• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

غلامحسن رضائی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید غلامحسن رضائی (۱۳۶۴/۱۰/۰۳ امل _ ۱۳۶۵/۱۱/۰۶ شلمچه) متولد شهرستان آمل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش گل جهان خیری و پدرش رمضان نام داشت.غلامحسن رضائی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. غلامحسن رضائی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۱/۰۶ هجری شمسی در منطقه شلمچه و در عملیات کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. شهید جاویدالاثر هستند. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

مادر مريض بود. بعد از سال‌ها كار سخت توى خانه و شاليزار تنِ خسته‌اش افتاده بود توى رختخواب. ما و خواهرها مثل پروانه دورش مى‌چرخيديم، ولى نمى‌توانستيم يك لحظه هم نگاهش را از درِ خانه بگيريم. شب و روز منتظرت بود. به‌خاطرِ دل پيرزن راضى شده بوديم به يك خبر. يك پلاك. ولى نبود. هيچ‌كس دقيق نمى‌دانست چه اتفاقى برايت افتاده كه از كربلاى ۵ برنگشتى. با اينكه امدادگر بودى سلاح دست گرفته و جنگيده بودى. تانك‌هاى دشمن كه نزديك شدند خمپاره خورده بود نزديك تو، زخمى شدنت را هم ديده بودند. ولى كسى بقيه‌اش را نمى‌دانست. از وقتى حال مادر اين‌طور شد، روزى نبود كه صحنۀ رفتنت را مرور نكنم. آن روز زانوهايم را بغل كرده بودم و نشسته بودم توى ايوان. با هر صدايى نگاهم مى‌رفت طرف در. چطور بايد به پدرومادر مى‌گفتم كه تو رفته‌اى‌؟ به مادر چه جوابى مى‌دادم‌؟ خيال مى‌كردند وقتى از بازسازى سوسنگرد برگشتى، توى حوزۀ علميۀ «نكا» چسبيده‌اى به درس‌وبحث. هنوز خودم را جمع‌وجور نكرده بودم كه آمدند. خجالت مى‌كشيدم نگاهشان كنم. پدر گفت: «خير باشه... چرا مثل مرغ پَركنده شدى پسر!» كلمه‌ها از ذهنم فرار مى‌كردند. مِن مِن كردم: «غلامحسن...» مادر تند پرسيد: «غلامحسن چى شده‌؟» چاره‌اى نبود. گفتم «چيزى نشده مادرجان! غلامحسن... اومد خونه...» گل ازگلش شكفت. اطراف خانه را پاييد: «پس بچه‌ام كجاست‌؟» توى دلم از خدا كمك خواستم: «كار داشت. اومد و زود رفت.» چهرۀ مادر رفت توى هم: «چكار داشت كه با اين عجله رفت‌؟ چرا نايستاد ببينمش‌؟» خواستم بگويم امتحان داشت. درس داشت. ولى بى‌فايده بود. بالاخره مى‌فهميدند. گفتم: «آمد شناسنامه‌اش را گرفت.» يك‌دفعه خانه ساكت شد. انگار زمان ايستاد. به گل‌هاى فرش خيره شده بودم. صداى مادر مى‌لرزيد: «چرا بهش دادى مادر؟» خواستم بگويم از بس التماس كرد. دلم را ريش كرد. ولى نمى‌توانستم حرف بزنم. بابا دانه‌هاى تسبيح را رد كرد. تمام كودكى‌ات آمده بود جلوى نظرم و نمى‌توانستم سرم را بالا بياورم. بعد از مدرسۀ راهنمايى، خودت خواسته بودى بروى حوزۀ علميه و با پسرخاله راهى شدى. پدر و مادر هم كه از خدايشان بود تو درس دين بخوانى. از همان بچگى عشق نماز و روزه و اذان و قرآن داشتى. آن‌قدر توى مسجد روستا خوب اذان مى‌گفتى كه يكى از پيرمردها برايت يك بلندگو خريد. همۀ آبادى صدايت را مى‌شناختند. گفتم: «داداش جان! تو دارى درس مى‌خوانى. مگر دلت نمى‌خواست روحانى بشوى‌؟ اصلاً به خاطر همين علاقه‌ات اهالى از همان بچگى شيخ غلامحسن صدايت مى‌كنند.» گفتى: «امام گفته جبهه را خالى نگذاريد.» گفتم: «جنگ است... تير و تركش و گلوله... شوخى‌بردار نيست.» گفتى: «داداش! فكر كنيد من و شما عينِ دوتا برادر باهم قهر هستيم. يك غريبه بيايد بخواهد يكى از ما را اذيت كند، ما باهم همدست نمى‌شويم‌؟ از خانه‌مان بيرونش نمى‌كنيم‌؟» گفتم: «اصلاً همۀ حرف‌هايت درست! پدر و مادر نيستند. من اجازه ندارم شناسنامه‌ات را بدهم.» باز گريه كردى: «شناسنامه‌ام را بده. جوابشان با من.» كلمه‌ها از ذهنم فرار مى‌كردند. مِن مِن كردم: «غلامحسن...» مادر تند پرسيد: «غلامحسن چى شده‌؟» چاره‌اى نبود. گفتم «چيزى نشده مادرجان! غلامحسن... اومد خونه...» گل ازگلش شكفت. اطراف خانه را پاييد: «پس بچه‌ام كجاست‌؟» توى دلم از خدا كمك خواستم: «كار داشت. اومد و زود رفت.» چهرۀ مادر رفت توى هم: «چكار داشت كه با اين عجله رفت‌؟ چرا نايستاد ببينمش‌؟» خواستم بگويم امتحان داشت. درس داشت. ولى بى‌فايده بود. بالاخره مى‌فهميدند. گفتم: «آمد شناسنامه‌اش را گرفت.» يك‌دفعه خانه ساكت شد. انگار زمان ايستاد. به گل‌هاى فرش خيره شده بودم. صداى مادر مى‌لرزيد: «چرا بهش دادى مادر؟» خواستم بگويم از بس التماس كرد. دلم را ريش كرد. ولى نمى‌توانستم حرف بزنم. بابا دانه‌هاى تسبيح را رد كرد. تمام كودكى‌ات آمده بود جلوى نظرم و نمى‌توانستم سرم را بالا بياورم. بعد از مدرسۀ راهنمايى، خودت خواسته بودى بروى حوزۀ علميه و با پسرخاله راهى شدى. پدر و مادر هم كه از خدايشان بود تو درس دين بخوانى. از همان بچگى عشق نماز و روزه و اذان و قرآن داشتى. آن‌قدر توى مسجد روستا خوب اذان مى‌گفتى كه يكى از پيرمردها برايت يك بلندگو خريد. همۀ آبادى صدايت را مى‌شناختند. گفتم: «داداش جان! تو دارى درس مى‌خوانى. مگر دلت نمى‌خواست روحانى بشوى‌؟ اصلاً به خاطر همين علاقه‌ات اهالى از همان بچگى شيخ غلامحسن صدايت مى‌كنند.» گفتى: «امام گفته جبهه را خالى نگذاريد.» گفتم: «جنگ است... تير و تركش و گلوله... شوخى‌بردار نيست.» گفتى: «داداش! فكر كنيد من و شما عينِ دوتا برادر باهم قهر هستيم. يك غريبه بيايد بخواهد يكى از ما را اذيت كند، ما باهم همدست نمى‌شويم‌؟ از خانه‌مان بيرونش نمى‌كنيم‌؟» گفتم: «اصلاً همۀ حرف‌هايت درست! پدر و مادر نيستند. من اجازه ندارم شناسنامه‌ات را بدهم.» باز گريه كردى: «شناسنامه‌ام را بده. جوابشان با من.» كلمه‌ها از ذهنم فرار مى‌كردند. مِن مِن كردم: «غلامحسن...» مادر تند پرسيد: «غلامحسن چى شده‌؟» چاره‌اى نبود. گفتم «چيزى نشده مادرجان! غلامحسن... اومد خونه...» گل ازگلش شكفت. اطراف خانه را پاييد: «پس بچه‌ام كجاست‌؟» توى دلم از خدا كمك خواستم: «كار داشت. اومد و زود رفت.» چهرۀ مادر رفت توى هم: «چكار داشت كه با اين عجله رفت‌؟ چرا نايستاد ببينمش‌؟» خواستم بگويم امتحان داشت. درس داشت. ولى بى‌فايده بود. بالاخره مى‌فهميدند. گفتم: «آمد شناسنامه‌اش را گرفت.» يك‌دفعه خانه ساكت شد. انگار زمان ايستاد. به گل‌هاى فرش خيره شده بودم. صداى مادر مى‌لرزيد: «چرا بهش دادى مادر؟» خواستم بگويم از بس التماس كرد. دلم را ريش كرد. ولى نمى‌توانستم حرف بزنم. بابا دانه‌هاى تسبيح را رد كرد. تمام كودكى‌ات آمده بود جلوى نظرم و نمى‌توانستم سرم را بالا بياورم. بعد از مدرسۀ راهنمايى، خودت خواسته بودى بروى حوزۀ علميه و با پسرخاله راهى شدى. پدر و مادر هم كه از خدايشان بود تو درس دين بخوانى. از همان بچگى عشق نماز و روزه و اذان و قرآن داشتى. آن‌قدر توى مسجد روستا خوب اذان مى‌گفتى كه يكى از پيرمردها برايت يك بلندگو خريد. همۀ آبادى صدايت را مى‌شناختند. گفتم: «داداش جان! تو دارى درس مى‌خوانى. مگر دلت نمى‌خواست روحانى بشوى‌؟ اصلاً به خاطر همين علاقه‌ات اهالى از همان بچگى شيخ غلامحسن صدايت مى‌كنند.» گفتى: «امام گفته جبهه را خالى نگذاريد.» گفتم: «جنگ است... تير و تركش و گلوله... شوخى‌بردار نيست.» گفتى: «داداش! فكر كنيد من و شما عينِ دوتا برادر باهم قهر هستيم. يك غريبه بيايد بخواهد يكى از ما را اذيت كند، ما باهم همدست نمى‌شويم‌؟ از خانه‌مان بيرونش نمى‌كنيم‌؟» گفتم: «اصلاً همۀ حرف‌هايت درست! پدر و مادر نيستند. من اجازه ندارم شناسنامه‌ات را بدهم.» باز گريه كردى: «شناسنامه‌ام را بده. جوابشان با من.»






جعبه ابزار