سیدابوالقاسم ارشادی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
نوزدهم اردیبهشت ۱۳۳۰، در روستای
امینآباد از توابع
شهرستان بابل به دنیا آمد. اولین فرزند خانواده بود. پدرش سیداحمد و مادرش سیده طاهره حسینی امینی نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند، سپس در
حوزه علمیه صدر بابل،
مدرسه فیضیه قم و
حوزه علمیه مشهد مقدس تا سطح دو حوزه علمیه تحصیل کرد. پدربزرگش سیدمرتضی در
نجف درس خوانده بود. سال ۱۳۵۱ ازدواج کرد و صاحب دو دختر و دو پسر شد. در جریان انقلاب اسلامی توسط عوامل
رژیم پهلوی دستگیر شد. معاونت اداره ششم سیاسی وزارت امور خارجه و مبلغ دادستانی کل در امور دادسراهای مبارزه با مواد مخدر تهران بود. یکم اسفند ۱۳۶۴ در سانحه سقوط هواپیمای فوکر اف۲۷ فرندشیپ در ۲۵ کیلومتری شمال
اهواز به همراه ۵۰ سرنشین دیگر به شهادت رسید. پیکرش در پنجم اسفند ۱۳۶۴ در گلزار شهدای امینآباد دفن شد.
[ویرایش]
مادر، دلبستۀ بچهاش است؛ طورىكه اگر ده تا فرزند داشته باشد و همه كنارش باشند، اما يكى از آنها نباشد، باز دلش پيش آن يكى است و از دورىاش غصه مىخورد. من كه اينگونهام. اين چند سالى كه پسرم از روستا رفته است، خيلى دلتنگش مىشوم. دلم كه مىگيرد، دختروپسرهايم را صدا مىكنم تا به خانۀ ابوالقاسم برويم. پسرم اين دورهمىها را مىپسندد و اگر يكى از ما نباشد، خودش به خانۀ او مىرود. از آن سال كه به درخواست دفتر رهبرى، به شهرستان رفته، همان جا مانده است. گمان مىكردم تبليغش كه تمام شود، با زن و بچهاش به روستا برمىگردد. از او خواستم كه بماند. برايم تعريف كرد كه مردم آنجا احكام نمىدانند. مىگفت كه پيرمرد هفتادسالهاى او را به ماندن ترغيب كرده است. او مىخواهد بماند و به مردم خدمت كند. دور هم نشستهايم و دارم قد و بالاى پسرم را تماشا مىكنم. دستم را گرفت و گفت: «مادرجان! حلالم كن.» از حرفش دلنگران شدم. حرفش بوى خداحافظى مىداد. فردا راهى اهواز است و مىخواهد با آيتاللّه محلاتى و عدهاى ديگر با هواپيما به اهواز برود. عمليات «والفجر ۸» با موفقيت به اتمام رسيده و فاو فتح شده است. ابوالقاسم و دوستانش، براى تشويق رزمندهها دارند به جبهه مىروند و مىخواهند برايشان سخنرانى كنند. تابهحال، دو بار اعزام شده و هر بار، مبلّغ بوده و در فاصلۀ رفت و برگشتنهايش هم، بهشدت به كتابهاى حوزهاش مشغول است. بار اولى نيست كه مىخواهد برود؛ اما نمىدانم چرا دلنگرانم. نمىتوانم به او بگويم و ناراحتش كنم. ابوالقاسم، ارج و قرب خاصى برايم دارد. البته نه براى اينكه پسر اولم است و بيشتر دوستش دارم؛ بلكه علاقهام بهخاطر كارهايش است؛ طورىكه اگر پسر آخرم هم بود و اين كارها را مىكرد، باز جايش در قلبم بود. صرفنظر از شيطنتهاى كودكىاش، حقيقتاً بچۀ زرنگ و باهوشى بود. اذيتى هم براى كسى نداشت و اگر از درختى بالا مىرفت يا چيزى مىشكست، فقط در خانۀ خودمان بود. خيلى كنجكاو بود، اما اگر بهدنبال يادگيرى چيزى بود، خوب ياد مىگرفت. از دوازده سالگى اينطور بود؛ از زمانى كه در مدرسۀ صدر بابل درس مىخواند. از همان سالها دلنگرانش بودم. ملاعبداللّه سالاريۀ فيروزكوهى در تدريس علوم دينى، بين مردم روستاى ايمنآباد زبانزد بود. او به شوهرم، احمد، پيغام داد: «سيد! ابوالقاسم تمام دانستههايى را كه من مىدانم آموخته است و من چيز جديدى براى آموختن به او ندارم.» نمىدانستيم چه كار كنيم و ابوالقاسم را كجا بفرستيم كه روح تشنهاش سيراب شود. به اين نتيجه رسيديم كه از پدربزرگش، سيدمرتضى، كمك بگيريم؛ او درسخواندۀ حوزۀ نجف و نامدار بود اما اكنون از شدت بيمارى، در بستر افتاده بود. تا از ماجراى ابوالقاسم باخبر شد، نامهاى به آيتاللّه محقق، رئيس حوزۀ علميۀ صدر بابل نوشت. با آن نامه، پسرم به حوزۀ آنجا راه يافت. راضى نبوديم پسرمان، هر جايى برود و با هر كسى نشستوبرخاست كند. وقتى فهميدم آيتاللّه وحيد خراسانى و ميرزاهاشم آملى استادانش هستند، خيالم آسوده شد و دلم آرام گرفت. از حجره كه به خانه مىآمد، سرحال و شوخ بود. مىگفت كه برخى اوقات در حوزه براى طلبهها لطيفه مىگويد و آنها را مىخنداند. لطيفههايى در آنها نكتهاى نهفته بود. خنده و گريهاش با فكر بود. صداى گريههاى شبانه و دعا خواندنهايش، در گوشم هست و زمانى كه از او دور هستم، با اينها آرام مىشوم. مادرم مىگفت: «اين پسر، در آينده به جايى مىرسد.» او روزهايى كه به مسجد مىرفت، ابوالقاسم را با خودش به كلاس روخوانى قرآن مىبرد. پسرم فقط چند سالش بود؛ اما از مسجد كه برمىگشت، حال و هوايى ديگر داشت؛ طورىكه بازى و شيطنت، جايش را به تفكر مىداد. خيلى از سورهها را كنار مادربزرگش حفظ مىكرد. ايمنآباد، زمستانهاى سختى داشت و سرما درس و مدرسه را از بچهها مىگرفت. من نمىگذاشتم ابوالقاسم از درسش عقب بيفتد. چكمههايم را مىپوشيدم و او را روى دوشم سوار مىكردم. از خيابان رد مىشديم و به مدرسهاش مىرسيديم. همسايهها متعجب مىگفتند: «طاهرهخانم، اگر يك روز نرود، چه مىشود؟!» در جوابشان فقط لبخند مىزدم. آن روزها چه زود گذشت. ابوالقاسم در حوزههاى مشهد و قم درس خوانده تا حاجآقا شده است. - من كه به اينجا رسيدهام، همه را از پدر و مادرم دارم. نگاهى به زن وبچههايش كرد و اين جمله را گفت. گرمى دستانش را روى دستم احساس مىكردم. انگار مىخواست دلم را آرام كند. دلم هم آرام شد؛ اما راضى نبود. راضى نبودم كه گرفتار ساواكىها شود. از سخنرانىهايش خبر داشتم. مىدانستم كه با دوستان طلبهاش، بدون لباس روحانيت ميان مردم مىروند و حرفها مىزنند. گاه كت و شلوار مىپوشيد. دانشجويان دانشگاه تهران، گمان مىكردند او استادى معمولى است و در جلسۀ پرسش و پاسخش شركت مىكردند. مى گفت اينطورى بهتر مىشود حرف جوانهايى را كه از علما دورند، شنيد. برنامههايش دلنگرانم مىكرد. مىترسيدم به چنگ مأموران شاه بيفتد. در مسير كاشان به قم، همين اتفاق افتاد. چند روزى در كاشان زندانى بود. به جدّش متوسل شدم تا خبر آزادىاش را شنيدم. مىدانستم پسرم تسليم ناحق نمىشود و عقبنشينى نمىكند. بعد از انقلاب، زياد جلسات سخنرانى برگزار مىكرد و از خطر گروهكهاى منافقين مىگفت. همسرش فاطمه از كارهايش باخبر بود. از همان اول زندگى، به خودش متكى بود. در مسير قم _ اراك، با ژيانش مسافركشى مىكرد. معاون وزير خارجه كه شد، كارهايش فشردهتر شد؛ اما ديد و بازديد با اقوام را فراموش نكرد. قاضى زندان بود و نمىگذاشت خطى از پروندهاى جا بماند. آنقدر كه كارهايش را سرزنده انجام مىداد، هروقت كنارش مىنشستم، خستگى از تنم مىرفت. فاطمه و فرزندانش را صدا زد. عادله، عاطفه، ميثم و اويس، دورش حلقه زدند. دستم را بوسيد و شروع به وصيت كرد. مضطرب شدم. من كه طاقت نبودنش را ندارم. ياد آن روز افتادم كه سيداحمد از راهپيمايى برگشته بود. ابوالقاسم همراهش نبود. باهم رفته بودند پسرمان ميان سيل جمعيت گم شده بود. سه روز از او بىخبر بوديم. نمىدانستيم اصلاً زنده است يا...؛ كه سرانجام همراه عمويش آمد. خدا خواسته بود كه سيدابراهيم در قيام ۱۵ خرداد باشد و او را ببيند. ابوالقاسم شركت در اين قيام را پيوند ناگسستنى با امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف مىدانست. حتماً نظر خود آقا بود كه پسرم برگشت. تحت تعقيب ساواك بودند؛ اما شبانه فرار كردند. - مادر اين حرفها را نزن. انشاءاللّه به سلامت برگردى و سايهات بالاى سر خانوادهات باشد! تبسمى كرد و براى خواندن نماز رفت. بچههايش دورم را گرفتند. يكى از آنها از كارهاى پدرش گفت. صدايش را آهسته كرد تا ابوالقاسم نشنود. مىدانستم گمان مىكند كه اگر ما بدانيم، اخلاص كارهايش كم مىشود. تازه فهميدم در آزادسازى سوسنگرد نقش داشته است. نمايندۀ امام خمينى رحمه الله در جهاد سازندگى شهرستان فارسان بوده و به روستاهاى اطرافش مىرفته و به مشكلات مردم آنجا رسيدگى مىكرده. با دوستش به كشورهاى افريقايى سفر كرده و با سفير عربستان كه نام مستعارش اَصَوَل است، مباحثه دينى داشته. مدتى، معاون ششم امور سياسى خاورميانه و كارشناس تبليغات در نيجر و غنا بوده. سخنران بينالمللى است و بسيار دعوت مىشود. شيرم حلالش باشد كه به راه درست رفته است. گفتند سفير ايران در كشور نيجريه انتخاب شده... خبر را كه شنيدم، شوكه شدم. اخبار گفت هواپيما را با موشك زدهاند. هواپيما تكهتكه شده بود و همۀ مسافرها سوخته بودند. بعضى پيكرها ازهم جداشده بود، اما پيكر پسرم... خودم او را ديدم. سوخته و خونى بود؛ اما پيكرش از هم گُسسته نشده بود. مىگفتند تنها پيكرى از آن ۲۴ نفر بوده است كه دست يا پايش جدا نشده؛ حتى يك انگشت هم ازپسرم كم نشده بود. هيچوقت راضى نبودم كه پسرم با بدنى قطعهقطعه از دنيا برود. اسارت را هم برايش نخواسته بودم. مرگ در رختخواب را هم نمىپسنديدم. دعاى هميشگىام عاقبتبهخيرى بود كه مستجاب شد. در آسمان به اوج رسيدن، آرزوى ابوالقاسم بود. قرار شد در روستايمان دفن شود. دفترش را آوردند كه در هواپيما دستش بوده. روى ورقهها قطرههاى خونش چكيده بود. به آنها دست كشيدم و دفتر را بوييدم. بوى زندگى مىداد؛ زندگى بعد از ابوالقاسم! پسرم ما را تنها نمىگذارد. او را در خواب و بيدارى مىبينم. برايم دست تكان مىدهد و لبخند مىزند. دفترش را باز مىكنم و وصيتش را مىخوانيم: آن موقع كه دين خدا احتياج به جهاد و شهادت داشته باشد، انسان بايد براى رضاى خدا در اين جهاد مقدس شركت كند و بجنگد، بكشد و شهيد شود و اگر چنين كرد، پيروز و سربلند خواهد شد. اى امت بهپاخاستۀ مسلمان ايران! به نداى خدا و قرآن كريم گوش فرا دهيد و به پا خيزيد كه چشمان اشكآلود مستضعفان، انتظار شما را مىكشد. صداى ابوالقاسم را شنيدم و چهرهاش را ديدم. دستم را بهگرمى فشرد. راضى نبودم از من دور باشد. خودش اين را مىدانست. آمده است كنارم تا اينجا زندگى كند. مأموريتش را هم به پايان رسانده است. حس روزى را دارم كه به دنيا آمد. نوزدهم ارديبهشت بود و هواى لطيف بهارى را استشمام مىكردم. بر پيشانى ابوالقاسم بوسه زدم و روى صورتش دست كشيدم. پيكرش را كه آوردند، بوى بهار را حس كردم و سردى زمستان را از ياد بردم؛ حسى كه فقط به يك مادر دست مىدهد؛ مادرى كه دلبستۀ پسرش است تا او را سعادتمند ببيند.