف بزنند، سكوت كرده بودند. همه سراپا به حرف‌هاى تازه و دلنشين او گوش سپرده بودند. روز آخر دهۀ محرم به چشم خودم ديدم كه مبالغى را كه مردم براى سخنرانى‌ها و تبليغ محرم به او هديه كرده بودند به بسيج مستضعفين گالش محله بُرد و به صندوق هديه كرد. از كسى‌كه سال قبلش مدت يك ماه و نيم در فاو، زير آتش‌باران دشمن، بسيارى از تابلوهاى تبليغاتى ورودى شهر را نصب كرده بود، چنين شور حماسى بعيد نبود. از كسى‌كه تمام دغدغه‌اش خلاصه شده بود در راه شهادت، جز اين انتظار نمى‌رفت. مى‌دانستم كه از مصلحت‌جويى و منفعت‌طلبى بى‌زار است. نه خودش اهل اين حرف‌ها بود و نه دوست داشت كسى چنين باشد. براى همين بود كه من شايد بهتر از هركس ديگر توانستم عمق حرفش را در وصيت‌نامه‌اش درك كنم كه نوشته: نكند و نكند كسانى بخواهند از خون من به نفع خود استفاده كنند كه روحم سخت در عذاب مى‌باشد و از برادرانم مى‌خواهم كه چنين اجازه‌اى ندهيد و كسى با من دوست و فاميل است كه راه و فكرم را، كه همان خط امام است، رفته و ادامه دهد. صداى گريۀ پسرم، مجبورم مى‌كند كه از پشت چرخ خياطى برخيزم. چيزى نمانده تا اين دوردوزى تمام شود. امروز بايد بروم گلزار شهداى گالش محله و اين پارچه را روى حجله‌اش بيندازم تا آفتاب، قاب عكس توى شيشه را بى‌رنگ نكند. از تمام دنيايم همين نگاه نافذ ميان عكس خيرالله برايم باقى مانده. نگاهى كه در بدرقۀ دومين اعزامش در جانم رسوخ كرد. آخرين روزهاى اسفند پارسال بود. خيرالله با هفده‌نفر از دوستان بسيجى‌اش راهى شوشتر شدند و بعد هم از آنجا خود را به شلمچه رساندند. عيد نوروز ۶۶ كه تمام شد، رسيديم به ۲۱ فروردين ماه و خبر رسيد كه خيرالله در لشكر ۲۵ كربلا در اوج عمليات كربلاى ۸ براى هميشه من و طفلى را كه هنوز به دنيا نيامده بود را، تنها گذاشته است. امروز اما مى‌خواهم با قنداقۀ پسرم به زيارت مزار پدرش بروم. رديف آخر را كه چرخ كنم، چادرم را مى‌اندازم روى سرم و راهى مزار روستا خواهم شد. بايد با كاغذ و قلمى بروم تا خمس امسالم را كنار قبر خيرالله حساب كنم.






جعبه ابزار