• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

مصطفی شعبانی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید مصطفي شعبانی شهربندی (۱۳۴۶/۱۱/۱۱ قائمشهر _ ۱۳۶۴/۱۲/۰۴ فاو) متولد شهرستان قائمشهر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش علی نام داشت.مصطفي شعبانی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.مصطفي شعبانی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۱۲/۰۴ هجری شمسی در منطقه فاو و در عملیات والفجر هشت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای ؟ به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

نزديك پنجره نشسته است؛ رو به راهى كه قطار مى‌رود. مردمك‌هاى سياهش مجبورند از گوشۀ چشم‌ها به جلو حركت كنند و زودتر خسته شوند؛ پلك‌هايش روى هم بيفتد و خوابش ببرد. آن‌وقت ديگر حساب نمى‌كند كه چقدر از جنوب دور شده است و دلش چقدر بايد تنگ شود؛ يا حساب نمى‌كند چقدر مانده است برسد به خانه‌اى كه هميشه مشتاق بوييدنش بوده است. بعدتر فكرى مى‌شود كه كدام را بايد انتخاب كند؟ اگر قرار باشديك جا از زندگى‌اش نقطه بگذارد، دوست دارد آن نقطه كجا باشد؟ گوشه‌اى از سنگر، كنار حبيب و كاوه و رضا مشهدى يا روبه‌روى صورت مادرش؛ چشم در چشم پدر و دست در دست برادر؟ چه دوراهى‌عجيبى! چنان در فكرهايش غرق مى‌شود كه پلك‌ها خسته مى‌شوند و تنش سست. كف دستش را به بازوى چپ مى‌كشد تا ببيند برآمدگى جراحتى كه در عمليات آخر برداشته، رفته است يا نه. درد دارد؛ ولى كسى از روى لباس خاكى جبهه متوجه زخم‌هاى بازويش نمى‌شود. پاهايش هم ظاهر سالمى دارند و حدس مى‌زند بتواند بدون لنگ زدن راه برود. هميشه همين‌طور است. آن‌قدر صبر مى‌كند و جبهه مى‌ماند تا جراحتش كمى بهتر شود؛ آن‌وقت از مرخصى‌هايش استفاده مى‌كند و به ديدن پدر و مادر مى‌رود؛ برعكسِ همه كه با مجروحيت به مرخصى مى‌روند. چشم‌هايش از پنجرۀ بستۀ قطار، از پشت شيشه‌هاى غبارگرفته، تك‌درخت‌هاى كنار ريل را دنبال مى‌كند. سنگينى پلك‌ها بيشتر مى‌شود و ذهنش خسته‌تر؛ سعى مى‌كند با شمردن درخت‌ها دلتنگى جبهه را از ياد ببرد. سرش را كه بلند مى‌كند؛ تصويرى از خودش را مى‌بيند كه دم در خانه‌شان ايستاده؛ به صورت‌ها دقيق مى‌شود. از آن فاصله لبخند استقبالشان را روى چهره‌ها حس مى‌كند. نزديك‌تر مى‌رود. دو مرد با عمامۀ سياه به نظرش آشناترند: يكى با عينك و مسن‌تر، و ديگرى با ريش جوگندمى و خنده‌اى كه به دلش مى‌نشيند. مى‌خواهد برايش آرزو و دعاى شهادت كنند. سيدى كه پيرتر است، مى‌گويد: خيلى زود پيش ما مى‌آيى؛ منتظرت هستيم. عباى سيد را مى‌گيرد و روى صورتش مى‌كشد و مى‌خواهد او را در آغوش بگيرد كه صداى مهماندار بلند مى‌شود. صداى مسئول واگن كه با كليد به پنجرۀ كوپه‌ها مى‌زند، او و چند رزمندۀ همشهرى‌اش را بيدار مى‌كند. «برادرا رسيديم سارى. مازنى‌ها مراقب باشن جا نمونن». افسوس مى‌خورد كه اى‌كاش خوابش چند دقيقه‌اى ادامه مى‌داشت. بلند مى‌شود؛ مى‌ايستد و از پنجره به درخت‌هايى كه ايستگاه را مثل ديوار پوشانده‌اند، خيره مى‌شود. مدت‌ها بود اين حجم از سرسبزى را نديده بود. چشم‌هايش را مى‌مالد و كوله را كه متكاى زير سرش كرده بود، برمى‌دارد و به پشتش مى‌اندازد. به جاى اينكه سوار تاكسى يا مينى‌بوس‌هاى شركت واحد شود، مى‌رود سمت سكوى ارتش. فكر مى‌كند بهتر است حالا كه بعد از مدت‌ها آمده است، در كوچه و خيابان‌ها راه برود و از هواى وطن توشه‌اى براى منطقه بردارد. از سكوى ارتش مى‌پيچد داخل سياهكل‌رود. آبان‌هاى سارى به‌راحتى مى‌تواند با ماه‌هاى ديگر سال رقابت كند و با اختلاف زياد پيروز شود. با خود مى‌گويد: اى كاش همۀ شهرها سارى بود و همۀ ماه‌ها آبان. آن‌قدر مى‌رود و خيابان‌ها را گز مى‌كند كه ناگهان مى‌بيند رسيده است به كوچۀ ده‌مترى امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف پلاك ۲۸. روبه‌روى خانۀ مردى است كه دارد با خودش مى‌خندد و معلوم نيست مردمك‌هايش دارند كدام قاب پنجرۀ قطار را دنبال مى‌كنند. هنوز پدر و مادر، مسافر تازه از راه رسيده‌شان را يك دل سير بغل نكرده و نبوسيده‌اند كه مى‌گويد شهيد بهشتى و شهيد دستغيب را در خواب ديده است كه آمده بودند دم در خانه و شهيد دستغيب مژده داده است كه شهيد مى‌شود. همان‌طوركه حرف مى‌زند، صورتش حسى مخلوط از شوق و خنده مى‌گيرد. پدر بغضش را مى‌خورد و به چشم‌هاى پسر هجده ساله‌اش لبخند مى‌زند. هربار كه به ياد خواب مصطفى مى‌افتد، فكر مى‌كند كه مگر اولين بار كى بود؟ پرت مى‌شود به ده سال پيش؛ وقتى ساكش را براى سفر به خانۀ خدا بسته بود و از بچه‌ها مى‌پرسيد سوغاتى برايشان چه بگيرد و مصطفى گفت: شهادت. آن موقع تعجب كرده بود كه اين بچه شهادت را مى‌خواهد. چه‌كار. اصلاً مى‌فهمد شهيد و شهادت يعنى چه‌؟ ولى حالا كه او را در لباس خاكى جبهه مى‌بيند، مى‌داند كه مصطفى بهتر از هر كسى با شهادت آشناست؛ و همان روز فهميد كه تفاوت اين پسرش فقط در خوش‌خلقى او نيست؛ در آرزوهايش هم هست. ••• از شروع والفجر هشت‌چهارده روز گذشته است. داخل كمين تنگ و كوتاه جزيرۀ مجنون نشسته‌اند؛ با عليرضا و كريم و مجتبى. عليرضا ميان باران تير و تركش و خاك، نماز مى‌خوانَد؛ كريم كنسرو و كمپوت باز مى‌كند براى بچه‌ها؛ و مصطفى‌تكيه داده به ديوار كمين و از كوچكىِ كانال، پاها را در شكمش جمع كرده است. فكر مى‌كند اگر جنگ نبود، همان‌طوركه با خودكار آبى در فرم ثبت‌نام طلبگى نوشته بود، تا آخر در حوزه مى‌ماند و درس مى‌خواند؛ اما جنگ است و او از همۀ راه‌هايى كه به مردن ختم مى‌شود، شهادت را مى‌پسندد. چنان از دنيا رهيده است كه در ميان زوزۀ خمپاره‌ها آرزو مى‌كند اين تن خاكى‌اش هم در دنيا نمانَد و بى هيچ تعلقى پر بكشد؛ و خدا عاشق چنين آرزوهايى است؛ آن‌قدر كه مصطفى سه روز بعد، نزديك نخل سوخته‌اى ايستاده است؛ طورى كه هيچ‌كس او را نمى‌بيند و او مى‌بيند كريم و مجتبى را و مى‌شنود فرياد بلند الله‌اكبرشان را و چشمانى خيس و اشك‌آلود از شهادت مصطفى؛ مصطفاى بى‌تن؛ مصطفاى رها!






جعبه ابزار