روح الله جهانی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید روح الله جهانی (۱۳۵۰ بابلسر _ ۱۳۶۶ بانه) متولد
شهرستان بابلسر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش جانعلی نام داشت. روح الله جهانی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. روح الله جهانی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۶/۲/۱ هجری شمسی در منطقه
بانه و در
عملیات کربلای ده شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
بازارسر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
شهربانو را صدا مىزنم تا نردبان را بياورد. من ديگر پاى بالا رفتن از نردبان را ندارم. خودش بايد برود از بالاى بام ديگ را پايين بياورد. پايش را كه از پلۀ سوم روى پلۀ چهارم مىگذارد، به طرفم برمىگردد. هر دو خيره مىشويم به هم و اشك در چشممان جمع مىشود. همين پلۀ چهارم هميشه جاى روحالله بود. بزرگتر كه شد، مدتى پلۀ پنجم هم رفت. همان موقع هم جاى نردبان گوشۀ اتاق بود. ميز و صندلى كه نداشتيم. مىرفت مىنشست روى پلۀ چهارم نردبان و همان مىشد منبرش. بچهها را مىنشاند دور خودش و شروع مىكرد به حرف زدن. شهربانو اشكهايش را پاك مىكند و پلهها را بالا مىرود تا بام. ديگ را بيرون مىآورد و دست من مىدهد. بچهها امشب جمعاند و مىخواهم برايشان آبگوشت بار بگذارم. آبگوشتِ با گوشت! نه از آن آبگوشتهاى بدون گوشتى كه روحالله تعريف مىكرد. بيشتر از همه، حرفهايش را به من مىگفت. برادر كم نداشت: نورالدين، زينالدين، امرالدين...؛ ولى وقتى مىخواست درددل كند، مىآمد سراغ من. از جبهه هم كه برمىگشت، مىآمد توى مطبخ كنار دست من مىنشست. همانطوركه برنج پاك مىكردم، برايم از خاطرات جبههاش مىگفت. مىگفت: مامان! آنجا يك آبگوشتهايى به ما مىدهند كه چهار انگشتت را هم با آن مىخورى. همهچيز تويش پيدا مىشود، الّا گوشت! نه اينكه شوخى كنم؛ واقعاً خوشمزه است اين آبگوشت بىگوشتشان! اصلاً از بچگىِ اين پسرها، خودم همۀ كارهايشان را مىكردم. يك روز آقاجانعلى خانه نبود، از صبح زود رفته بود سر زمين. زن روستا براى اموراتش منتظر اين و آن نمىماند. كارشان كه تمام شد، يك پارچه دورشان پيچيدم و گذاشتمشان توى گهواره بخوابند تا بروم سراغ كارهاى خانه. توى روستا كارهاى خانه تمامى ندارد. اين روحالله، يادم هست، هزار ماشاءالله قدش بلند بود. پاهايش از گهواره بيرون زده بود. وقتى هم كه بزرگ شدند، باهم فرستادمشان جبهه. يك قلهوالله پشت سرشان خواندم و راهىشان كردم. چهار پسرم همزمان در منطقه بودند. روحالله رفت حوزۀ رستمكلا. خود آقاى ايازى استادش بود. زيردست حاجآقا بزرگ شد اين روحالله. خيلى هوايش را هم داشت. يك شب نمىدانم چراغ نفتى برگشته بود يا چه شده بود كه كل حجره آتش گرفت. رختخواب روحالله هم كه خودم از پنبۀ خالص درست كرده بودم، تا ته سوخت. طلبهها آمدند و آتش را خاموش كردند. حاجآقاى ايازى هم بودند. عمر اين بچه به دنيا بود؛ يعنى قرار نبود آنطور و آنجا بميرد. توى زرورق پيچانده بودنش براى روز و ساعتى ديگر. از يك طرف خدا را شكر مىكرد كه از آن آتش سوزى جان سالم به در برده بود؛ از آن طرف مىگفت: همان بهتر كه آن رختخواب سفيد سوخت و از بين رفت. گله مىكرد كه آخر مامان، چرا رختخواب يكدست سفيدِ مثل پر قو دادى ببرم حجره. دوست و رفقاى همحجرهاىاش سربهسرش مىگذاشتند كه مگر براى حجلۀ عروسى است كه اينقدر سفيد و تر و تميز است؟! اين بچه هم از شرم و حيا رنگ به رخش نمىماند. فكر مىكرد خيالهايى توى سرم دارم. البته من توى اين فكرها نبودم؛ سن و سالى نداشت؛ ولى اين را هم بگويم، به سن و سال نيست. تا همان شانزده سالگى سه بار جبهه رفته بود. بار اول دو ماه رفت اهواز. دفعۀ دوم سهماهه اعزام شد هفت تپه. با لباس و براى تبليغ مىرفت. اين بارِ سوم و آخر هم رفته بود بانه طرف كردستان؛ يعنى يك بار قبلش رفت. چهل روز تمام خانه نبود. يك بندهخدايى بود كه چشمانش سو نداشت؛ ولى در عوض دل پرنورى داشت. مىخواست برود جبهه و دستتنها نمىشد. يك نفر را مىخواست كه جاى دو چشم نداشتهاش باشد؛ بشود سوى چشم و عصاى دستش. روحالله دفعۀ اول همراه آن بنده خدا رفت و چهل روز هم ماند. بعد چهل روز كه مأموريت او تمام شد، دستش را گرفت و آورد تحويل خانوادهاش داد. وقتى كه برگشت، ديد از بسيج محل دارند براى جبهه نيرو ثبتنام و اعزام مىكنند. آمد مطبخ سراغ من. مِنّ و مِن كرد. خودم فهميدم دردش چيست. اولين پسرم نبود كه مىخواست برود. سه پسر ديگر هم در منطقه داشتم. گفتم تو هم برو. اين هم قلهواللهات. رفت ثبتنام و اين بار خودش اعزام شد. چهار پسرم باهم جبهه بودند. يك ماه شد؛ دو ماه شد. يكىيكى برگشتند. سهتايشان دورم را گرفتند؛ فقط روحالله نبود. بد به دلم راه نمىدادم. بعد از فرستادن چهار پسر صبور شده بودم. پرسيدم: روحالله كجاست. سه برادر خم به ابرويشان نيامد. گفتند: مرخصىاش را بخشيده به يكى از رفقاى متأهلش تا بيشتر پيش همسرش باشد. چنين بچهاى بود و اين كارها از او برمىآمد. راحت باورم شد. اين پسرها هم در خبر دادن به اين و آن سفت شده بودند. آرامتر از آن بودند كه به چيزى شك كنم؛ ولى گولم زده بودند پدرآمرزيدهها. گوشتها را تكهتكه مىكنم براى آبگوشت. گوشت قربانى است كه آقاجانعلى عيد قربان از دام خودمان سر بريده. روحالله اين دام را مىبرد چرا. اين سالها بدون روحالله آبگوشت از گلويم پايين نرفته. براى بچهها مىپزم، شام محبوب روحالله را؛ ولى خودم مىنشينم آنها را نگاه مىكنم و نان خالى مىخورم. ۷۵ روز بعد، خبر شهادتش را در كربلاى ده برايم آوردند. پسرها را فرستادم بگويند كه روحالله من در اين تابوتهاى معمولى جا نمىشود؛ پاهايش بيرون مىماند. تازه چه مىدانيم؛ شايد بعد شهادت، قد هم كشيده باشد...