سیدمحمدرضا اسدی شیاده
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید سیدمحمدرضا اسدی شیاده (۱۳۳۹ امل _ ۱۳۶۰ شیاکو) متولد
شهرستان آمل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش سید واحد نام داشت.سیدمحمدرضا اسدی شیاده در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.سیدمحمدرضا اسدی شیاده سرباز
ارتش جمهوری اسلامی ایران بود و در
تیپ ۵۸ مستقل تکاور ذوالفقار به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۰/۹/۲۵ هجری شمسی در منطقه
شیاکو شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
امامزاده ابراهیم آمل به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
مىدانى چه شد كه من براى چى به سراغ پدرت رفتم؟ يعنى از آن وقتى كه در مراسمت آيتالله حسن زاده آملى سخنرانى كرد و تو را به امامزاده ابراهيم سپرديم، ديگر به آمل نيامده بودم و آن روز رفتم تا براى پدر و مادر از جزر و مد بگويم. وقتى در خانه را زدم، تنها پدرت خانه بود و همه به مسافرت رفته بودند. من دست دست مىكردم كه راجع به جزر و مد حرف بزنم. مىخواستم بگويم كه اگر سيد مانده و من آمدهام، دليلش جزر و مد است. مقصر من نيستم. داشتم دست دست مىكردم كه پدرت گفت، ميدانى چرا با اين كه همه به مسافرت رفتهاند من امروز در خانه تنها ماندهام؟ اين را كه گفت من چفت دهانم باز شد و براى پدرت تعريف كردم كه حمله درست مثل يك مد است. مدى كه يك فوج نيرو را مىبرد سه سمت يك نقطه. بدون اين كه بفهمى، كلى مسافت جابجا مىشود و تو انگار مىلغزى روى يك موج گروهان. حالا اين مد داشت ما را در ۹/۲۵/۶۰ به سمت ارتفاعات شياكو مىبرد، بدون اين كه من فكر كنم در مورد اين كه تو در شياده به دنيا آمدهاى و مد دارد تو را به شياكوى گيلان غرب مىبرد. همينطور به كلمات هم كه اگر دقت مىكردم بايد مىدانستم كه مد دارد تو را به صعود نزديك مىكند. مقاومت بعثىها براى سد كردن امواج، خيلى شديد بود. اما جلوى مد يك اقيانوس را كسى نمىتواند بگيرد، آن هم اقيانوسى كه خمينى به آن مد داده باشد. در همين لحظات بود كه من ديدم،
شكمت تير خورده و افتادهاى روى زمين. اگر كسى مد دريا ديده باشد، من را درك مىكند. دستم را گذاشتم زير بغلت سيد! سيد سيد. لبخند روى لبت بود و گفتى، من را بگذارو برو. به حملهات ادامه بده. دو ماه از شهادت برادرت در حصر آبادان گذشته بود. من به خودم گفتم نه، سيد را بردار و عقب بيا. دستت را گرفتم. دستهاى پينه بستهاى كه در معدن ذغالسنگ سياه شده بود. بايد تو را مثل آينه بغل مىگرفتم و به عقب مىخزيديم. درست مثل يك قايق چوبى كه سعى مىكند روى آب مقاومت كند و به سمت ساحل برنگردد. درست مثل وقتى كه تو از قم به سمت آمل آمدى و كولهات را محكم توى بغل خودت فشار مىدادى تا موج طاغوت آن را از دستت نربايد. - هى چى آوردى سوغاتى؟ كوله را باز كردى و يك قاب آينۀ خاتم كارى شده بيرون كشيدى. - آه، زيرخاكيه؟ لبخند زدى. خيلى وقت بود نديده بودمت. خبر داشتم از حوزه آمل به حوزه علميۀ قم رفتهاى. مىدانستم مثل هميشه در كنار درس، كارگرى هم مىكنى تا خرج و مخارج را خودت، مثل سابق دربياورى. حالا پول داده بودى براى اين چيز گران قيمت. وقتى به مغازه آمدى، من سرم توى حساب و كتاب بود. گفتى، هندوانه كيلويى چنده؟ گفتم، كيلويى ۲۰ ريال. گفت خيلى گرونه. توجهى نكردم و يك رقم از چيزى كه بايد به دست مىآوردم، با چيزى كه توى دخلم بود، نمىخواند. باز تكرار كردى: - خيلى گرون ميدى آقا. گفتم: - قيمتش همينه گرون نيست، از جاى ديگه هم بپرسى همينه، تازه من شاگردم. گفتى: - چرا خيلى گرونه، خيلى! گفتم: - خب نخر اگه گرونه!
گفتى: - نه نبايد آنقدر گرون بدى. من عصبانى شدم و از جا بلند شدم كه از مغازه بيرونت كنم. آنقدر عصبانى بودم كه حتى به صورتت نگاه نكردم و يقهات را مستقيم گرفتم كه گفتى: - نشناختى؟ دستم شل شد. - سيد محمدرضا تويى؟ ببينم باز شاگرد اولى؟ توى حوزه قم هم؟ كولهات را كه باز كردى، اين آينۀ گران قيمت را بيرون كشيدى و من داشتم از تعجب شاخ درمىآوردم كه چرا اين آينه را خريدهاى. بعد كه آينه را جدا كردى و از زير جلد مقواىاش، عكسهاى حضرت امام را بيرون كشيدى، از ترس خشكم زد. توى اين بگير بگير، از قم به آمل عكسهاى حضرت امام را آورده بودى. درست مثل يك موج دريا كه نتوانند مقابلش را سد كنند. بعد برايم تعريف كردى كه مشكوك شده بودند و كلى كوله و لباسهاست را گشته بودند. حالا من بايد تو را مثل همان آينه به سينه مىچسباندم و بر خلاف مدِّ عمليات كه داشت من را به سمت قلۀ شياكو مىبرد، به عقب مىرساندم. اين شنا كردن بر خلاف جزر و مد، يك عشق مىخواهد. يك عشق شديد. اين عشق بود كه تو را از عكس امام، به جماران كشاند و تو پاسدار جماران شدى. برايم تعريف كردى كه چطور دست امام را بوسيدهاى و قرآن داده بودى تا حضرت امام درصفحۀ سفيد آن امضا كند. اين خلاف جزر و مد بود و اما تو با عشق از حوزۀ علميۀ قم شنا كرده بودى تا جماران. حالا ما همراه با مد آب داشتيم مىرفتيم و باز تو خلاف مد آب، تير خوردى و ساكن شدى و من بايد تو را مىرساندم عقب. گفتى برو، بعد از عمليات برگرد. همين حرف سستم كرد. همين باعث شد كه من سستى كنم و تو در مد دريا، به ابديت بپيوندى. آب تو را برده به هر جايى كه خواسته. اما آن وقت هيچ نمىدانستم كه هر مدى، جزرى دارد و وقتى جزر شد، من باز بى اختيار به پايين فرو غلتيدم و ناگهان به خودم آمدم و ديدم پيكرت جا مانده آن بالا و من ديگر نمىتوانم به پيكرت دست پيدا كنم. منطقه دست دشمن بود. خدايا حالا چطور بايد جواب پدر و مادرى را مىدادم كه دوماه پيش يك پسر ديگرشان شهيد شده و حالا اين يكى پسر. هفت ماه بعد، پيكرت برگشت و فرصت خوبى بود تا من به پدرت توضيح بدهم كه چرا سيدمحمدرضا را رها كردهام. از آن روز خجالت مىكشم تا حالا. پدر بزرگوارت، آسيد واحد، برايم تعريف مىكند كه، همين ديشب به خواب خواهرت رفتهاى و گفتهاى: مسافرت نرويد، فردا مهمان داريد. آنها وقتى از خواب بيدار مىشوند، باور نمىكنند كه خواب، وجهى داشته باشد. خب هر خوابى كه تعبير ندارد. با اين حال سيد واحد پدرت مىگويد كه اگر مهمان بيايد، خوب نيست كسى خانه نباشد. من آمده بودم از جزر و مد بگويم و از اينكه چرا تو را رها كردهام و تو سفارش كرده بودى كه از خانه نرويد، مهمان قرار است برايمان بيايد. اين يعنى اين كه تو به حال همۀ ما واقفى و مىدانى جزر و مد است كه گاهى باعث مىشود، يك نفر رفيقش را وسط عمليات رها كند و به حمله ادامه بدهد و رفيقش به شهادت برسد.