سید احمد علوی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید سیداحمد علوی (۱۳۴۴ نور _ ۱۳۶۷ اسلام آباد) متولد شهرستان شهید پرور
نور در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش سیدعلی نام داشت.سیداحمد علوی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. سیداحمد علوی عضو رسمی
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۵/۵ هجری شمسی در منطقه
اسلام آباد و در
عملیات مرصاد شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
رویان به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
مرد با هيجان حرف مىزد؛ عرق كرده بود و نفسنفس مىزد. احمد كه احساس خطر كرده بود، پرسيد: چه مىگويد؟ همرزم احمد آب دهانش را قورت داد و گفت: احمد، كارمون دراومد. احمد كه خيال مىكرد لو رفتهاند، پرسيد: چطورى؟ از كجا؟ اين دو نفر نيروى نظامىاند؟ - نه از اون جهت. اينها فكر كردند ما دكتريم. مىگه يك زنى حالش بده، مىخواد ما رو ببره پيشش. احمد نفس راحتى كشيد و گفت: خيال كردم لو رفتيم. - اينم خيلى فرقى با لورفتن نداره. زنه داره وضع حمل مىكنه. احمد سرش را پايين انداخت. با دست كمى پيشانىاش را ماليد و افكارش را متمركز كرد. اگر با آن دو مرد نمىرفتند، قطعاً به آنها شك مىكردند؛ هرچند كه مثل آنها لباس كردى به تن كرده بودند، ولى بهزودى پيگيرشان مىشدند كه در شهر چه مىكنند. اگر هم با آنها مىرفتند، با زنى كه در آستانۀ وضع حمل است مىخواستند چه كنند. - بهشون بگو راهو نشونمون بدن. - ولى احمد... مگه تو تا حالا بچه به دنيا آوردى؟ تو فقط چند ماه دورۀ بهيارى گذروندى. حالا چند وقتى سرپرست بهيارى بودى، شد دليل براى اينكه يه بچه رو به دنيا بيارى؟ احمد در مقابل حرفهاى همرزمش هيچ نمىگفت. با خودش گفت: بايد قوى باشم و خودم را به خدا بسپارم. او خودش مىداند چطور كارها را پيش ببرد. لحظات سختتر از اين را هم با ياد خدا با موفقيت پشت سر گذاشته بودند. يكى از مأموريتهايش را به ياد آورد؛ آن هم در خاك عراق با عدهاى از جنگل رد شدند و خواستند از آب عبور كنند كه نيروهاى عراقى درگشت با هليكوپتر او و يكى از رزمندهها را ديدند. ديگران بهسرعت خودشان را در جنگل مخفى كردند. هليكوپتر به سمتشان تيراندازى كرد. احمد و دوستش اسلحهها را لاى درختان پرتاب كردند و خودشان زير آب رفتند. وقتى زير آب بود و بهسختى نفسش را نگه داشته بود، حرف مادرش را به ياد آورد كه بار آخر وقتى به مرخصى رفته بود، به او گفت: بس است ديگر. تو دِينت را ادا كردهاى. او جواب داده بود: وقتى عمويم با داشتن چهار فرزند به جبهه مىرود و شهيد مىشود، من چرا نروم. من بايد بروم و راهش را ادامه بدهم. مادر گفت: او در راه خدا شهيد شد تو بايد باشى و با درسخواندنت در حوزه به دين و اسلام خدمت كنى. احمد گفته بود: مادرم حفظ دين بالاتر از همه چيز است. الآن ناموس ما در خطر است. و مادر ديگر چيزى نگفته بود. هليكوپتر برگشت و باز شليك كرد و رفت. احمد وقتى مطمئن شد كه هليكوپتر از زندهماندنشان نااميد شده و رفته است، از زير آب بيرون آمد و به ديگر دوستانش در جنگل ملحق شد. وقتى در اين راه قدم گذاشته بود، فكر همهچيز مىكرد جز اين مورد. در سرزمين دشمن بود و بايد احتياط مىكرد. زن درد مىكشيد و صورتش به عرق نشسته بود و گاهى ناله مىكرد و گاه فرياد مىكشيد. دو زن كه گويى يكىشان قابله بود، كنار زن نشسته بودند. گاهى يكىشان به كردى چيزى مىگفت و احمد چون نمىفهميد، چه مىگويد، انگشتش را روى بينىاش مىگذاشت كه يعنى ساكت باشند و حواسش را پرت نكنند؛ احمد مانند دكترى واقعى زن را ويزيت كرد. هرچه تجربۀ خانوادگى داشت، بعلاوه چيزهايى كه شنيده بود و نيز مواردى را كه دربارۀ ويزيت عمومى بيماران بود، در نظر گرفت. بهقدرى حرفهاى اين كار را انجام داد كه كسى شك نكرد احمد دكتر باتجربه نيست. بعد يك مسكن و چند آمپول تقويتى تجويز كرد كه مىدانست براى زن باردار بىخطر است. از اتاق بيرون آمد. شوهر زن با چشمانى پر از التماس جلو آمد و با لهجۀ غليظ كردى شروع به صحبت كرد. همرزمش گفت: مىپرسد بچه كى به دنيا مىآيد. - بهش بگو بيشتر از يك ساعت طول مىكشد. همرزم احمد كه هم از لورفتن مىترسيد و هم از نقشى كه احمد بهعنوان دكتر و خودش بهعنوان دستيار دكتر بازى مىكرد، خندهاش گرفته بود، حرفهاى احمد را به شوهر زن منتقل كرد. شوهر زن با خوشحالى چيزى گفت و همرزم احمد ترجمه كرد: مىگويد اگر بچه پسر باشد، انعام خوبى به شما مىدهم. حرف از انعام كه شد ذهن احمد رفت به سالها پيش. وقتى روزى از روزهاى ماه رمضان كه روزه بود، با چند نفر از دوستانش به باغ هندوانه رفته بودند، دوستانش هندوانهاى كندند و خوردند و به او هم تعارف كردند. تعارف كه نه، اصرار كردند و او هم در رودروايسى روزهاش را خورده بود. وقتى به حوزه رفت و فهميد خوردن عمدى روزه چقدر گناه دارد، ۶۱ روز بهجاى آن يك روز، روزه گرفت. اغلب هم بىسحرى تا كسى متوجه نشود. آنها را به اتاق ديگرى بردند و برايشان چاى آوردند. احمد و همرزمش آهسته درباره اينكه چطور از آنجا بروند و مأموريتشان را كامل كنند، حرف مىزدند. فرمانده در خاك ايران انتظارشان را مىكشيد و آنها در يكى از شهرهاى مرزى در حین مأموریت میان کردها گیر افتاده بودند احمد به یاد مادرش افتاد و تصمیم گرفت چندخطی برایش بنویسد. او حتی از یک ساعت بعدش هم خبر نداشت پس بهتر دید تا زنده است، چند کلمه ای با مادرش حرف بزند، شاید این نوشته بعد از مرگ به دستش برسد: «مادرم! برای آنان هم که پسرشان در راه حق و حقیقت رفته و شهید شده جدایی مشکل بود. مادرم تو حساب کن پسری داشته ای و بزرگ کرده ای و حقی که به گردنت ،بود، برایش ادا کردی و تمام کارهایش را انجام داده ای، اما پس از ازدواج طولی نکشید که از شما جدا گشته و به علت کار شغلی اش به شهر دیگر رفته و در آنجا زندگی میکند و هیچ گونه مشکل دیگری ندارد که اسباب زحمت شما ،گردد دیگر بار مسئولیت زندگی از دوش شما خارج و پسرتان خودش به تنهایی میتواند زندگی کند و زندگی اش را بچرخاند حال که پسرت هست، اما در شهر دیگر زندگی میکند پس ناراحتی غصه و گریه و زاری ندارد حال شما در روی خاک و جسم پسرتان در زیر خاک اما روح او همیشه در پیش شما و کنار شماست و هیچ وقت از شما جدا نمیگردد. بهتر این است مثل مادران دیگر شهدا صبر و تحملت زیاد باشد...». به اینجای نامه که ،رسید در با شدت باز شد و شوهر زن با خوشحالی به اتاق .آمد در چشمانش برق شادی می درخشید. با لهجه غلیظ کردی چیزهایی گفت که ترجمه اش خبر تولد بچه بود؛ آن هم پسر. از خوشحالی سراز پا نمیشناخت احمد نفس راحتی کشید و به همرزمش :گفت بهتر است تا مشکلی پیش نیامده زودتر از اینجا برویم نامه ای را که نوشته بود، برداشت و در جیبش گذاشت. به سختی توانستند از دست پدر کرد هیجان زده که میخواست آنها را برای شام نگه دارد و انعام خوبی به آنها بدهد، فرار کنند. وقتی بیرون آمد نفس راحتی کشید و خدا را شکر کرد خوشحال بود چنان موقعیت سخت و نفس گیری را با توکل به خدا و به انگیزه خدمت بیشتر پشت سر گذاشته است. اما مدتی بعد در تنگه مرصاد با اصابت تیر مستقیم منافقان به پیشانی به دیدار معبودش شتافت.