مهدی جمشیدی کوهساری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
بیست و پنجم شهریور ۱۳۴۶، در روستای
کوهسارکنده از توابع
شهرستان نکا دیده به جهان گشود. فرزند سوم خانواده بود. پدرش
محمدحسن جمشیدی کوهساری، روحانی و نماینده مجلس بود و مادرش صدیقه رویین تن نام داشت. دانشجو بود و در
حوزه علمیه نیز به تحصیل پرداخته است. مجرد بود. به عنوان بسیجی از
لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب قم در جبهه حضور یافت. سوم بهمن ۱۳۶۵ (سال هفتم جنگ تحمیلی) در منطقه
شلمچه و در
عملیات کربلای پنج بر اثر اصابت ترکش در نوزده سالگی خلعت شهادت پوشید. پیکرش هشت روز بعد تشییع و در زادگاهش کوهسارکنده دفن شد. پدرش نیز
آزاده بود.
[ویرایش]
اردوگاههاى بغداد آخر دنياست. دور تا دور اسرا، منتظرند. آن دم مجلس منوچهر ايستاده. وقتى خبر شهادت برادرش را دادند، به من نگاه كرد. مىدانستم نگاهش دنبال چى مىگردد. من شروع كردم به خواندن روضه. چنددقيقه بيشتر نمىتوانستيم اين كار را ادامه بدهيم و بعثىها مىريختند توى آسايشگاه. قدر چمن را بلبل افسرده مىداند، غم داغ برادر را برادر... اين را گفتم و دلم لرزيد. يا قمر بنىهاشم، برادر، برادرت را درياب و زدم زير گريه. آسايشگاه يكپارچه، آسمانى شد كه شلاقى مىبارد. مدتى بود كه اين بغض سنگين را در گلويم نگه داشته بودم. نمىخواستم هيچكس اشك من را ببيند. اينها خيال مىكردند كه من يك كسى براى خودم هستم. خدا آبرو مىدهد، من يك آخوند معمولى بيشتر نيستم، اما اينجا، رفتارم زير ذرهبين اسراست. وقتى اسير شدم، شب اول، وقتى روى سيمخاردارهاى تخت شدۀ كف اتاق، ما را خواباندند، اميدى به زنده ماندن وجود نداشت. وقتى باتوم آنچنان به سر و مغزت بكوبد كه احساس كنى، تا مدتها خون ادرار مىكنى، ديگر چيزى از گلويت پايين نخواهد رفت، مىفهمىكه يك پزشك، چطور مىتواند حال يك اردوگاه را بهتر كند. همينكه كمى به خودمان آمديم و توانستيم به خانواده نامه بنويسيم، براى بچههايم نوشتم،
حتماً از شما مىخواهم، افزونبر اينكه در حوزه درس مىخوانيد، پزشكى هم بخوانيد. من از شما پزشك مىخواهم، والسلام. حالا خبر آمده بود كه برادر هوشنگ شهيد شده. اسير كه باشى، يك خبر از دست دادن عزيزانت، مىتواند كارت را بسازد. من برايش مجلس فاتحهاى ترتيب دادم و خودم هم روضه خواندم و آنچنان زار گريه كردم كه آن بغض سر خوردۀ توى گلو، سبك شود. از خانه هم برايم نامه مىفرستادند. من بارها برايشان نوشتم كه از حضرت امام چيزى ننويسيد، اينجا نامه را ضبط مىكنند و به من نمىدهند. فقط بنويسيد اوضاع تحصيلتان چطور است، چه كرديم، چه نكرديم. مسائل سياسى ننويسيد. زندانى چشم به هم مىزند و مىبيند كه يك سال گذشته. يكسال به ما يك عمر گذشت و اما همچنان زنده مانده بوديم. پسرم مهدى برايم نوشت كه در آسايشگاه، قرآن حفظ كنم. در جواب نامه خيلى ازش تشكر كردم. مىدانستم خودش در حوزه برنامۀ حفظ قرآن دارد و شنيده بودم، حتى در جبهه، روى قايق موتورى كه نشسته، برنامۀ حفظ و تلاوتش را حفظ كرده است. اوضاع ايران مو به مو به اسرا مىرسد. هر عملياتى، چقدر شهيد و مجروح داده است. جبهه به نيرو احتياج داشت به خون به جراحت. براى بچههايم نوشتم، جبهه را ول نكنيد. نه اينكه پشت جبهه خدمت كنيد، نه، برويد خط مقدم. شهيد شويد، مجروح شويد. جبهه به شهيد احتياج داشت و اسرا به روحيه. هر كسىكه مىآمد و مىگفت، حاجآقا پدرم، حاجآقا برادرم، حاجآقا پسر عمهام شهيد شده، مىگفتم: «خدا كند ان شاءالله پسرهاى من هم شهيد شوند.» وقتى نامه نوشتم كه از شما پزشك مىخواهم، برايم نوشتند كه مشغول خواندن دروس علوم تجربى هستند. وقتى نوشتم كه از شما شهيد مىخواهم، برايم نوشتند كه چطور در خط مقدم شركت مىكنند. من نوشتم، شركت كنيد و عرق بريزيد و زحمت بكشيد تا شهيد شويد و اما پشت هر جمله مىنوشتم، بهجز مهدى.
مىنوشتم و اما خط مىزدم. دلم نمىآمد اين را بنويسم و بقيۀ پسرها بفهمند كه مهدى، يوسف عزيزكردۀ من است. مهدى براى من خاص بود و دلم مىخواست اين يكى، براى اسلام، براى خانواده، براى پدرش بماند. همه بروند جلو، خط مقدم، بجز مهدى كه همان در عقبه بماند. همه شهيد شوند جز مهدى. اولين كسى هم كه علاوه بر دروس حوزه توانست در كنكور تجربى رتبه بياورد و پزشكى قبول شود، مهدى بود. وقتى برايم رتبۀ كنكورش را فرستاد، بال درآوردم. او شده بود عزيز مازندران. مهدى يوسف من بود كه بايد من و برادرهايش برايش در مقابل خداوند سجدۀ شكر مىكرديم. مادرش يكوقتى برايم از او مىنوشت و مىدانست كه اخبار او را بايد به صورت خصوصى به من بدهد. در مدرسۀ علميه از او پرسيده بودند كه پدرت چهكاره است. نگفته بود كه اسير است. گفته بود روحانى است. هى جستوجو كرده بودند كه كجاست. گفته بود خارج از كشور است. هى پرسوجو كرده بودند و او نگفته بود كه من اسير هستم. مشكوك شده بودند كه نكند منافق باشد. رفته بودند در خانه. مهدى خيلى تودار بود. مادرش برايم نوشت: «مريض بودم و به مهدى سپردم، به عمه بگويم كه لباسهاى بچهها را دراينمدت، او بشويد.» بعد از اينكه از بستر مريضى بلند مىشود، مىرود و از عمه، كه با آنها زندگى مىكرد، تشكر مىكند. عمه مىگويد: تشكر براى چى؟ مىگويد: براى لباسهايى كه در اين مدت شستهاى. عمه مىگويد كدام لباسها. مهدى اصلاً چيزى به عمهاش نگفته و خودش دراينمدت لباس بچهها را شسته. مهدى اينجور بچهاى است. بنابراين، هروقت من مىنوشتم كه برويد و شهيد شويد، توى دلم اين بود كه مهدىجان، تو نمىخواهد بروى، همان بچسب به حوزه و دانشگاهت. يك روحانى پزشك بشو و درد اين مردم جنگديده را دوا كن. وقتى اسرا آمدند و يكىيكى دست به گردن من انداختند و بهم تسليت گفتند، من سرم را رو به آسمان گرفتم و خدا را شكر كردم. همۀ زندگى ما فداى اسلام، فداى امام خمينى. ابوذر شهيد شده؟ همه سر تكان دادند. هاشم شهيد شده؟ نه؟ پس محمدم شهيد شده؟ سر تكان دادند. حتماً حسينم شهيد شده. گفتند: نه حاجآقا. باورم نمىشد؛ يعنى مهدى شهيد شده؟ بله توى شلمچه، تركش خورده به سرش. مهدى شهيد شده بود. خدايا، مهدى شهيد شده؟ يك آسايشگاه به من نگاه مىكرد كه چطور خبر شهادت مهدى را هضم مىكنم. بغض گلويم را فشار مىداد و اما نبايد گريه مىكردم. گريه هم نكردم. از خود مهدى كمك خواستم تا اينكه خبر شهادت برادر منوچهر به آسايشگاه رسيد. حالا وقتش بود. برايش مجلس به پا كردم. روضه خواندم. غم داغ برادر را برادر مرده مىداند. آن چنان هاى هاى گريه كردم و روضه خواندم كه سقف آسايشگاه به گريه افتاد. همه خيال مىكردند، بهخاطر روضه گريه مىكنم يا بهخاطر منوچهر. كسى نمىدانست كه داغ مهدى، دارد كمر من را مىشكند.
[ویرایش]
مِنَ المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيهِ ۖ فَمِنهُم مَن قَضىٰ نَحبَهُ وَمِنهُم مَن يَنتَظِرُ ۖ وَما بَدَّلوا تَبديلًا ﴿سوره احزاب / آیه۲۳﴾
خدایا شرمنده ام که اینهمه گناه کرده ام و سر پای وجودم را ظلمت گناه و معصیت فرا گرفته است. خدایا با اینکه بارگناه و معصیت چگونه سر بلند کنیم خدایا چقدر از نعمتها که به ما ارزانی داشتی ولی ما به جای شکر و سپاس نافرمانی کردیم خدایا چقدر از خطاهای ما را پوشانید "كم من قبيح سترته" که اگر یکی از آنها آشکار میکردی نزدیکترین افراد مرا رها کردند خدایا از تو میخواهم که در روز قیامت نیز ما را رسوا مگردانی خدایا اگر چه خیلی گناه کردم ولی الان پشیمانم و خودت فرمودی که بندگان من هر وقت که به سوی من روی بیاورید میپذیرم و این امید به لطف و بخشش توست که مرا امیدوار ساخته است. پروردگارا ترا شکر میکنم که ما را در زمانی که هنگام سربلندی اسلام است قرار دادی و نعمت جمهوری اسلامی رهبر انقلاب را به ما لطف فرمودی و بالاخره به لطف خود مرا موفق شرکت در جبهه های جنگ نمودی چرا که بفرموده
امیرالمؤمنین علی علیه السلام "ان الجهاد باب من ابواب الجنه فتحه الله لخاصه اوليائه" همانا جهاد دری از درهای بهشت است که خداوند بروی خاصه از اولیائش باز می نماید و همه کس توفیق شرکت در جبهه ر پیدا نمی کنند. این جانب مهدی جمشیدی وصیت نامه خود را آغاز میکنم.
۱ - به عنوان یک فرزند کوچک و ناقابل این ملت عزیز و عظیم الشان تکه فداکاریهای آنان باعث خشنودی خدا پیامبر اسلام شد و در راه خدا از جان و مال و فرزندان خویش دریغ نموده اند و اسلام عزیز را که با سختیها و خون جگر خوردنها به دست ما رسیده سر بلند و سرافراز کرده اند این سعادت و اجر عظیم را به آنها تبریک میگویم که از همه شما تقاضا دارم که به همت و فداکاری خویش ادامه داده. بدانید که انشاءاله این سختیها به زودی پایان می یابد و صبح ظفر فرا خواهد رسید و این فداکاریهای شما باعث عزت و عظمت خودتان و فرزندان آینده خواهد شد جبهه های جنگ را هر نظر کمک و حفظ کنید همانطور که امام فرمودند هیچ گاه به غیر از خدا تیکه نکنید چراکه خدا بود که ما را به اینجا رساند و از این به بعد هم او باید ما را به مقصد برساند. با پیروی از
ولایت فقیه و روحانیت عظم الشان فقیه پوزه منافقان و مستکبران را به خاک بمالید و با وحدت و همبستگی و که رمز پیروزی ما بوده و هست راه نفوذ دشمنان را ببندید. و به آنهائی که تا آگاهانه یا مغرضانه سعی در ضربه زدن به نظام داشته و به صورت جریانی و خطی عمل میکنند میگویم که سفره ای که کنار آن نشسته اید با خون شهیدان رنگین شده و همه ما باید فردای قیامت جوابگو باشیم و مواظب باشید که خون شهیدان به هدر نرود چـرا کـه ایـن گـنـاهـی عظیم و نابخشودنی میباشد و قدر به فکر فردای خویش باشید.
۲ - پدر عزیز و مادر دلسوز و مهربانم شما خیلی برایم رنج و سختی کشیدید ولی من نتوانستم برایتان کاری انجام دهم امیدوارم که با بزرگواری خویش در ببخشید و انشاءاله خداوند به شما در دنیا و آخرت جزای خیر عطا فرماید. و از برادران دلسوز و مهربانم می خواهم که بدرفتاریهایم را عفو نمایند از دوستان عزیز و اهالی محل تقاضا دارم چنانچه بدی از من دیدند ببخشند و اگر دینی از آنها برگردنم می باشد یا به خانواده ما مراجعه کرده و دریافت کنید یا برای رضای خدا از من در گذرند. از همه برادران تقاضا دارم که از برای این جانب مغفرت نمایند تا شاید مورد قبول خدا واقع شده و رستگار شویم خدایا این جمهوری اسلامی و رهبر انقلاب را حفظ فرما. و این انقلاب را زمینه ساز حکومت جهانی قرار دهید در پایان از همه می خواهم که در همه حال و در هر جا دعای برای طول عمر امام و پیروزی رزمندگان را فراموش نفرماید .
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار