• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سعدی نوری

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید سعدی نوری (۱۳۴۹ نوشهر _ ۱۳۶۵ ام الرصاص) متولد شهرستان شهید پرور نوشهر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش قربان نام داشت.سعدی نوری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.سعدی نوری در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته مخابرات به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۴ هجری شمسی در منطقه ام الرصاص و در عملیات کربلای چهار شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن در سال ۱۳۷۴ تشییع در گلزار شهدای توسکاتک به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

مولود دستش از بطنش جدا نمى‌شد. فكر و خيال داشت ديوانه‌اش مى‌كرد. اين‌بارى كه سنگينى‌اش را مى‌كشيد از تن خودش بود و او را نمى‌خواست. صدبار فكر و خيال از سرش گذشته بود و به شيطان لعنت فرستاده بود. آقاقربان از فكر و خيال‌هايش خبر نداشت. چه‌خوب بود كه بقيه نمى‌توانستند مثل صورت و دست‌ها، فكرهاى آدم را هم ببينند. آن‌قدر توى فكرهايش چرخيد كه نفهميد كى چشمش سنگين شد. مولود از خواب كه بيدار شد عرق كرده بود. هيچ‌چيزى از خوابش يادش نمى‌آمد. يك غم بزرگ فقط ته دلش نشانده بود. خواب گفته بود اگر بلايى سر بچه بيايد، بقيۀ عمر پشيمانى تمام زندگى‌اش را مى‌بلعد. آقاقربان با كلى خجالت و رودربايستى تهرانى‌ها را فرستاد پى ماشين. زنش نه ماه را پر كرده بود و درد تمام صورتش را گرفته بود. بايد زودتر به فكر مى‌افتادند. از توسكانك تا بيمارستان راه كم نبود. خداخدا كرد كه زنش توى راه فارغ نشود. مولود توى راه فارغ نشد. قبل از اينكه تهرانى‌ها ماشين را بياورند توى خانه بچه‌اش را زمين گذاشت. تهرانى كه سر رسيد پسرك توى بغل آقاقربان بود. تهرانى به روى پسرك خنديده بود. دستى به سرش كشيده بود و گفته بود اسمش را بگذاريد سعدى! آقاقربان اسم سعدى به دلش نشست. اسم پسر بعدترشان را هم گذاشتند حافظ. توى توسكانك همه كشاورز بودند ولى خانۀ مولودخانم بوى شعر و شاعرى مى‌داد. سعدى بزرگ شد و مولودخانم ديد اين پسر را بيشتر از همه مى‌خواهد. خواب‌هايش براى سعدى تمام نشد. خواب ديده بود زمين را كنده و طلا پيدا كرده. سعدى كه دنيا آمد مطمئن شد طلا همين نوزاد در آغوشش است. با كشاورزىِ آقاقربان روزگار سخت مى‌گذشت. بچه‌ها پىِ درس مى‌رفتند ولى نان هم مى‌خواستند. سعدى به راهنمايى كه رسيد مجبور شد برود روستاى مزگاه ادامه بدهد. مادر هرچه خودش پس انداز كرده بود توى جيب پسر گذاشت. چيز زيادى هم نبود ولى نمى‌شد دست خالى راهى‌اش كرد. زير گوشش گفت براى خودت خودنويس بخر. شنيده بود بچه‌ها يكى‌يكى خودنويس‌دار شده‌اند و دست پسر او فقط خالى است. سعدى ولى پول را قبول نكرد. دلش نمى‌كشيد كه دسترنج مادر را خرج كند. گفت من با همين خودكار معمولى هم مى‌توانم بنويسم. خودنويس احتياجى نبود. آدم مى‌خواست در درس به جايى برسد مى‌رسيد. به خودنويس و خودكار نبود. روزگار، ناخوشى هم زياد داشت. آقاقربان و مولودخانم دخترشان خديجه را شوهر داده بودند و خديجه خيلى زود سياه‌پوش مردش شده بود. از همان روزهاى اول تنهايى خديجه مونس و همدمش سعدى بود. اين تنهايى، خواهر و برادر را به‌هم نزديك‌تر كرده بود. سعدى بى‌حساب محبت مى‌كرد كه خواهر جوانش نبودِ شوهرش را احساس نكند. حواسش به همه بود. به برادرها سفارش كرده بود موقع راه‌رفتن توى محل قدشان را خم كنند كه ناخواسته چشمشان به داخل خانه‌هاى مردم نيفتد. همه قدبلند بودند. همه رشيد. خانه‌ها ديوارشان كوتاه بود. سعدى بعد از راهنمايى هم به توسكانك برنگشت. رفت و حوزۀ علميه نور ثبت‌نام كرد. خبرش توى محل پيچيده بود. توى مسجد دست‌به‌دست مى‌چرخيد و نقل زبان همه شده بود. مادر از دورى دلگير بود ولى ذوق اسم پسرش را مى‌كرد كه از دهان نمى‌افتاد. بزرگ‌هاى روستا به آقاقربان تبريك گفته بودند و خوشحال بودند كه بالاخره در آينده ما هم براى خودمان يك روحانى داريم! مولودخانم دلش مى‌خواست همۀ كارهايش را بگذارد زمين و به سعدى برسد تا او فقط درس بخواند و زودتر عبا و عمامه بپوشد و برگردد محل. سعدى تا دوسال درس خواند ولى بعدش اوضاع عوض شد. آن‌روز آقاى انصارى امام جمعۀ نور چندتا پاسدار را فرستاده بود خانۀ حاج‌قربان. خبرش دهان‌به‌دهان چرخيده بود و خود سعدى زودتر از همه باخبر شده بود. سعدى قصد جبهه كرده بود و كسى نبود كه اين را نداند. سن‌وسالى نداشت و با آن سن جبهه راهش نمى‌دادند ولى آن‌روزها همه، راهِ چطور رفتن را بلد شده بودند. كى به امام جمعه گفته بود خدا مى‌دانست. نگاه‌ها همه سمت مولودخانم و آقاقربان بود. فكر خطايى هم نبود. كى بيشتر از پدر و مادر دلش شور بچه را مى‌زد؟! آقاى انصارى به پاسدارها سفارش كرده بود سعدى را با خودشان بياورند دفتر امام‌جمعه تا چند كلمه‌اى باهم اختلاط كنند. حرف و صحبت بهانه بود. امام‌جمعه مى‌خواست سعدى را از صرافت رفتن بيندازد و پاى درس و بحث برگرداند. سعدى كه خبر شد خانه نماند. خودش را مى‌شناخت. روى نه‌گفتن و حرف‌آوردن روى حرف بزرگترى كه تازه امام جمعۀ شهرشان هم باشد را نداشت. رفت و خودش را گم و گور كرد تا دست پاسدارها به او نرسد. تا شب هم به خانه برنگشت. سعدى دوماه آموزشى‌اش را رفت سارى. بعد هم شش‌ماه كردستان خدمت كرد و خوشحال و راضى برگشت پيش پدر و مادرش. مولودخانم فهميده بود نمى‌تواند مانع رفتن سعدى شود. حرف ازدواج را پيش‌كشيده بود. گفته‌بود ما توى روستا و فاميل رسم داريم پسر زود سروسامان بگيرد. اسم چندتا دختر را رديف كرده بود پشت زبانش كه سعدى كتاب دستش را نشان مادر داد و گفت من با اين درس و كتاب ازدواج كرده‌ام! حرف توى دهان مادر يخ كرد. سعدى را نمى‌توانست با اين بهانه‌ها پابند كند. بازهم لباس پوشيده بود براى رزم. زمستان بود. مولودخانم هرچه بافتنى داشت از بقچه درآورده بود و تن پسرش كرده بود تا سرما سلامتى‌اش را ندزدد. دمِ در كه دنبالش رفت سعدى ايستاد. گفت بدرقه‌ام نكنيد. نمى‌خواست در و همسايه بفهمند بسيجى به جبهه مى‌رود. چيزى براى پنهان كردن نبود. خيلى‌وقت بود همه فهميده بودند آخوند محلشان آخوند منطقه جنگى شده. سعدى رفت و مادر پى حرفش را نگرفت. آرام لاى در را باز كرد و خودش را بيرون كشيد. تمام قدم‌هاى سعدى را تا سر كوچه وقتى كه مى‌پيچيد شمرد. آن‌قدر نگاهش كرد كه ديگر زور نگاهش به دنبال‌كردن پسرش نرسيد. مولودخانم باز خواب ديده بود. بى‌تاب شده بود و لباسش را جفت‌وجور كرد براى بيرون رفتن از خانه. شنيده بود مازيار از جنگ برگشته. مازيار دوست و همرزم سعدى بود و حتماً خبرى از پسر او هم داشت. تا خانۀ مازيار قدم‌هايش را دوتا يكى كرد و چندبارى نزديك بود زمين بخورد. فكر خوابِ پريشانش رهايش نمى‌كرد. اصلاً نبايد به خواب‌ها اين‌قدر اعتنا مى‌كرد. در را مادر مازيار به‌رويش باز كرد. مازيار خودش نبود و مادرش چاى جلوى مولودخانم گذاشت. رنگ به رخ زن برگشته بود. چندروز پيش كه همديگر را در محل ديده بودند، مادر مازيار هم به حال امروز مولودخانم بود. حالا ولى چشمش به ديدن پسرش روشن شده بود و قرمزى به‌صورتش برگشته بود. خبر را مادر مازيار به او داد. چطور دل كَند و گفت خدا مى‌دانست. سعدى از اروند رود و كربلاى چهار برنگشته بود پيش بقيه گروهان. خيلى‌ها برنگشته بودند. مولودخانم مى‌خواست كه حرف مادر مازيار و بقيه را باور كند ولى به‌شرطى كه جنازه‌اى از پسرش نشانش مى‌دادند و مى‌گفتند ببين شهيد شده! سعدى رفته بود. بى هيچ رد و اثرى كه برگردد. شهادتش قسمت سخت ماجرا نبود. برنگشتنش كار را سخت كرده بود. نُه سال تمام اين برنگشتن طول كشيد. مادر هربار لاى در را آرام باز مى‌كرد و خودش را بيرون مى‌كشيد. هرچه نگاهش را به كوچه مى‌دوخت پسرى در كار نبود كه قدم‌هايش را بشمرد. وقتى سعدى برگشت مادر او را از روى لباس‌هاى پلاستيكى‌اش شناخت. باورش نشد كه آرزو داشت آن چند تكه‌استخوان كه لاى پارچۀ سفيد نگهش داشته بودند پسرش باشد. به همان‌ها هم راضى شده بود. به اينكه لااقل استخوان‌هاى جوان شانزده ساله‌اش از ام الرصاص برگشته بود كه به خاك گلزارشهداى توسكانك بسپرد.






جعبه ابزار