رحمان اکبری بنگر
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید رحمان اکبری بنگر (۱۳۴۸ بابل _ ۱۳۶۴ فاو) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش زینب براری و پدرش اصغر نام داشت.رحمان اکبری بنگر در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.رحمان اکبری بنگر در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب و در
رسته عقیدتی به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۱۲/۱۲ هجری شمسی در منطقه
فاو و در
عملیات والفجر هشت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
؟ به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
معلم مشغول املا گفتن بود كه با صداى در از كلاس بيرون رفت. آهسته حرف مىزد تا بچهها صدايش را نشنوند! من ميزِ جلو نشسته بودم و نيمرخش را از لاى در مىديدم. صورتِ آقامعلم سرخ شد و گونهاش خيس اشك! به كلاس برگشت و در را بست. به طرف ميزش رفت و كتاب را برداشت تا املا را ادامه دهد، اما كلمۀ اول را كه گفت بغض كرد. رويش را به سمت تخته سياه برگرداند. چندلحظه ساكت ايستاد و بر چشمهايش دست كشيد. دوباره به طرف ميزش رفت و روى صندلى چوبى نشست. سرش را پايين انداخت و نگاهش به نوشتههاى كتاب ثابت ماند! هيچكداممان نفهميديم چه كسى با آقامعلم حرف زد و چه گفت كه اينطور بههمريخت! همه كنجكاو بوديم تا بدانيم چه اتفاقى افتاده است؟ بچهها از سرو كول هم بالا مىرفتند تا بيرون پنجره را نگاه كنند، شايد كسى را كه دم كلاس آمده بود ببينند. بااينكه از پنجره فاصله داشتم، ولى سعى كردم از بالاى سرها بيرون را ببينم. چشمم به زمينِ فوتبالِ روستا افتاد و ياد پسرعمويم افتادم. رحمان اكثر وقتها با ما فوتبال بازى مىكرد و موقع بازى ذكر مىگفت. چقدر جايش خالى بود. از روزى كه به حوزۀ علميۀ قم رفته بود كمتر مىديديمش. راهنمايىاش كه تمام شد رفت حوزۀ علميۀ صدر بابل و بعد مدرسۀ امام مهدى موعود. قم. وقتى شنيد پسرعموىمان على شهيد شده، بىآنكه خانوادهاش خبردار شوند از طرف بسيج حوزۀ علميه به جبهه رفت. اينروزها زمينِ فوتبالِ زادگاهمان «بنگركلا» بدون او صفايى ندارد. هنوز فكرم پيش آقامعلم است و لرزش نگاهش پشت شيشۀ عينك. بچهها قلمبهدست منتظر ادامۀ املا بودند كه بالاخره آقامعلم به حرف آمد. - بقية املا جلسۀ بعد. دفترهاىمان را جمع كرديم. آقامعلم با دو دست سرش را گرفته بود كه بچهها از كلاس بيرون رفتند. طرف خانه به راه افتادم. بيست روزى به عيد سال ۶۵ مانده بود. از كنار شاليزارهاى برنج رد شدم. خاطرۀ زنهايى كه چادر رنگى به كمر داشتند و نشاى برنج در دل زمين مىكاشتند توى ذهنم نقشبست. باز هم به ياد رحمان افتادم و آنوقتها كه كشاورزان را براى دادن زكات نصيحت مىكرد. شانزدهسال بيشتر نداشت، پنج، شش سال از من بزرگتر بود و مثل دو تا برادر صميمى بوديم. يكبار همراهش به شهر رفتم كه زن فقيرى به طرفش دست دراز كرد. رحمان هم كه توى جيبش پنجاه تومان بيشتر نداشت همان را به زن داد! با تعجب پرسيدم: «چرا همۀ پول رو به او دادى؟ پس، خودمون چيكار كنيم؟ ما هنوز ناهار نخورديم...» دستى بر سرم كشيد و جواب داد: «خدا مىرسونه.» دوباره مىخواستم بپرسم چطور؟ كه يكنفر از راه رسيد و رو به رحمان گفت: «چندوقت پيش از شما قرضى گرفتم، فعلاً اين ۲۰۰ تومان رو بگير.» همانوقت به من نگاه كرد و خنديد. - نگفتم كه خدا مىرسونه. رحمان شده بود الگوى زندگىام. دلشوره داشتم، حس مىكردم اتفاقى افتاده و بايد زودتر به خانه برسم. شروع كردم به دويدن. آنقدر دويدم كه نفسم به زور بالا مىآمد. خودم را انداختم توى خانه. چندتا از زنهاى همسايه مشغول روشن كردن سماور و بقيۀ كارها بودند! - خاله؟! پدر و مادرم كجا هستن؟! - جاى دورى نيستن. برمىگردن خاله. كيفم را گوشهاى انداختم و به دنبال پدر از خانه بيرون زدم. پچپچ زنهاى همسايه به گوشم رسيد. - خدا كنه قابلشناسايى باشه. جمعيت زيادى دم درِ خانۀ عمواصغر بود! با نالههاى زنعمويم زينب خانم همهچيز را فهميدم. ••• جاى سوزن انداختن نبود. از روستاهاى همجوار، مسئولان شهرستان و حتى استان توى مراسم تشييع جنازۀ رحمان شركت كرده بودند. به عنوان مبلّغ از طرف لشگر ۱۷ علىبنابىطالب عليه السلام به فاو رفته بود. اما وقتى در عمليات والفجر ۸ نيرو كم مىشود، با تقاضاى خودش آرپىجى بهدست مىگيرد و مىرود خط! مىگفتند: «تركش خمپاره به سر و بدنش خورده، ولى هنوز قابلشناسايى است.» همراه جمعيت به طرف مرقد مطهر ملامحمد شهرآشوبِ روستاى بنگركلا راه افتادم. قرار بود رحمان در كنار پسرعموى شهيدمان على آرام بگيرد. گريه امانم نمىدهد. پارچۀ بزرگى كه فرازى از وصيتنامۀ او رويش نوشته در برابر نگاه خيسم موج مىخورد: «خدايا، تو به تمام بندگانت آموختى كه در برابر ظلم و ستم سكوت نكنند، و من برحسب وظيفه سكوت نكردهام و به جبهه مىروم تا اينكه آنچه را كه به من آموختى بتوانم انجام وظيفه كنم. اميدوارم كه خود مورد پسند تو قرار گيرد. اى خداى من، زبانم را طورى كن كه جز حق و حقيقت چيز ديگرى نگويم، و گوشم را طورى كن كه جز سخن حق چيز ديگر را نشنوم، و چشمم را طورى كن كه فقط آنچه حلال است را ببيند. قلبم را طورى كن كه ديگر شيطان جرئت راه يافتن به آن را نداشته باشد، و دستوپايم را طورى كن كه جز درراه تو گامى ديگر و جز براى رضايت تو چيزى برندارد.» كاش آقامعلم املاى ناتمام را از روى وصيت نامۀ شاگرد قديمىاش رحمان به پايان مىرساند!