رزم آرا قمی اویلی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید رزم آرا قمی اویلی (۱۳۴۵ نوشهر _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور
نوشهر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش شیر محمد نام داشت. رزم آرا قمی اویلی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.رزم آرا قمی اویلی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته بهداشت و درمان به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۲۲ هجری شمسی در منطقه
شلمچه و در
عملیات کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
اویل به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
على در ۲ دى ۶۵ كربلاى پنج، در شلمچه به شهادت رسيده بود و پيكرش در امامزاده صالح كوچكسرا تشييع شد. ما براى او يك مراسم يادبود گرفتم و مهمانها يكى بعد از ديگرى مىآمدند داخل منزل. از تربيت معلم منجيل، مينىبوسى آمد و همكاران على هم وارد شدند. نور لامپ مهتابى زرد، گاهى ويز ويز ميكرد. من داخل آشپزخانه چايى ميريختم و بابا شيرمحمد جلوى در ايستاده بود. ميكروفن را جابجا كردند و مردم صلوات فرستادند. بابا شيرمحمد خودش را ميخورد. سخنران نشست روى صندلى مقابل ميكروفن. بابا شيرمحمد غصه دار بود كه اين خرجها را بايد وقتى على زنده بود برايش انجام مىداديم. سخنران گفت، صحبت راجع به شخصيت روحانى و معلم شهيد، رزمآراى قمى اويلى بسيار براى من مشكل است. در صورت باباشيرمحمد، نارضايتى موج مىزد و با شنيدن اسم على، ناراضىتر شد. ناراحتى مضاعفش مربوط مىشد به اسمى كه سخنران گفته بود. على از اسم رزمآرا خوشش نمىآمد. على سال ۴۵ به دنيا آمد و آن وقتها در نوشهر، به كسى مىگفتند رزم آرا كه خوابش كم باشد و خيلى سخت كار كند. در واقع يك اسم متداول و مثبت بود و اما كم كم كه على به مدرسه رفت و پايش به مسجد باز شد، گفت كه من از اسم رزم آرا خوشم نمىآيد. بنابراين سخنران هم بايد اسم شهيد را على مىگفت نه رزم آرا. هر چند كه واقعا، رزمآرا، براى على اسم با مسمايى بود. على نه تنها از وقتى كه خودش را مىشناخت، در كنار درس و مدرسه، كار مىكرد، بلكه از وقتى كه به دنيا آمده بود هم روى دوش مادرش بود و مادر سر زمين كشاورزى مدام زحمت مىكشيد. سخنران گفت، البته استاد ايشان در حوزه علميه چالوس حضور دارند اما من مىخواهم يك خاطره از شهيد تعريف كنم. آقاى قمى خيلى به نماز اهميت مىدادند. حقيقتش اين بود كه حتى از بنده كه فرمانده بودم، قويتر و بيشتر. ايشان هميشه تاكيد مىكردند به اينكه نماز هر كس محصول زندگى اوست. يك روز در منطقه از ماشين پياده شديم و ايشان به نماز ايستادند. ما بايد سريعتر حركت ميكرديم و من براى اينكه به ايشان چيزى به ذعم خودم آموزش بدهم، همانطور كه او نمازش را با طمانينه مىخواند، دستور حركت دادم. البته مىدانستم كه شهيد قمى، وقتى به نماز مىايستد، ديگر توجهى به اطراف ندارد. به هر حال، من به بچهها گفتم كه سوار ماشينها شوند و حركت كنيم. با اينكه مىدانستيم كه اگر آقاى قمى در منطقه جا بماند، به دردسر مىافتد. چون منطقه، محل تردد نبود و ماشين گذرى، از جاده رد نمىشد. با اين حال من دستور حركت دادم و با خودم فكر كردم كه او از يك عمليات جا بماند، طورى نمىشود. سخنران كه اين خاطره را از نماز على مىگفت، من به ياد وقتى افتادم كه على از تربيت معلم به خانه آمده بود و ايستاده بود به نماز. همانطور كه سخنران مىگفت، منقطع از اطراف. بالاخره مادر به على گفت، تو مگر چقدر نماز قضا دارى كه سجاده را رها نمىكنى؟ على لبخئد زد و گفت، بگذار كارم را بكنم مادر، شما شامتان را بخوريد و اگر خواستيد برايم شام نگه داريد. آن وقتى كه على تصميم گرفت كه به حوزه علميه برود، حال و هواى خانوادهى ما، حال و هواى شيخى نبود. البته ما از تصميم على تعجب نكرديم و مىدانستيم كه او نه تنها اهل مطالعه و درس و كار سر زمين است، بيش از هر چيزى به دنبال معرفت خداست و ما هم مانع نشديم. سخنران ادامه داد: ما به سرعت به سمت منطقه حركت كرديم و وقتى كه از ماشين پياده و مشغول كارهايمان شديم، ديديدم كه شهيد رزمآرا هم با فاصلهى خيلى كمى آمدند. يعنى با آن يقينى كه ايشان به نماز داشتند و اين كه اگر كسى از نمازش كم نگذارد، خير در زندگى او جارى مىشود، ايشان در راه نمانده بود و با وجود اين كه راه متروك بود و محل عبور به حساب نمىآمد، اما ايشان معطل نشده بود و خودش را به منطقه رساند. مىخواهم اين را بگويم كه ايشان به من ياد داد، اگر كسى از نمازش كم نگذارد، محصولش را ميچيند. بعد از آن سخنران كمى راجع تحصيل على در حوزه و همزمان تدريسش در آموزش پرورش صحبت كرد و خاطراتى از اساتيد و شاگردان على گفت. جلسه تمام شد و مهمانها رفتند. بابا شيرمحمد غرولند ميكرد و خيلى عصبانى بود. رفتم برايش يك چايى گذاشتم. گفت: - اين پولى كه خرج مىكنيم براى خيرات، بايد وقتى زنده بود، براى خودش خرج ميكرديم. اينها چه فايده اى دارد دلش خيلى پر بود. گفتم: - خودش حتى سر كلاس درس، كت شلوار نمىپوشيد. يادت نيست، يك بار كه برايش خريدم، گرفت روى دستش و نپوشيد؟ مىگفت بدهيد به نيازمند. شيرمحمد دلش از اين گرفته بود كه ما چرا براى على زن نبردهايم. من گفتم: - خودت يعنى شاهد نبودى كه مىگفت، تا امام پيروز نشده من داماد نميشوم؟ نمىگفت سنگر و جبهه ازدواج من است؟ على اينطور بود، حتى وقتى زخمى شده بود، مىگفت من را بيمارستان نبريد، جاى يكى را تنگ مىكنم، بگذاريد خانه مداوا شوم. به هر حال بابا شيرمحمد، ناراحت بود و به هر چيز مراسم يك ايرادى مىگرفت. من هم البته بهش حق ميدادم و كاش اين پولها را براى خود على خرج ميكرديم. اما همان شب، على به خواب مادر آمده بود. مادر تعريف كرد كه. يك زيارتگاهى بود و نور و بوى عطر. على جلوى در ايستاده بود مادر از على مىخواهد تا او را هم به داخل ببرد. على مىگويد: - شما نميتوانيد داخل شويد، همينجا بايستيد تا يك چيزى را نشانت بدهم. بعد من سنگر مرمر بزرگى راديدم كه رويش پر از غذا بود. على گفت: - مادر به بابا بگو ناراحت نباشد. همه ى خيرى را كه خرج مىكنيد، به من ميرسد. امشب شهيد قمى مهمان من است، از اين خيرات، من ميتوانم پذيرايى كنم و خجالت دوستان نمىمانم.