سلمان خدادادی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید سلمان خدادادی (۱۳۴۵ ساری _ ۱۳۶۵ مهران) متولد شهرستان شهید پرور
ساری استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد ، مادرش ؟ و پدرش نورالله نام داشت.سلمان خدادادی در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، سپس تحصیلات را
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. سلمان خدادادی با عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۴/۱۲ هجری شمسی در منطقه
مهران و در
عملیت کربلای یک بر اثر اصابت
ترکش به سر شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید خدادادی در مورخه ۱۳۶۵/۴/۱۴ تشییع در گلزار شهدای روستای
تیرکلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
نگرانىمان هنگامىشروع شد كه يكروز صبح مادر از خواب بيدار شد. حياط و خانه را جارو زد، به مرغ و خروسها دانه داد و سماور را روشن كرد و سفره را پهن كرد روى بالكن، جايى كه دو جوجه ياكريم در لانهشان جاخوش كرده بودند و هر از گاهى مادرشان مىآمد و به آنها غذا مىداد. صبحانه كه مىخورديم، ديديم مادر توى فكر فرو رفته و گاهى از بالكن به جادهاى كه از ميان شاليزارها عبور مىكرد چشم مىدوزد. گويى منتظر كسى است. گفتم مادر چى شده؟ امروز خيلى تو فكرى. مادر گفت: شايد به من بخنديد يا بگوييد ديوونه شدهام يا خداى نكرده دچار فراموشى شدهام. پرسيدم: اتفاقى افتاده؟ همانطور كه توى استكانها براى بار دوم چاى مىريخت، رو به من كرد و گفت: خوب گوش كن امكلثوم، بعد رو كرد به پدر و ساير خواهر و برادرها و گفت به شما هم مىگم خوب گوش كنيد چى مىگم... بعد كمىمكث كرد، همهمان چشم به مادر دو خته بوديم تا حرفش را بزند. آهى كشيد و همانطور كه به شاليزاز روبهرو خيره شده بود گفت: تصوير سلمان در ذهنم پاك شده، هر چى فكر مىكنم نمىتونم قيافهاش را بهخاطر بياورم. از حرف مادر تعجب كرديم. سلمان برادرمان بود. مدتى مىشد كه براى بار دوم رفته بود جبهه. نامهاش كه آمده بود فهميديم به منطقه عملياتى مهران اعزام شده است. قبل از همه، پدر پرسيد: چطور ممكن است فراموش كرده باشى، يادت مىآد وقتى سلمان را به دنيا آوردى، مريض شدى، آنموقع در بيمارستان مشهد بسترى بودى. يهروز خواب ديدم كه سلمان مرده، وقتى از خواب بيدار شدم، رفتم روستا و سلمان را آوردم بيمارستان پيش تو، يادت نيست؟ مادرگفت: مريضى يادمه اما هيچ شكلى از سلمان يادم نيست. ابوذر گفت: مادر نكنه شوخى مىكنى، يادت نيست وقتى سلمان براى باراول اعزام مىشد به جبهه به من چى گفت؟ تو كنارش بودى و دست درگردنش انداخته بودى. شنيدى كه سلمان گفت: نمىدونى داداش چقدر خوشحالم، آنقدر از اين سفر لذت مىبرم كه انگار به مراسم عروسى مىروم. مادر گفت: خواهش مىكنم با من بحث نكنيد وقتى مىگم ياد نمىاد نمىآيد ديگه. پدر لبخندى زد وگفت: لابد روزى كه سلمان با چند تا از دوستان طلبهاش آمده بود دم خانهمان تا از من رضايت بگيرد و برود جبهه آن هم يادت نمىآيد. مادر سرتكان داد. يعنى كه اصلاً يادم نمياد. محمد گفت: مادرجان! يادت كه مياد گاهى سلمان با لباس روحانى از قم به خانه مىآمد و توى مسجد روستا سخنرانى مىكرد و نماز جماعت مىخواند. مادر گفت اينها رو كه: يادم مياد. چهار سالى كه به حوزه علميه مىرفت هميشه كتاب دستش بود. وضو گرفتنشو رو يادم مياد، نماز خوندش رو، اما نمىدانم چرا شكل و قيافه سلمان از خاطرم رفته. مثل يا كريمى كه بپرد و ديگر سراغى از لانهاش نگيرد. نمىدانم چرا آن موقع هيچكداممان به ذهنمان نرسيد كه برويم عكسى از سلمان بياوريم و نشانش بدهيم تا قيافه سلمان يادش بيايد. با خودمان مىگفتيم حتماً خيلى دلتنگ سلمان شده، درست مثل عيد گذشته كه سلمان رفته بود جبهه. درختها با آمدن بهار شكوفه زده بودند. بوى برنجِ شاليزار پيچيده بود توى روستا. همه لباس نو بر تن كرده بودند. بيشتر از همه بچهها خوشحال بودند كه عيد آمده است. سفرۀ عيد را كه چيديم مادر باز دلتنگ سلمان شد. مىگفت اىكاش سلمان هم سر سفره عيد بود. در همان ايام بود كه نامهاى از سلمان به دستمان رسيد. خوشحال شديم. مادرهم. فكر مىكرد نامه داده كه بهزودى مىآيد مرخصى، اما سلمان بعد از احوالپرسى و سلامرسانى به خانواده و فاميل در قسمتى از نامهاش نوشته بود: مادرم منتظرم نمانيد عيد نمىتوانم به خانه بيايم. به فرمايش مولا على عليه السلام عيد ما روزى است كه در آن معصيتى نباشد. مىخواستم به مادر بگويم اگر قيافه سلمان يادت مىآيد، لباسهاى تميزى كه مىپوشيد، و عطرى خوشبويى كه هميشه مىزد، كه يادت مىآيد، اما نگفتم. تا روزىكه سلمان در دوازدهم تير شصتوپنج در عمليات كربلاى يك در منطقه مهران به شهادت رسيد و چند روز بعد پيكرش را آوردند و تشييع كرديم تا در مزار روستاى تيركلا به خاك سپرده شود. قبل از تشييع جنازه مادر و ما مىخواستيم پيكر سلمان را ببينيم. وقتى مادر به صورت سلمان نگاه مىكرد با خود گفتم: حتماً چهره سلمان دوباره در يادش زنده خواهد شد. وقتى فهميدم روزىكه قيافه سلمان از ذهن مادر پريده بود، درست روز شهادت سلمان بود، به فكر فرو رفتم. چند روز بعد موقع صبحانه خوردن ديگر خبرى از ياكريمهاى زير شيروانى نبود. باخودم گفتم حتماً بزرگ شده وپرواز كردهاند.