• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سعدی خسروی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید سعدی خسروی (۱۳۴۸/۰۱/۰۱ قائمشهر _ ۱۳۶۵/۱۱/۱۰ شلمچه) متولد شهرستان قائمشهر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش سیده فاطمه حسینی و پدرش رمضان نام داشت. سعدی خسروی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند سوم خانواده بود. سعدی خسروی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۱/۱۰ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. شهید عزیز جاویدالاثر هستند. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

حسين شده بود بنيامينِ آقارمضان. يوسفش رفته بود و او به بنيامين دل‌بسته بود. طاقت نداشت كسى كوچك‌ترين حرف درشتى به حسين بزند. دلش به درد مى‌آمد. همة مهر و محبتى كه به سعدى مى‌خواست بكند را جمع كرده بود و به حسين نشان مى‌داد. سعدى، يوسفش بود. حسين معمولاً بى‌خبر جايى نمى‌رفت. مى‌دانست تا پايش را توى خانه نگذارد، دل پدر آرام نمى‌گرفت. قبل از رفتن هميشه مى‌آمد و دست پدر را مى‌بوسيد و مى‌گفت كجا مى‌رود و كِى برمى‌گردد. از سر سعدى اين كارها به دل آقارمضان مانده بود. سعدى مى‌رفت قم. از آنجا مى‌رفت جبهه و برمى‌گشت و كسى خبر نمى‌شد. هيچ‌وقت از پدر خداحافظى نكرده بود. لابد پيش خودش فكر مى‌كرد گفتنِ وقتِ رفتن و ساعت برگشتن و اين‌ور آن‌ور شدنش، دل‌شورة بى‌مورد به‌دل پدر مى‌اندازد. يك‌دفعه مى‌رفت و همان‌طور هم يك‌دفعه و بى‌خبر برمى‌گشت. خوشحالى را بى‌مقدمه مى‌ريخت توى خانه. وقتى سعدى حوزه كوتنا درس مى‌خواند، آقارمضان زياد مى‌رفت ديدنش. هربار وسيله‌اى توى بقچه مى‌پيچيد و برايش مى‌برد. فاطمه‌خانم نمى‌گذاشت هيچ‌وقت دست‌خالى به ديدار پسرشان برود. وقتى رفت قم، اين رفت‌وآمدها هم تمام شد. راه قم دور بود از قائم‌شهر و آقارمضان فقط يك‌بار توانست آنجا ديدن سعدى برود و زيارتى هم بكند و استخوان سبك كرده برگردد. آقارمضان دلش مى‌خواست سعدى همين‌جا پيش آقاى سليمانى درسش را بخواند. ولى رفتن به دلش افتاده بود. نمى‌شد بندش كرد. يك كتاب خريده بود و مى‌گفت آقاى گلپايگانى قرار است به مدرسه ما بيايد و پيش او كتاب را مى‌خوانم. آقارمضان هم گفته بود يك گوسفند مى‌آورد و هديه مى‌كند. اين‌همه ذوق و خوشحالى پسرش را كه ديده بود، راضى شده بود به فراق. آن‌قدر كه اخلاق و رفتارش خوب بود حتى آقاى سليمانى هم اجازه نمى‌داد سعدى از كنارش دور شود. سعدى خودش بى‌هوا رفته بود قم و حاج‌آقاى سليمانى توى حرم پيدايش كرده بود و سعدى هم همان‌جا پيش بى‌بى فاطمه معصومه، رضايت حاج‌آقا را گرفته بود. فقط حيف. حيف كه يك‌بار پدر توى لباس طلبگى پسرش را نديده بود. سعدى هميشه با لباس شخصى پيش آن‌ها مى‌آمد و اين آرزو به‌دل پدر مانده بود. حسين بى‌خبر رفته بود. پدر چندتا صلوات زير لب فرستاد تا آرام بگيرد. بيخود دل‌شوره گرفته بود. اصلاً محبت سعدى به حسين، محبت حسين را به دل او انداخته بود. هروقت از قم مى‌آمد، حسين را مى‌نشاند كنار خودش و سفارش او را به آقارمضان مى‌كرد. مى‌گفت مى‌خواهم حسين را با خودم ببرم قم. مى‌خواست دست حسين را بگيرد و به او هم سروسامانى بدهد. اين وقت‌ها دل حسين آقا هرّى مى‌ريخت پايين. كم خود سعدى دور بود از كنعان، مى‌خواست حسين را هم با خودش بردارد و ببرد. آقارمضان دلش نمى‌خواست حسين هم دنبال سعدى از پيشش برود ولى از آن‌طرف فكر مى‌كرد و مى‌ديد يك تار موى حسين اگر به سعدى برود برايش بس است. سعدى مرد بود. از كلاس چهارم پنجم ديگر روى پاى خودش بود و چيزى از آقارمضان نخواسته بود. از وقتى هم كه شهريه مى‌گرفت، حواسش بود كه مال امام زمان را كجا خرج مى‌كند. هميشة خدا وضو داشت. آقارمضان هميشه دلواپس بود و سفارشش مى‌كرد توى سرما و با آب سرد وضو نگيرد. مى‌دانست توى جبهه حتماً وضوهايش با آب سرد است. دلش مى خواست حسين اينجا باشد و باهم خاطرة سعدى را مرور كنند. زياد كه دلش براى سعدى تنگ مى‌شد، حسين مى‌نشست كنار دستش و تعريف مى‌كرد كه يادت هست آقاجان‌؟ يادت هست سعدى نصف‌شب از مرخصى آمده بود؟ مگر مى‌شد آقا رمضان يادش نباشد؟ اصلاً هميشه همين خاطره را تعريف مى‌كردند. ازبس‌كه دوستش داشت، از شنيدن و يادآورى‌اش سير نمى‌شد. سعدى سه‌بار رفته بود جبهه. يك‌شب زمستان بود كه برگشته بود. نيمه‌هاى شب رسيده بود و توى بلندى شب زمستان همة خانه خواب بودند. توى آن سرما فقط گرماى كرسى را داشتند. هركس براى خودش زير لحاف‌كرسى جايى داشت و آدم‌ها زيادتر كه مى‌شدند، جاى بقيه تنگ‌تر مى‌شد. آقارمضان صبح سحر براى خواندن نماز صبح از زير كرسى بيرون آمده بود و رفته بود توى ايوان تا وضو بگيرد كه ديده بود يك جفت كفش اضافى جلوى در است. كفش‌هاى حسين را مى‌شناخت. خودش تازه برايش خريده بود. آن‌يكى كفش ولى غريبه بود. برگشته بود و نگاهى انداخته بود به حسين كه خواب بود. با خودش گفته بود اين حسين بازهم كفش خريده‌؟ تازه برايش كفش خريده بودم كه! كفش‌ها را جفت كرده بود و از جلوى در كنار گذاشته بود كه چشمش افتاده بود به موكت روى ايوان. آن‌وقت‌ها هنوز فرش نداشتند. موكت برآمده شده بود. حجم بدن يك آدم زيرش مچاله شده بود. آقارمضان رفته بود جلو و زير موكت، سعدى را ديده بود. يك‌تكه از موكت را زيرانداز كرده بود و يك‌تكه را پتوى روانداز. پدر سريع بيدارش كرده بود و گفته بود چرا اينجا توى سوز سرما خوابيدى پسر؟ سعدى چشم ماليده بود و جواب داده بود ساعت دوازده گذشته بود كه رسيدم. گناه مى‌كردم اگر شمارا بيدار مى‌كردم و مى‌آمدم زير كرسى. بى‌خواب مى‌شديد.... روز بعد از سالْتحويل كه دوستان سعدى آمدند خانه‌شان اين خاطره را برايشان تعريف كرد. دوستانش اين‌پا و آن‌پا مى‌كردند براى حرف‌زدن. آقارمضان قسمشان داده بود اگر اتفاقى براى سعدى افتاده بگويند و گفتند. در عمليات كربلاى پنج دشمن خطشان را گرفته بود و عقب‌نشينى كرده بودند. از آن موقع ديگر سعدى را نديده بودند. از شلمچه برنگشته بود. همه‌اش هفده سالش بود. اشك، با شيرينى خاطره مخلوط شده بود كه حسين در را باز كرد و آمد داخل. نگذاشت آقارمضان به حرف و گلايه برسد. قاب عكسى را گرفت جلوى چشم پدرش. سعدى توى عبا و قبا بود. يك عمامه به سفيدى پر، روى سرش نشسته بود و موهاى مشكى مجعدش از جلوى عمامه بيرون ريخته بود. چشم‌هاى آقارمضان برق زد. بالاخره سعدى را توى لباس طلبگى ديده بود. اصلاً انگار خود سعدى برگشته بود. حسين زيرلب براى پدر خواند: يوسف گم‌گشته بازآيد به كنعان غم مخور. هرچه حسين مى‌گفت شعر از حافظ است، پدر قبول نمى‌كرد. شعر حتماً براى سعدى بود؟ يك‌مزار خالى برايش درست كردند. خواهرها وقتى بالاى مزار يادبودش جمع مى شدند وصيت نامه پربار او را مى خواندند: وصيتم به خواهرانم اين است كه اى خواهران عزيزم، از آنجائى كه تمام شهدامى‌گويند حجاب شما بالاتر از خون سرخ مان است، من هم همين را به شما مى‌گويم... و من راضى نيستم يك نفر بى‌حجاب در تشييع جنازه‌ام شركت كند.






جعبه ابزار