• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

رشید پاریاو فلاح

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید رشید پاریاو فلاح (۱۳۴۰/۱۲/۲۸ سوادکوه _ ۱۳۷۷/۵/۱۷ افغانستان) متولد شهرستان سوادکوه در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش زینت گران و پدرش روشن نام داشت.رشید پاریاو فلاح در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع کارشناسی به پایان رساند و سپس در حوزه علمیه کوتنا به تحصیل علوم دینی پرداخت .شهید بزرگوار متاهل بودند و از ایشان سه فرزند پسر به یادگار ماند.. رشید پاریاو فلاح کاردار سفارت ایران در افغانستان بود که در ۱۳۷۷/۵/۱۷ هجری شمسی در در منطقه مزارشریف / افغانستان شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای سید نظام الدین به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

من فقط ده سالم بود. وسط تابستان بود و مدرسه نمى‌رفتم. هفتادروز از رفتنت گذشته بود. روبه‌روى تلويزيون خودم را روى زمين پهن كرده بودم و بازى مى‌كردم. عمو داشت نماز مى‌خواند. عمو چندبار «اللّهُ أَكْبَر» گفت و به تلويزيون اشاره كرد. حواسم را جمع اخبارگو كردم. داشت از حملۀ طالبان به مزار شريف حرف مى‌زد. مزار شريف بابا! من به صفحه خيره مانده بودم. صورت تو آمد جلوِ چشمم، صورت كشيده با موهاى فرفرى و خال كنار گونه! خودم را چسباندم به تلويزيون. تندتند نفس مى‌كشيدم. دستم را گذاشتم روى سينه‌ام. فكر مى‌كردم قلبم مى‌خواهد بپرد بيرون. چشم‌هايم را روى صفحۀ تلويزيون چرخاندم بلكه تو را پيدا كنم. نبودى بابا! مثل وقت‌هايى شدم كه دل‌پيچه امانم را مى‌بريد. انگار مى‌خواستم بالا بياورم. برگشتم و عمو را نگاه كردم. داشت سلام نمازش را مى‌داد. دوباره گوشم را چسباندم به بلندگوهاى تلويزيون. صداى اخبارگو چندبار در سرم تكرار شد «سركنسول‌گرى ايران در مزار شريف مورد حملۀ نيروهاى طالبان قرار گرفته است. اطلاعى از كارمندان حاضر در سركنسولى در دست نيست. گمانه‌زنى‌ها خبر از كشته شدن همۀ اعضاى حاضر در سركنسولى مى‌دهد.» احساس مى‌كردم دنيا روى سرم خراب شده. چشم‌هايم ديگر جايى را نمى‌ديد، بابا. حتى نمى‌توانستم سرم را برگردانم و عمو را نگاه كنم. فقط صداى مردانه‌اى را از پشت سرم مى‌شنيدم كه ناله مى‌كرد «خاك بر سرمان شد». نمى‌خواستم باور كنم كه منظورش از خاك‌برسرى ما يعنى چه! اينكه از اخبار تلويزيون بشنوم كه ديگر تو را نمى‌بينم كجايش باوركردنى است‌؟ گوش‌هايم داغ شده بود. فكر مى‌كردم تب دارم. دستم را روى گوش‌هايم گذاشتم. نفهميدم عمو كجا رفت. فقط ديدم كه شلوارش را روى زيرشلوارى راه‌راهش پوشيد و بدون جوراب از در خانه بيرون رفت. غروب، خانه پر از جمعيت بود. از دوست و آشنا تا همسايه و همشهرى‌ها مامان را دوره كرده بودند. عمو كه برگشت، تازه فهميدم كجا رفته بود. روى پله‌ها نشست و براى مردهايى كه براى گرفتن خبر از حال تو آمده بودند گفت كه هنوز وزارت خارجه مطمئن نيست كه تو كشته شده باشى. گفت كه شنيده شايد اسيرتان كرده باشند. نمى‌دانستم خوشحال باشم يا ناراحت. احساساتم كار نمى‌كرد. فقط مبهوت به لب‌هايش نگاه مى‌كردم كه مبادا كلمه‌اى دربارۀ تو حرف بزند و من آن را نشنوم. يادم نيست گريه مى‌كرد يا نه، ولى خيلى خوب يادم هست كه دائم تكرار مى‌كرد: «ديشب باهاش حرف زدم. ديشب خودش گفت مزار شريف سقوط كرده.» بعد از اين حرفش، مردها زير چشمى مرا نگاه كردند و پچ‌پچ كردند كه بايد اينها را برمى‌گرداندند ايران. آن‌قدر آن‌روزها حال همه بد بود كه هيچ‌كس حواسش به من و برادر كوچك‌ترم نبود. حواسش نبود كه اين نگاه‌ها با من و داداش چه كار مى‌كند. مامان دائم از حال مى‌رفت و همسايه‌ها آب‌قند به‌دست بالاى سرش ايستاده بودند. كار عموها شده بود هرروز به وزارت سر زدن و دنبال خبرى از تو گشتن. من آن‌روزها شده بودم يك جفت گوش. فقط صداها را دنبال مى‌كردم. فرقى نمى‌كرد صداى چه كسى باشد. اخبارگوى تلويزيون، عمو يا مرد همسايه. تلويزيون دائم روشن بود، حتى نيمه‌شب‌ها. دائم صداى آخرين تماس خبرنگار صدا و سيما را پخش مى‌كرد: «من محمود صارمى خبرنگار خبرگزارى جمهورى اسلامى هستم؛ گروه طالبان چندساعت پيش وارد مزارشريف شدند. خبر فورى: مزارشريف سقوط كرد؛ اينجا محل كنسولگرى ايران در مزارشريف است، عده‌اى از افراد طالبان در محوطۀ كنسولگرى ديده مى‌شوند. به من بگوييد چه وظيفه‌اى....» صداى خبرنگار قطع مى‌شد و دوباره مجرى شبكه خبر تكرار مى‌كرد: خبرنگار صارمى كه محل كارش روبه‌روى محل كنسولگرى بوده براى امنيت بيشتر به كنسولگرى پناه برده است و دوباره آخرين صداى ضبطشدۀ او را پخش مى‌كرد: «طالبان به زور وارد كنسولگرى شدند. صداى‌شان از حياط به گوش مى‌رسد. من بايد بروم بايد قطع كنم....» بابا، اعتراف مى‌كنم من آن‌روز ترسيدم. صداى آن خبرنگار مى‌لرزيد. فكر كردم تو هم الان بايد يك‌جايى نزديك او باشى. احتمالاً، تو هم از همان پنجره‌اى كه او مهاجمين را ديده، آنها را ديده‌اى. حتماً، صداى‌شان را شنيده‌اى. دلم مى‌خواست بدانم ترسيده‌اى يا نه. يك‌چيزى ته دلم مى‌گفت تو نترسيدى. اگر ترسو بودى، كه خودت با پاى خودت نمى‌رفتى جنگ. عمو مى‌گفت كه سه بار رفته‌اى جبهه. حتى يك‌بار مجروح شده‌اى و قرار بوده پايت را قطع كنند اما باز تو از بيمارستان خودت را به خط رسانده‌اى. اين را هم گفت كه داوطلبانه سرباز ارتش شده‌اى. گفت كه حتى از گارد شاه هم نمى‌ترسيدى و مى‌رفتى راهپيمايى. فرداى آن‌روز بابابزرگ و ننه‌جان هم از سوادكوه آمدند. گفتند كه همۀ سوادكوه خبردار شده‌اند. حتى اهالى ورسك و پل سفيد و قائم‌شهر و سرخ‌آباد. گفتند كه همۀ آن‌جوان‌هايى كه براى‌شان منبر مى‌رفتى، با آنها فوتبال بازى مى‌كردى، همۀ دوستان مدرسۀ علميه كوتنا دعا مى‌كنند كه اسير شده باشى. اما نمى‌دانم چرا دوست نداشتم اسير باشى. شايد دلم نمى‌خواست تو را در زندان طالبان تصور كنم. حاجى‌رشيد پارياو فلاح! روزهايى كه داشتى در دبستان آوريم درس مى‌خواندى يا وقتى بعد از ديپلمت رفتى قم و طلبه شدى فكرش را مى‌كردى كه خبر ناپديد شدنت اين همه ولوله بياندازد به قائم‌شهر؟ وقتى دانشگاه قبول شدى و ليسانس علوم سياسى مى‌گرفتى، چطور؟ عمو مى‌گفت كه به خاطر اخلاق خوبت زود در محل كارت جاافتادى. براى همين هم كنسولى افغانستان را به تو سپردند. بابا! تو بيشتر اوقات سفر بودى، ولى همان وقت‌هايى كه بودى يادم دادى كه بايد شجاع باشم. باور كن من نترسيدم. من فقط هرچه دربارۀ تو مى‌گفتند را گوش مى‌كردم. دلم مى‌خواست قبل از برگشتنت بابايم را خوب بشناسم. بابا! يادت هست وقتى دبيرستانى بوديد، يك هم‌خانه داشتيد كه با گروه «شنبۀ سرخ» همكارى داشت‌؟ عمو مى‌گفت كه توده‌اى بوده. عمو و رفيقش مى‌خواستند حالش را بگيرند و تو نگذاشتى. يادت هست‌؟ به اتاقش رفته بودى‌؟ با حرف‌هاى تو راضى شده بود و از آنها جدا شده بود. او هم آمده بود. الان سرگرد شده. گريه مى‌كرد برايت. بابا! يادت هست گفتى: «برايت نامه مى‌نويسم‌؟ اما اجازه ندارى نامه‌ها را تا هجده‌سالگى بخوانى.» آن‌روزها به نامه‌ها هم فكر كردم. به اينكه كاش نامه‌ها را در كنسولگرى جا نگذارى و با خودت به ايران بياورى، اما آرزويم برآورده نشد. نامه‌ها همانجا ماند و من هيچ‌وقت نخواندم‌شان. چهل‌روز بعد آمدى. چقدر اين چهل‌روز به ما سخت گذشت. آمديم به استقبالت. يادت هست‌؟ نمازجمعۀ تهران؛ رهبر هم آمده بود. شما را برديم قائم‌شهر. خيابان‌ها جاى سوزن انداختن نداشت. قبل از اينكه بروى من ديدمت. مثل هميشه بودى فقط يك دست نداشتى. مى‌گفتند شما را در زيرزمين كنسولگرى به رگبار بسته‌اند. بابا! شنيدم تو اولين نفر شهيد شده‌اى! حتماً بدون ترس جلويشان ايستاده‌اى كه اول تو را زده‌اند. بابا! يادت هست آن‌شبى كه صداى گريه‌ات را از آشپزخانه شنيدم. گفتم: «چرا گريه مى‌كنى‌؟» گفتى: «همۀ دوستانت شهيد شده‌اند و تو تنها شده‌اى‌؟» يادت هست گفتى: «تو معصومى. برايم دعا كن تا من هم شهيد شوم.» بابا! من آن‌شب تحمل گريه‌ات را نداشتم و همانجا از ته دلم دعا كردم براى شهيد شدنت. نمى‌دانستم خدا حرف ما بچه‌ها را زمين نمى‌گذارد. بابا! حالا نوبت توست كه براى من دعا كنى. دعا كن هيچ‌وقت اسير نشوم. من اسير بودن را دوست ندارم.






جعبه ابزار