سیدابراهیم سیدنژاد
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید سیدابراهیم سیدنژاد (۱۳۴۶ بابل _ ۱۳۶۴ پیرانشهر) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش سیدعلی اکبر نام داشت.سیدابراهیم سیدنژاد در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.سیدابراهیم سیدنژاد در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۷/۲۶ هجری شمسی در منطقه
پیرانشهر شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها
مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۲/۷/۲۰ تشییع در گلزار شهدای
پایین گتاب به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
برنجها را برداشت كردهايم و داريم مىبريم كارخانه برنجكوبى روستا. سالهاست در عالم بىخبرى از تو، اينجا هم خبرى نيست جز جاى خالىات و يادى كه هميشه وقت برداشت محصول مىافتد به جانم. يادت هست از وقتىكه زمين شاليزار را خيس مىكرديم و نشاها را در آن مىكاشتيم تا وقتىكه خوشه خوشه برنج برداشت مىكرديم، همه حرفت اين بود كه دنيا مزرعه آخرت است. اين طرز فكرت را در وصيتنامهات هم فرياد زده بودى. وقتى داشتى مىنوشتى: اى مردم! شما كه در فصل بهار به شالىكارى مشغوليد، تا براى زمستان توشهاى داشته باشيد و اگر يقين داريد كه كار نكردن در تابستان برابر با گرسنگى كشيدن در زمستان است، پس بدانيد كه اگر توشه براى آخرت درست نكنيد، آن زمان ديگر موقع پشيمانى نيست. سروران عزيز كار دنيا تمام نمىشود. انسان هرچه ثروت جمع كند، باز طمع و غرور او بيشتر مىشود و به دنبال سرمايه بيشتر مىگردد. از عمر خود بهره بيشترى بگيريد و نگذاريد وقتها به هدر برود. بيشتر به دنبال معنويت برويد تا ماديات. صدايت بعد از هشتسال هنوز مىنشيند توى گوشم. از صبح روى پاى خودم بند نيستم. خبر دادهاند كه تو را پيداكردهاند. گفتهاند بخشى از بدنت را در تفحص به همراه پلاكت كشف كردهاند. دل توى دلم نيست تا پسرعمو بيايد و ببينيم اين خبر راست است و بايد چه كنيم؟ دل توى دلم نيست كه اگر واقعاً تو برگشته باشى، با اين داغى كه دوباره در دلم زنده مىشود، چه كنم ابراهيم؟! از من بزرگتر بودى. مادر مىگفت دوم خرداد ۴۶ آمدى به دنيا و خوشحالى را با خودت آوردى به روستاى پايينگتاب. سيدعلى اكبر باباى من و تو چقدر روى زمين خدا عرق ريخت و كار كرد تا ما را بزرگ كند. روزهاى تو در دبستان نوبخت بهسرعت گذشت و بعد رفتى به مدرسه راهنمايى شهيد طالشيان. اول دبيرستان بودى كه شور شيدايى روحانيت، تو را بهسوى خود خواند. انگار كسى از عالم معرفت تو را به اين وادى دعوت كرده بود. راهى قم شدى و دو سال حجرهنشينى در مدرسه علميه مرتضويه را آغاز كردى. حرف جبهه كه ميان مىآيد همه جوانهاى روستا به ياد تو مىافتند. به ياد نقشههايى كه براى اعزام مىكشيدى. قدت كوتاه بود و داخل كفشهايت تكه چوب مىگذاشتى تا قامتت را بلندتر نشان دهد و مسئول اعزام قبول كند كه تو براى جبهه آمادگى دارى. هركارى كردى سپاه بابل اما قبولت نكرد. آخرين راه باقيمانده را در پيش گرفتى. رفتى به سراغ سيدجواد، پسرعموى جانبازمان. كارت جنگ او را گرفتى و به اسم او خودت را رساندى به ميدان نبرد. هرچند خيلى زود همهچيز برملا شد. اما اينبار در حالى در جبهه جهاد مىكردى كه خودت بودى نه سيدجواد. دوم تيرماه ۶۱ براى ششماه در لشكر ۸ نجف با لباس بسيجى اعزام شدى. بعد از مرخصى دوباره در خرداد سال بعد به مدت چهار ماه مرد جبههها شدى. هربار كه مىرفتى و برمىگشتى انگارى بزرگتر مىشدى. نه كه فقط بهاندازه همان چند ماهى كه نبودى. نه. وقتى برمىگشتى احساس مىكردم سالها بزرگتر شدهاى. در كنار جهاد، درس حوزه را هم دنبال مىكردى. هميشه سكوت مىكردى و تا وقتى ضرورتى پيش نمىآمد لب به سخن نمىگشودى. همين باعث شده بود پيش چشمم رازدارترينِ جوان روستا باشى. يادت هست وقتى قرار بود در پايگاه محله مانورى انجام شود، تو با اسلحه به خانه آمده بودى درحالىكه مىدانستى چه برنامهاى در پيش است. من آمادهشده بودم كه به پايگاه بروم و تو آنقدر طولش دادى تا با من نيايى. اما در تاريكىِ شب، تو را سوار بر دوچرخهات ديدم كه از كنارم گذشتى و رفتى. به پايگاه كه آمدم هرچه دنبالت گشتم تو را نديدم. تا اينكه وسط شب، ناگاه صداى تيراندازى بلند شد و مانورى كه طراحى كرده بوديد، رسميت گرفت. بعد از گذراندن لحظههايى سخت و پرتنش، شب وقتى به خانه برگشتيم، از تو گلايه كردم كه چرا وقتى همهچيز را مىدانستى به من چيزى نگفتى. و تو تنها لبخندى بر چهره نشاندى و گفتى كه اگر برنامه را مىگفتى كه ديگر اسمش مانور نبود. حق با تو بود برادر! هرچه ربط به تو پيدا مىكند انتهايش بهحق مىرسد. همين خبرى كه در روستا پيچيده و مردم همه چشمانتظارند كه ببينند تو كى برمىگردى، خودش يعنى حق. حق از هشت سال قبل رقم خورده بود. از همان نيمه تيرماه ۶۴ كه راهى ميدان شدى و تا نيمه مهرماهش كه در جبهه پيرانشهر مىجنگيدى. حق امروز رقم خورده است. از همين لحظه كه من كيسه برنجها را كنار برنجكوبى رها كردهام و تكيه زدهام به ديوار. بابا دارد درباره تو حرف مىزند. از روزهايى مىگويد كه مىآمدى توى شاليزار و ميان هرم هوا بهسختى كار مىكردى و دوشادوش او بودى، مگر هنگام خوردن عصرانه و ناهار. تا اينكه غروب از او دور مىشدى و شب مىفهميد كه تو تمام روز را با دهان روزه كاركرده و عرق ريختهاى. آنهم با اين جثه ضعيف و كوچكت. راستى از همين جثه لاغر، بعد از هشتسال مىخواهند چه چيزى به همراه پلاكت براى ما بياورند؟ مردم دستهدسته دارند مىآيند طرف خانه ما و سراغ تو را مىگيرند. من به كيسههاى برنج ميان كارخانه نگاه مىكنم. صدايت در گوشم مىپيچد كه دارى مىگويى: براى توشه زمستان اين كيسهها را حاضر كردهاى، براى توشه آخرت چقدر به فكر بودهاى. من اما دلم تنها به يكچيز قرص است. آنهم توشهاى است كه هشتسال در لحظههايم آن را اندوختهام. توشه اشكهايى كه براى شهيد ريختهام. توشهاى به نام شفاعت برادرانه تو!