• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سیدشهاب الدین حسینی بادابسری

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



سیدشهاب الدین حسینی بادابسری
Profile_shahid
اطلاعات شخصی
تولد ۱۳۴۵/۰۱/۱۱ روستای بادابسر
تحصیلات مقطع ابتدایی / حوزه علمیه
وضعیت تاهل متاهل
نوع عضویت پاسدار / ل ۲۵ کربلا
مسئولیت توضیحات
شهادت ۱۳۶۲/۰۳/۰۷ جنگل سوادکوه
محل دفن گلزار شهدای بادابسر

یازدهم فروردین ۱۳۴۵، در روستای بادابسر از توابع شهرستان نکا دیده به جهان گشود. فرزند ششم خانواده بود. مادرش سیده فاطمه احمدزاده و پدرش میرمطلب نام داشت. پنجم ابتدایی را در زادگاهش گذراند، تابستان ها در حوزه علمیه بادابسر دروس مقدمات حوزه را خواند و سپس در حوزه علمیه نکا و حوزه علمیه علوی گرگان درسش را ادامه داد و در قم فقه و اصول را کامل کرد. متاهل بود و عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد در لشکر۲۵کربلا به اسلام خدمت می کرد که در هفتم خرداد ۱۳۶۲ (سال سوم جنگ تحمیلی) در جنگل سوادکوه توسط ضد انقلاب و با اصابت تیر مستقیم اسلحه ژ۳ به سینه در هفده سالگی خلعت شهادت پوشید پیکرش دو روز بعد تشییع و در زادگاهش بادابسر دفن شد. او را سیدشعبان نیز می‌نامیدند.


۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

صداها را مى‌شنوى‌؟ بايد ساكت باشى. ساعت‌ها سكوت كنى. بعد از عادت‌كردن به سكوت، صداهاى ديگر را خواهى شنيد. كمى صبر كنى حتماً مى‌شنوى. من هم وقتى به اينجا اعزام شدم، گله كردم. خدايا، اين چه حكمتى است كه باز من توى جنگل افتادم! باز بايد در سكوت جنگل نفس بكشم! كمى هم فكرهاى كفرآميز در ذهنم نقش بست. نكند من قبل تولدم درخت بودم كه هرجا مى‌روم بى‌حرف من را مى‌فرستند به اصل و ريشه‌ام! در چهره‌ام گره شاخه‌ها را مى‌بينند و در عمق چشمانم حتماً چيزى است! در آب و آينه نگاه مى‌كنم، صورتم شبيه بقيه مردم است؛ دماغى به قاعده؛ چشمانى گرد وسياه؛ ابروهاى پر پشت مردانه. آنها از هيكل من چه چيزى مى‌بينند؟ از وقتى يادم مى‌آيد با گوسفندها بزرگ شدم، فقط ساعاتى كه به مدرسه ابتدايى داخل روستا مى‌رفتم، حيوانى كنارم نبود. پس از تمام‌كردن مدرسۀ ابتدايى، پدر و برادر بزرگم اجازه ندادند ادامه تحصيل بدهم. وقتى هفده‌ساله شدم و مادرم بى‌خبر برايم دختر خاله‌ام را نامزد كرد، حس كردم ديگر وقتش است تصميمم را قطعى كنم. به دختر خاله‌ام گفتم كه يك آرزو دارم و مى‌خواهم با من همراه باشى. طلبۀ حوزۀ علميۀ قم شدن، آرزويم است. هر وقت كار درست شد، سراغت مى‌آيم و زندگى مشتركمان را شروع مى‌كنيم. او سكوت كرد؛ سكوت يعنى رضايت. من راهى قم شدم. معلمى بعد از چوپانى شغل انبيا بوده است. از آدم تا خاتم همه چوپان بودند و معلم. من هم بايد همين راه را مى‌رفتم. كسوت معلمى، آن هم معلم دينى شدن بسيار بااهميت است. آرزو داشتم روحم مثل امام خمينى جلاى معنوى پيدا كند. چقدر لذت‌بخش است تماشاى امام! چقدر حرف‌هايش به دلم مى‌نشيند! همه از قرآن مى‌گويد. آروز داشتم پاى درسش بنشينم و از نزديك ببينمش. وقتى درس را شروع كردم، جنگ شروع شد. دلم طاقت نياورد در حجره بمانم و لُمعتين را تمام كنم و به مقام معلمى صورى برسم. نزديك بود بروم معلم شرعيات مدرسۀ ابتدايى بشوم، اما وجدانم راضى نشد. ندايى در قلبم آگاهم كرد. نائب امام زمان، امام خمينى، مرجع تقليد اعلام جهاد كرده بود و بايد سمعاً وطاعتاً مى‌گفتم. هم حجره‌اى من، كه درسش از من جلوتر بود، درس را گذاشت و رفت تا فرمان امام زمين نماند، حتى آنها كه اهل و عيال داشتند، گذاشتند و رفتند. من چه بايد مى‌كردم‌؟ تصميم آخر را گرفتم. اگر مادر وپدرم مى‌فهميدند، ناراحت مى‌شدند. بدون آنكه كسى را خبر كنم، دل زدم به دريا و رفتم سپاه. راستش را گفتم: آمده‌ام براى ثبت‌نام جبهه. هفده‌ساله‌ام طلبه. مى‌خواهم امر امام زمين نماند. به قد و بالايم نگاهى كردند، هنوز خط سبيل‌هايم پر نشده بود. از رو نرفتم، گفتم: خيلى كارها بلدم. شناسنامه‌ام را گرفتند و نگاه كردند گفتند: مثلاً چه كارى بلدى ميرشعبان حسينى‌؟ گفتم: هر كارى كه بگوييد، مى‌كنم، از كارهاى روستايى بگير تا كارهاى شهرى؛ كارى به من بسپاريد پشيمان نمى‌شويد. گفتند: گرگ منافق با شعار اسلام و قرآن قصد حمله به جان و تن مردم را دارد. مى‌توانى او را دفع كنى‌؟ گفتم: من هستم؛ چنان چوب توى سر گرگ مى‌زنم كه ننه‌اش به عزايش بنشيند، كار با اسلحه را هم ياد مى‌گيرم با آن دمار از منافق در مى‌آورم. دوباره به شناسنامه‌ام نگاه كردند. محل تولدم بادابسر، شهرستان نكاست. فرستادنم دورۀ آموزش رزمى نظامى ديدم. بعد اسلحه‌اى به من دادند كه از جانم باارزش‌تر بود. به شمال كشور فرستادنم تا گارد جنگل باشم. بى‌حرف راهى شدم. با خودم گفتم هركس را بهر كارى ساختند؛ پيشانى نوشتم اين است كه نگهبان جنگل باشم. پيش‌تر نگهبان ميش و بز بودم، حال نگهبان مرز و بوم كشورم. اين شغل را پذيرفتم و راضى شدم به رضاى الهى و از نق‌زدن دست برداشتم. مى‌دانستم بايد مراقب تهديدهاى دشمن باشم؛ دشمن مثل مورچه سياه روى سنگ سياه در دل شب حركت مى‌كرد. خانه‌به‌خانه براى خودش نيرو جذب مى‌كرد. بايد با آگاه‌كردن مردم جلوى اين قضيه را مى‌گرفتيم. هركس از من سوال مى‌كرد، جواب مى‌دادم كه فريب حرف‌هاى آنها را نخوريد. منافقان لياقت حكومتدارى ندارند؛ آنها تيشه برداشتند و به ريشه مى‌زنند تا جوانان را با خود در منجلاب گروه تروريسم غرق كنند. بعد دوماه نگهبانى، برگه مرخصى برايم فرستادند. آن لحظه كه برگه مرخصى به دستم رسيد، ياد و خاطرۀ خانه و خانواده غافلم كرد، در جادۀ جنگلى شيرگاه به سرخ كلا، از گرگ كمين خوردم و سينه‌ام داغ شد. دستم را روى سينه گذاشتم، خونم گرم و پرحرارت مى‌جوشيد. هيكل خبيث منافق را پشت درختى قطور و خزه بسته ديدم كه لانه كرده بود. بى‌درنگ به سويش تير انداختم. ديگران از صداى تير متوجه خطر شدند و به كمكم آمدند و آن ملعون منافق را به درك واصل كردند. دسته گرگ‌هاى منافق با هم اختلاف پيدا كرده بودند و برخى از آنان در جنگل رخنه كرده بودند و براى خودشان شعار دفاع از حق كارگر و ماركسيستى مى‌دادند، اما به خون مردم رعيت و چوپان تشنه بودند و از هيچ‌كارى شرم نمى‌كردند. آرزو داشتم سال‌ها به نائب امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف خدمت كنم و خودم را مجبور كردم تا قيام قيامت در جنگل بمانم و گوش بدهم به صداى قمرى‌هايى كه ذكرحق مى‌گويند؛ به عزم شفيره‌هايى كه مى‌خواهند پروانه شوند؛ شفيره‌ها نغمه آزادى مى‌خوانند. آنها آرزوى پرواز دارند. تمام حواس پنجگانه‌ام را به جنگل سپرده‌ام، لحظه‌به‌لحظه گوشم به صداهاست؛ مانند همين صدايى كه الان شنيديد! صداى خنده و شادى كودكان و مسافرانى كه از خودروهايشان پياده مى‌شوند، با شادى، دسته‌جمعى يا تكى عكس مى‌گيرند، از ته دل نفس عميق مى‌كشند. همه اين صداها را كه نشانۀ صلح، امينت و اقتدار كشور ايران اسلامى است، مى‌شنوم؛ اين صداهاى آرام‌بخش را با جان و دل دوست دارم و در قلبم احساس رضايت مى‌كنم. در راه دين و وطنم فدا شدم، امر رهبرم را لبيك گفتم، اگرچه معلم نشدم. جسمم به‌ظاهر در روستاى بادابسر آرميده است، اما روحم وظيفۀ نگهبانى را هيچ‌گاه ترك نكرده است.

۲ - وصیتنامه شهید حسینی

[ویرایش]

وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ ﴿آل عمران / آیه ۱۶۹﴾
با درود فراوان به امام زمان عجل الله فرجه الشريف و نائب برحقش امام خمینی و سلام فراوان بر شهیدان صدر اسلام و شهیدان زمان حاضر. سپاس خداوندی که آغاز زندگی مارا با خوشبختی و سعادت و پایان آن را شهادت و رحمت قرارداد سخن خودرا آغاز میکنم با ملت قهرمان و شهید پرور ایران :
اولاً خودم مرگ را برای خودم افتخار و سرافرازی دانسته و می دانم و چون همه باید برویم بسوی خدای متعالی که ما را آفرید. از همان بدو تولد که چشم به جهان گشودیم باید برگردیم به دنیای ،آخرت که آن دنیا برای پرهیزکاران و تقوی جامعه است ، خدا به شما عمر عطا کند تا برای اسلام جان و مال خود را فدا کنید. سخن کوتاهی دارم با ،مادرم ،برادرها ،خواهرها دامادها و فامیلهای وابسته ام چون راه من راه حسین است و به عشق او بسوی جبهه میروم از شما تقاضا مندم که برای بنده گریه نکنید چون دشمن اسلام خوشحال میشود و شما برای بنده خوشحالی بکنید زیرا ما کشته شدن را برای خودمان افتخار میدانیم و همانا خدا ما را آفرید برای دفاع از اسلام ، امام و ولایت فقیه باید از اسلام دفاع کنید و راه اینجانب را ادامه دهید و بچه های خودرا طوری تربیت کنید که دشمن منافقین کوردل و حامی مستضعفین باشند و خواهرانم باید کار زینبی بکنند چون زینب سلام الله علیها بود همه دردها را تحمل می کرد و از اسلام دفاع کرد. ای مادر پیرم که برای اینجانب مادری کردی از شما خیلی متشکرم خدای تبارک و تعالی شما را اجر جزیل وصبر جمیل اعطا فرماید برای اینجانب گریه نکنید چون فرزندت مانند علی اکبر به نبرد منافقین و کفار رفت و مبارزه کرد ای مادرم میدانم که تو بنده را بزرگ کردی ورنج کشیدی و زحمت دیدی و میدانم که من را داماد نکردی و ناراحت هستم چون خون بنده از خون امام حسین بهتر نبود وخون حسین بود که اسلام را پایدار کرد و باید خون بنده و دیگری بریزد تا اسلام عزیز و امام و قرآن باقی بماند امام می فرماید تا مستکبر است باید مستضعف خون بدهد و از صدر اسلام تاحال منافق درگیر اسلام بود و هنوز هم هست.
هرگز از امام، اسلام ، روحانیون ولایت فقیه جدانشوید و نگوئید که بچه ام شهید شد و از امام دلخور نشوید اصلاً خیال نکن که بچه داشتی چون فرزندت را برای اسلام دادی افتخار باید بکنی چون خون من از خون بهشتی، رجائی ، باهنر ، هادی نژاد، مصطفی ها، نواب ها، سعدیها و پاسدارها و جوانهای دیگر بهتر نبود باید ما خون بدهیم که اسلام پایدار بماند. و ای برادرهایم و ای دامادهایم و خواهرانم هرگز از این انقلاب ، رهبر ، روحانیون و دین اسلام و الله قرآن جدا نشوید چون من به معبود خود رسیدم و به عشق الله رفتم و شهید شدم هرگز از امام جدا نشوید، من یک فرد طلبه اگر بنده را تکه تکه بکنند هرگز از امام قرآن و اسلام دست برنمی دارم چون باید حزب اللهی رفتار کنم و رفتار می کنم خیال نکنید که برادرت و یا فرزندت داماد نشده است و خودم می دانم داغ زیاد سنگینی است وقتی که به آموزشی رفتم لباس نظامی را برتن کردم اصلاً خیال میکردم تازه داماد شدم و لباس دامادی برتن دارم برادران به من تبریک میگفتند واقعاً روز حساسی بود آن روز گذشت ، گرچه شما نبودید خیلی روز خوبی بود.
و حالا چند سخن کوتاهی دارم به تمام برادران ، خواهران ، روحانیون ، سپاه پاسداران ، ارتش، بسیج مردمی ، کشاورز، کارگر ، بازاری ، معلمان ، دانش آموزان و جهاد سازندگی هرچند وظیفه من طلبه نیست که به شما نصیحت کنم از شما تقاضا دارم به نصایح بنده گوش کنید. از روحانیون تقاضا مندم که هر فرد ضد انقلاب را در هر جای این مملکت دیده اید یک طوری به زمین بکوبید که از جایشان بلند نشوند و با افشاگری ضد انقلاب را رسوا کنید و به مردم بفهمانید اگر یک فرد روحانی ضد انقلاب که این مملکت را فاسد می کند از سرزمین اسلامی بردارید تا این انقلاب به ثمر برسد وگور این چکمه پوشان کنده شود انشاء الله. از سپاه پاسداران میخواهم که نگذارید این ضد انقلاب داخلی و خارجی که به ضرر این انقلاب اسلامی هستند انفجاری برپا کنند و انشاء الله نمیگذارید که کوردلان آمریکائی انفجاری برپا کنند و این جنایتکارن را از سرزمین اسلامی بردارید و بریزید به زباله دان تاریخ تا گورشان کنده شود و تا این مملکت اسلامی که صاحب آن امام زمان است پاک شود و ظهور حضرت مهدی نزدیکتر شود انشاء الله و امام را تنها نگذارید و نمی گذارید، به امید خدای تبارک و تعالی امام می فرماید سپاه نور چشم من است و شما فرمانبر رهبر هستید واطاعت هم می کنید. از ارتش تقاضا دارم که در هر جای این مملکت اسلامی هستند از این مملکت دفاع کنند و امام را تنها نگذارند و پشتیبان ولایت فقیه و روحانیون باشند ، دشمن منافقين ومستکبرین باشید و از اسلامی که در خطر است دفاع کنید نگذارید که دشمنان اسلام سوء استفاده کنند و باید دشمن اسلام را نابود کنید و به هلاکتشان برسانید . از بسیج مردمی میخواهم خواهشی بکنم که اسمشان بسیج مردمی است تا آخرین قطره خونی که در بدن دارند برای دفاع از اسلام بکوشند و امام را تنها نگذارند تا انقلاب اسلامی به ثمر برسد چون دشمنان اسلام می خواهند این رهبر عزیزمان را تضعیف بکند و دستشان را قطع کنید. خدا شما را توفیق بدهد انشاء الله و همیشه اما را دعا کنید. از کشاورزان میخواهم تقاضا بکنم همه دست از زراعت خودشان برندارند و زراعت را بیشتر کنند که آمریکای جنایتکار را از جهان ذلیل و نابود کنید و نگذارید آمریکا به توپ و تانک خود بنازد و یک طوری مملکت را پر کنید از زراعت که آمریکا حتی چنین کاری را نتواند بکند که توی دهن آمریکا و شوروی بکوبید که از زمین بلند نشوند ، تا پرچم اسلام در جهان برافراشته شود و اسلام پیروز گردد .انشاء الله.
از کارگران زحمتکش تقاضا دارم که در کارخانه ها فعالیت می کنند تولید را بیشتر کنند تا این مملکت اسلامی برای خریدن اجناس به دیگر کشورهای جهان وابسته نباشد تا آمریکای جهانخوار و شوروی جنایتکار نگویند ایران انقلاب کرده و چیزی ندارد تا به وضع خودش برسد و شما از من بهتر میدانید که آمریکای جهانخوار دشمن زحمتکشان است نمی گذارد این کارگران زحمتشکش که دستشان پینه زده از کارکردن ، استراحت بکنند همیشه دلش می خواهد تمام کارگرهای رنج کشیده و زحمت دیده مستضعف زیر دست آنها باشند و خدا نابود کند تمام ظالمین را در جهان. از بازاری می خواهم که شما در بازار هستید نگذارید بازار را دشمنان اسلام به نابودی بکشانند و دست در دست هم بدهید نگذارید که ،منافقان کوردلان به گرانفروشی دست بزنند و یا به آشوب کشانند و شمائید که بازار را محافظ هستید و از آن کنید و نماز جمعه ، دعای کمیل و دعای توسل را هر هفته برگزار کنید و نگذارید امام تنها بمانند و هرگز از امام جدا نشوید و مسجد را پر کنید زیرا این انقلاب ما از مسجد رشد کرد و به اینجا رسیده است و از مسجد دشمن هراس دارد شما بهتر میدانید و از خدای تبارک و تعالی میخواهم که شما را مورد عفو قرار دهد. از خواهران زحمتکش میخواهم حجاب اسلامی را رعایت بکنند و نگذارید این سوء استفاده گران شما را به فساد و فحشاء بکشانند حجاب شما خواهران کوبنده تر از خون بنده و دیگر شهیدان اسلام است و همدیگر را امربه معروف ونهی از منکر کنید اگر خواهری اشتباهاً حجاب را رعایت نکرده به آن خواهر بگوئید و همدیگر را نصیحت کنید . و دشمن اسلام از حجاب شما هراس دارد و چقدر قرآن درباره حجاب سخن میگوید قرآن را بگیرید و آنرا بخوانید، همچنین کتاب دانشمندان را ، که چقدر درباره حجاب صحبت میکند و کتاب شهید عزیز مطهری را بخوانید که آن کتاب مسئله حجاب است به والله قسم بخوانید حرف بنده را گوش دهید . از معلمان تقاضا دارم که بچه ها را طوری تربیت کنید که به درد اسلام بخورند نه به درد آمریکا ، چون معلم از پدر بچه ها را بهتر تربیت میکند همچون حضرت امام صادق استاد معظم بود برشاگردانش ... و نگذاشتند اسلام در خطر بیفتد. ازدانش آموزان میخواهی امام را دعا کنند ، اسلام را یاد کنند ، مدرسه هار نکنند . مدرسه سنگر است و همیشه الله را در نظر داشته باشید چون شمائید آینده اسلام عزیز ایران و جهان و شما باید اسلام را محافظت کنید و توی دهن دشمنان انقلاب بزنید .
از جهاد سازندگی می خواهم که برای اسلام کار کنند و بدرد مستضعفان جامعه برسند کارشان برای خدامتعال است کار کنند و نگذارند دشمن اسلام و امام به مستضعف ضربه وارد کند و خدا نگهدارد شما را برای اسلام انشاء الله . تقاضایم از ملت عزیز ایران این است که اسلام را تنها نگذارند و حتی امام عزیز را ، نماز جمعه را هر هفته باشکوه برپاکنید. نماز جمعه است که اسلام را به اینجا کشانده تقاضا دارم از برادرهایم و مادرم که نعش اینجانب را در هزارجریب بادابسر چهاردانگه بغل دست پدر عزیز و مهربانم دفن کنید و اگر هزارجریب نشد در زیروان بغل دست پاسدار مبارز شهید سعد الله محمدپور دفن کنید . وبرسر قبرم ننویسید ناکام بنویسید ،طلبه خدمتگزار به اسلام ، یاور امام ، اسلام و قرآن، واخلاق اسلامی را رعایت کنید و تقاضا دارم از سپاه شهرستان بهشهر وصیت نامه اینجانب را در راهپیمایی آن روز بخوانند .






جعبه ابزار