داریوش طاهری غلامی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید داریوش طاهری غلامی (۱۳۴۵ امل _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد
شهرستان آمل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش طاهر نام داشت.داریوش طاهری غلامیدر سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. داریوش طاهری غلامی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۱/۳ هجری شمسی در منطقه
شلمچه و در
عملیات کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
امامزاده ابراهیم امل به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
مادر تلفن كرد: فردا نُه بهمن است و هنوز كارى نكردهايم. امروز بياييد خانه را گردگيرى كنيم. گفتيم: مادر، شما كه زياد روبهراه نيستى. باشد يك هفته ديگه. گفت: يكى از خانمهاى همسايه صبح آمده ديدنش. گفته: امسال مىخواهيد سالگرد بگيريد؟ بگوييد من مىآيم كمك مىكنم. ديشب خواب ديدم آقاى طاهرى آمده خانهمان. مىگويد: قندانها را بچينيد. بندهخدا قند هم آورده است. به او گفتيم: امسال را بىسروصدا مىرويم سرمزار. مادر جواب داد: محمود دلش مىخواهد دور هم جمع شويم. گفتيم: شبهاى جمعه در جلسۀ آموزش قرآنى كه داداش مىگيرد، بىاستثنا از محمود ياد مىشود و خيلى از آشناها مىآيند. مادر گفت: من سماور را روشن مىكنم تا شما برسيد. سرانجام جمع شديم و با هم مشورت كرديم غذا چه بدهيم و پذيرايى چه باشد. آبجى فهيمه گفت: غذا ندهيم. مگر هميشه بايد غذا داد؟ نذر كه نداريم. مادر گفت: خودمان هستيم؛ غريبه كه نيست. با شكم خالى كه نمىشود مردم را برگرداند. گفتيم: پس عدس پلو. مادرگفت: عدس پلو در همۀ خانهها پيدا مىشود. چيزى باشد كه همه دوست داشته باشند. با خنده گفتيم: محمود همهچيز مىخورد و اهل ادا نبود. توافق كرديم اردك بگيريم و تهچين كنيم يا شويد پلو. مادر گفت: محمود از وقتى رفته بود حوزه آمل، ديگه لب به گوشت نمىزد. وقتى بابا فوت كرده بود، يادتون هست؟ به جاى پلو، نان و پنير مىخورد. فهميه گفت: بيست سالش بوده چه عقايدى داشته! دوستش كه پارسال آمده بوده همين حرف را زد. شب عمليات يك كاميون پر از چلو خورشت قيمه آوردند، محمود يك گوشه نان و ماست مىخورده. مامان گفت: خرما نمىخواهد. فلانى نيت كرده خرما و شمع ببرد سر خاك محمود. دعوتش مىكنم بيايد خانه. آنجا نرود سرگردان شود. سالهاى پيش مراسم را همان امامزاده ابراهيم مىگرفتيم. اسم روى قبر، داريوش است و اگر كسى نداند، مزار را پيدا نمىكند. محمود در شناسنامه اسمش، داريوش بود. چند مرتبه به بنياد شهيد رفتيم و گفتيم كه محمود اين اسم را دوست نداشت، آن را پاك كنيد. نكردند و گفتند، طبق شناسنامه ثبت كرديم. مادر تعريف مىكند: محمود اسفند سال ۴۵ به دنيا آمد، و آنقدر گريه مىكرد كه او را بردم دكتر. آن زمان تهران زندگى مىكرديم. دكتر گفت: سالم است. نوزاد بهصورت طبيعى مىخواهد گريه كند. بچه گريه مىكرد و نمىخوابيد. بعد او را پيش عالمى برديم و گفتيم: اين بچه خيلى بىقرار است. اسمش را پرسيد و گفتيم: داريوش. گفت: اين بچه اسمش را دوست ندارد. اسمش را محمود گذاشت. محمود همانجا خوابيد و برگشتيم خانه. نصف روز خواب بود. فكر كردم مرده. بچه را كمى جابهجا كردم. تكان دادم و مجبورش كردم شير بخورد. كمكم از بوى شير بيدار شد. بعد از آن محمود آرام بود و هيچوقت بىقرارى نكرد تا سال ۶۵. چهار ماه از فوت پدر گذشته بود. محمود مىرفت و مىآمد و براى مادر شيرينزبانى مىكرد تا دلش را به دست بياورد. شغلش خطاطى و پارچهنويسى بود. براى شهدا مىنوشت و تحويل مىداد و به شوخى مىگفت: براى خودمم بنويسم، داشته باشيد. يك وقت ديدى ضرورى شد. مادر اخم مىكرد و او دوباره اصرار مىكرد: داداش جنوب است و دلتنگشم. اگر اجازه بدهى بروم او را ببينم وبرگردم. مادر سرانجام با غيظ مىگويد: ما هنوز لباس سياه تنمان است، تو مىخواهى بروى جبهه؟ تازه تو كه رفتى فاو و دستت را ناقص كردى. هنوز زخمش خوب نشده. باز مىخواهى بروى؟ محمود بغض مىكند: مامان. شما شش فرزند دارى، روز قيامت جلوى حضرت زهرا شرمنده مىشوى اگر نگذارى بروم. جبههها خالى است. احتياج به نيرو دارند. اگر زبانم لال شكست بخوريم. انقلاب اسلامى زير بار ظلم مىرود. اجازه بده بروم. محمود و برادربزرگم از وقتى كه ماجراى جنگل آمل و حمله گروه منافقان پيش آمد؛ براى دفاع از شهر تفنگ به دست گرفتند و بسيجى شدند و شبها تا صبح در خيابان پاس مىدادند. بعد محمود كارش شد ديوارنويسى. دو دوست ديگر همپاى خودش پيدا كرد و با آنها كتابهاى شهيد مطهرى را مىخواند و بحث مىكرد و كمكم با دوستانش به حوزه متمايل شدند. سرانجام شيرينزبانىها اثر كرد و مادر راضى شد. روزىكه مىرفت، معركهاى راه انداخته بود. بسيار خنديديم. محمود بسيار قد بلند بود. مادر دو پله بالا رفت و سينى آينه و قرآن و آب را بالاگرفت تا محمود رد شود. سينى به گردن محمود خورد. مادر سه پلۀ ديگر بالا رفت. اين بار محمود باخنده از زير سينى قرآن رد شد. مادر براى بدرقه حاضر شد. محمود گفت: همۀ مادرها مىآيند، اما شما نيا. هيچكدام براى پول چيزى نگفتيم. مادر به انبارى رفت و كاپشن بسيجى محمود را آورد. كاپشن پارهپاره شده و آثار جنگ روى آن نمايان است. مقدارى پول از يك جيب و مقدارى از جيب ديگر درآورد؛ روى هم گذاشت و گفت: آن را بشماريد. براى مراسم كافى بود. گفت: خود محمود بركت مىدهد به حقوقش. من هميشه از بنياد شهيد حقوق مىگيرم، مىگذارم اينجا. الان هم خرج مراسم را خودش جور كرده است. مادر تلفن را دست گرفت و دوست و آشنا را دعوت كرد: سالگرد شهادت محمود است. عمليات والفجر هشت. شلمچه. كسى پشت تلفن گفت: بعد اين همه سال هنوز مىخواهيد مراسم بگيريد! مادر خنديد: پسرم صله رحم را دوست داشت. خوشحال مىشود تشريف بياوريد. روحيه بشاش مادر باعث تعجب همه ما شده است. وقتى هم جنازۀ محمود را آوردند، اصلاً گريه و شيون نكرد. همانطور كه داداش وصيت كرده بود: صبر زينبى داشته باشيد و حجاب خودتان را رعايت كنيد. همگى چادر مشكى پوشيديم. خدا صبر عجيبى به مادر داده بود محمود شكمش پاره، و زانويش خرد شده بود. انگشتان دستش مانند چوب خشك درهم فرو رفته بود. مادر بلند بر محمد و آلش صلوات فرستاد و ديگران را به صلوات فرستادن دعوت كرد. دست پسرش را در دستش گرفت و انگشتانش را يكى يكى باز كرد. نُه روز از شهادتش مىگذشت، بدن مطهرش را همانطور با لباس به خاك سپردند. كتابهاى محمود هنوز هم در خانۀ مادرم است. همان سال اول كتاب جامع المقدمات را تمام كرده بود و يادداشتى بر آن نوشته بود. تقريباً دو سال درسِ حوزه خواند. يك بار يكى از آشناها به او گفته بود: اگر با اين هوش مىرفتيد رشته تجربى مىخوانديد، الآن دكتر مىشديد. محمود گفته بود: الان به دكتر اسلامشناس بيشتر احتياج است؛ به امثال شهيد بهشتى و شهيد مطهرى بيشتر نياز داريم. مىخواهم راه آنها را بروم. ما اميدوار بوديم محمود با هوش سرشار، علاقه به درس، تهجد و عبادتهاى شبانه حتماً به درجات علمى و معرفتى بالايى برسد، اما سرنوشت تغيير كرد و او از راه ديگرى به همۀ آنچه مىخواست رسيد.