سید محمد رضوی جمالی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید سیدمحمد رضوی جمالی (۱۳۴۱ ساری _ ۱۳۶۵ فاو) متولد شهرستان شهید پرور
ساری استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد ، مادرش ؟ و پدرش سیدجعفر نام داشت.سیدمحمد رضوی در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، سپس تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد.شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.سیدمحمد رضوی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۳/۸ هجری شمسی در منطقه
فاو بر اثر اصابت
ترکش شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید رضوی در مورخه ۱۳۶۵/۳/۱۱ تشییع در
گلزار شهدای ملامجدالدین به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
اگر خبر راست باشد، وقتى برسم كنار پيكرت، دست مىكشم روى جاى تركشى كه همين چند وقت قبل آن را لمس كرده بودم. دست مىكشم تا بشمارم تعداد تركشهايى را كه در بدن نگه داشتهاى. آن روز همه بيمارستانها را به دنبال تو گشته بودم. شنيده بودم كه بچههاى سارى بيشتر از همه شهيد شدهاند. معنى اين خبر آن بود كه بايد خود را براى ديدن تن از هم پاشيدهات آماده مىكردم. پشت فرمان آمبولانس نشسته بودم و ميان سرگردانى، در خيابانهاى اهواز حركت مىكردم. صبح بود و تصميم گرفتم بروم اداره جهاد مازندران كه در اهواز بود. خيال داشتم از آنها براى پيدا كردن تو كمك بگيرم. پريشان بودم و توى خيالم شهادتت را تصور مىكردم؛ تو را با همه خاطرهها و آرزوهاى برادرانهاى كه برايت داشتم. تو را از همان دهم مردادماه سال ۱۳۴۱ كه در سارى به دنيا آمدى. تو را در روزى كه سايه پدر را براى هميشه از دست داديم، درحالىكه طفل سه سالهاى بيش نبودى. تو را آن هنگام كه با لحن شيرين كودكانه براى امام حسين عليه السلام نوحه مىخواندى و كم كم مردم محله و اهالى مسجد را شيفته صداى روحانى خود كردى، طورى كه چيزى نگذشت كه شدى نمك مجلس عزادارى محله و بدون نوحهها و سينهزنىهايت كسى آن طور كه به دلش بنشيند، شور عاشورا را نمىفهميد. تو را تصور كردم در هفت سالگىات كه وارد مدرسه شدى تا لحظهاى كه ديپلم به دست به خانه آمدى. تو را در روزى كه رفتى به مدرسه علميه بعثت قم و حجره نشينى را در پيش گرفتى. تو را از روزى كه مقدمات علوم اسلامى را شروع كردى تا وقتى كه كتاب لمعه را به پايان رساندى. تو را در روزهاى مبارزات انقلابى از ميان تظاهرات و پخش اعلاميهها تا شعارهاى كوبندهاى كه به دنبال صداى رساى خود، مردم را به تكرارِ فريادشان مىخواندى. تو را در بهار ۶۲ كه براى اولين بار در چارچوب در خانه، ساك بر دوش با مادر و خواهران وداع مىكردى، درحالىكه چشم دوخته بودى به جبهه، تا امروز؛ تا اين خردادماه ۶۵ كه هروله كنان مرا كشاندى به سوى منطقه فاو. آن روز در اهواز هم همين حال را داشتم. يقين كرده بودم كه تو هم به همراه همشهرىهاىمان در عمليات رمضان براى هميشه زمين را ترك كردهاى؛ اما ناگاه در گوشه خيابان چشمم افتاد به تو. هرچند با تنى نحيف و قدمهايى پر از درد، راه مىرفتى. سربه زير، مثل هميشه؛ مثل شبهايى كه در قسمت خواهران مسجد، سينى شربت را تعارف مىكردى و اصلاً متوجه نمىشدى زن و دخترى كه ليوان را برداشته و از تو تشكر كردهاند، مادر و خواهر خودمان هستند. سرت به زير بود و من صدايت كردم. از آمبولانسى كه رانندهاش بودم، پايين پريدم و تو را در آغوش كشيدم. هيجان زده، دستى بر پشت تو زدم كه ناگاه تيزى فلز را روى كمرت احساس كردم. فهميدم كه چند تركش در بدن دارى. دو روز پيش تركش خورده بودى و با هلىكوپتر منتقلت كرده بودند به تهران. اما يك روز بيشتر بيمارستان را تحمل نكردى و دوباره زدى به جاده اهواز. مىگفتى بايد زودتر خود را به بچهها برسانى. مىگفتى آنجا به تو نياز دارند. اصرارهاى من فقط همين اندازه تأثير داشت كه راضىات كنم تا همراه من به بيمارستان اهواز بيايى تا تركشهاى درشت را از تنت بيرون بياورند. بعد هم بلافاصله راه افتادى طرف خط مقدم. كسى نمىتوانست مانعت شود. امروز اما مانع شدن، ديگر معنايى ندارد. با زبان روزه، هروله كنان خود را مىرسانم كنار پيكر غرق خون تو. ديشب شب قدر بوده و اهل آسمان، خوب قدر تو را شناختهاند كه اگر اينطور نبود، در نيمه شب سنگر، آن هنگام كه دلت را رها كرده بودى در زمزمههاى وحى و قرآن بر سر داشتى، اين طور دعوت نمىشدى به بىكرانههاى بهشت. تو روحانى گردان مسلم بن عقيل عليه السلام بودى و دارم مى شنوم كه ديشب، مثل چند شب گذشته كه گردان ديگرى در خط مستقر بود، سر زدى به رزمندگان آن. رفته بودى به سنگر كوچك آنها و دعاى توسل خوانده بودى. طورى مىخواندى انگار كه مىدانستى آخرين دعاى توسل توست. بعد هم برگشتى به سنگر و به همراه دوستان طلبه خود، شروع كردى به برگزارى مراسم شب قدر. غرق در تمناى وصال بوديد كه خمپاره ۱۲۰ روى سنگر فرود آمد و مسير پرواز را براى شما گشود. نمىدانم كدام فراز از دعاى جوشن كبير يا نام كدام امام را هنگام بر سر گذاشتن قرآن، به لب داشتى كه سيل خون از سينهات فوران كرد! همينقدر مىبينم كه چشمانت همانطور كه خواهرمان در خواب ديده، به رنگ آبى درآمده. بىگمان تو در لحظه پرواز داشتى بىكرانههاى آسمان را شهود مىكردى. براى همين است كه رنگ آبى حك شده روى چشمانت؛ نه فقط ميان خاك فاو و در اين لحظه كه من سر گذاشتهام روى بازوهاى غرق خونت و دارم ضجه مىزنم، بلكه حتى تا دو روز بعد كه پيكرت برسد دست مادر و خواهر و مردمِ سارى تا بر دوش خود، بدرقهات كنند سمت گلزار شهدا! حتى تا آن لحظه كه بدنت در خاك خفته باشد و صدايت از دل وصيتنامهاى كه زير آسمان جبهه نوشتهاى، از بلندگوى مسجد محله به گوش همه برسد كه: نمىخواهم در گوشهاى خزيده، بىتفاوت با روح مرده، در ظاهر با حيات باز بميرم، بلكه مىخواهم با روح زنده در اين دنيا، با هجرت و شهادت در راه خدا زندهتر شوم. خدايا تنها آرزويم را برآورده گردان! آرزويت برآورده شده برادر! مردم روزهدار سارى، همراه با عزاى مولاى غريبمان على عليه السلام دارند نام تو را زمزمه مىكنند. هرچند جاى نوحههاى تو خالى است، اما مردم سارى از اين پس، تو را هميشه در كنار خود خواهند داشت؛ آن هم با چشمهاى آبىاى كه از سمت زلالى چشمه كوثر شاهدشان خواهد بود.