• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدحسین فلاحی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمدحسین فلاحی (۱۳۴۸ بهشهر _ ۱۳۶۴ هورالعظیم) متولد روستای زیبای متکازین شهرستان شهید پرور بهشهر استان مازندران است. محمدحسین فلاحی در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد ، مادرش انسیه فلاحتی و پدرش محمد حسن نام داشت.محمدحسین فلاحی در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، تحصیلات را در مقطع دوم راهنمایی با موفقیت پایان رسانید سپس وارد حوزه علمیه شد و به مدت چهار سال در نزد ملاصفر علی دروس مقدمات حوزوی را گذراند. .شهید بزرگوار مجرد و فرزند سوم خانواده بود.محمدحسین فلاحی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۴/ ۱۳ هجری شمسی در منطقه هورالعظیم در هنگام گشت و شناسایی بر اثر اصابت تیر مستقیم شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید فلاحتی در مورخه ۱۳۶۴/۴/۱۵ تشییع و در بهشت فاطمه بهشهر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

برگۀ رسيد واريز پول را به مشترى داد. پول‌هاى خُرد را دسته كرد و تُوى كشو گذاشت. صداى اپراتور نوبت‌دهىِ بانك بلند شد: شمارۀ ۴۱۳ به باجۀ ۳. بدون اينكه سرش را بالا بياورد گفت: «سلام بفرماييد.» روى برگه چند تا امضا زد و آن‌طرف شيشه را نگاه كرد. چشم‌هايش گِرد شد. پسرى با لباس بسيجى و عمامه روبه‌روى او نشسته بود و لبخند مى‌زد. محمدحسين بود؛ محمدحسينِ فلّاحى. ليوان آب را برداشت و يك نَفَس سركشيد. فكر كرد خيالاتى شده. بسيجى گفت: «مى‌خواستم حساب باز كنم.» كارمند بانك با دستپاچگى عرقش را خشك كرد: «مداركتون رو بديد لطفاً!» پسر شناسنامه‌اش را روى پيشخوان گذاشت. سعيدى باورش نمى‌شد. خنديد: «شما با شهيد فلّاحى نسبتى داريد؟» محمدحسين لبخندى شيرين زد: «حالا ديگه ما رو نمى‌شناسى آقاى سعيدى.» خيلى وقت بود او را نديده بود. از آن روز شلوغ تشييع جنازه و گريه‌هاى هم‌كلاس‌هايش چقدر گذشته بود. همه‌چيز عوض شده بود. محمدحسين انگار هنوز سيزده سالش بود. خندان. يعنى بعد از اين‌همه سال آمده بود احوال دوست قديمش را بپرسد. به محمدحسين گفت: «ببخشيد آقا! شما هنوز به سنِّ قانونى نرسيده‌ايد؛ نمى‌تونيد حساب بازكنيد.» لبخند زد. محمدحسين شناسنامه را در جيبش گذاشت و گفت: «بچه مى‌ترسونى‌؟ ما واسه جنگ شناسنامه دست‌كارى كرديم. بانك كه ديگه حريفمون نمى‌شه.» هر دو خنديدند. سعيدى مى‌خواست از روى صندلى بلند شود و دست محمدحسين را بگيرد، بروند براى ساعتى گُل بگويند و گُل بشنوند. اما انگار گرفتار زمان شده بود. دلش زيرِ بار بود. ديروز پسرش توى رويش ايستاده بود كه ديگر دلش نمى‌خواهد اين اوضاع را تحمل كند. دلش نمى‌خواهد خاطرات قديم پدرش را بشنود. خيلى وقت است اوضاع عوض شده و پدرها نمى‌خواهند قبول كنند. به لباس محمدحسين خيره شد. خونِ روىِ لباس بسيجى هنوز تازه بود. به او گفت: «يادته چقدر عبا و عمامه رو دوست داشتى. هميشه توى مسجد چند تا آخوند خوشگل رو نشون مى‌دادى. مى‌گفتى، يعنى مى‌شه منم يه روز اين‌جورى لباس بپوشم‌؟» محمدحسين گفت: «آره! ولى لباس سپاه رو هم خيلى دوست داشتم. بهتر از اون وقتى قيافۀ مبلّغ‌هايى رو كه مى‌رفتند جبهه مى‌ديدم كه با لباس بسيجى عمامه مى‌گذاشتن، دلم غنج مى‌رفت.» سعيدى گفت: «آخرش خودتم رفتى پسر! انسيه‌خانم و حاج‌آقا رو پير كردى! مادرت خيلى نگران شده بود. رفت سمت مخابرات كه زنگ بزنه و ازت خبر بگيره. هنوز نرسيده بود كه تو برگشتى! تُوىِ تابوت.» اشك توى چشم محمدحسين جمع شد: «مى دونم. همون‌موقع برايش خوندم، خوندم كه صبر كنه، كه هركه در اين بزم مقرب‌تر است جامِ بلا بيشترش مى‌دهند. » سعيدى گفت: «اما مى‌بينى چى شده محمدحسين‌؟ ديگه براى هيچ‌كس مهم نيست كه ما چقدر عاشق امام بوديم. چقدر با اون ضبط شكسته سخنرانىِ امام رو گوش كرديم و گريه كرديم. رفتيم كه براش جون بديم. چقدر حرف‌هاى شهيد مطهرى رو نوشتيم. ديگه براى هيچ‌كس مهم نيست اون روزايى كه اعلاميه‌ها رو يواشكى مى‌آورديم تا به بقيه برسونيم، تا يه روز اين مملكت رنگ آزادى رو ببينه. ديگه بچه‌ها هم حرفمونو نمى‌خونن.» سعيدى دلش پر بود. از پشت شيشه نمى‌توانست محمدحسين را در آغوش بگيرد. سر روى شانه‌اش بگذارد. حسّى به او مى‌گفت: شايد از جايش بلند شود، ديگر نتواند محمدحسين را ببيند. صداى «شُرشُرِ باران» پيچيد توى گوشش. از بارانِ شَديد، چندنفرى به داخل بانك پناه آوردند. محمدحسين گفت: «پسر! ما واسه حرف مردم نرفتيم جبهه، واسه امام رفتيم، واسه خدا. تازشم، نكنه تو به جاى من رفتى اون دنيا؟ چرا يه طور حرف مى‌زنى انگار اينجا زندگى نمى‌كنى‌؟ ديگه نمى‌رى متكازين‌؟ نمى‌رى بسيج محل‌؟ نمى‌بينى بچه‌ها مثل اون‌موقع دارن براى امام مى‌ميرن! من خبر دارم كه سخته. خبر دارم كه بعضيا بدجورى دلِ رفيقاى منو شكوندن! تو نمى‌گى چرا الآن اومدم بِهِت سر بزنم. ولى بدون، بچه‌ها نرفتن! دُرُسته وقتى تركش خورد به سرم، يه جورى سوختم كه درد تمام بدنم رو فلج كرد ولى نمى‌دونى اينجا چه خبره! ما هنوز داريم مى‌جنگيم. امام هنوز هواى بچه‌ها رو داره.» سعيدى بلند شد، دلش مى‌خواست مثل برق برود آن طرفِ باجه. درِ كوچك حايل بين پيشخوان و سالن بانك را باز كرد. صندلى روبه‌روى باجۀ او خالى بود. فقط روى پيشخوان دفترچه‌اى قرار داشت، دفترى كه محمدحسين هميشه عكس شهدا را از روزنامه‌ها يا اعلاميه‌ها مى‌بريد و داخل آن مى‌چسباند. دفترچه را برداشت و از بانك بيرون زد. همه‌جاى خيابان را دنبال پسرى با لباس بسيجى و عمامه جست‌وجو كرد. نمى‌توانست زياد دور شده باشد. بايد مى‌ماند. سعيدى هنوز سؤال‌هاى زيادى داشت كه بايد از او مى‌پرسيد. دل‌تنگى‌هايى داشت كه بايد برايش حكايت مى‌كرد. زير بارانِ بى‌امان چشمش به انسيه‌خانم افتاد. چادرش خيس شده بود و مثل شَبَق مى‌درخشيد. سعيدى ايستاد: «سلام حاج‌خانم! شما چرا اومديد اينجا؟ چرا كسى همراهتون نيست‌؟» چتر را باز كرد بالاى سرِ انسيه خانم. مادر محمدحسين لبخندى زد و گفت: «سلام پسرم! محمدحسين بِهِم گفت كه اين دفترچه رو برات بيارم مادر! گفت كه خيلى بِهِش احتياج دارى!» سعيدى گفت: «ولى خودش....» جيبِ كت و شلوارش را گشت. دفترچه‌اى كه از پيشخوان بانك برداشته بود همراهش نبود. دفترچه را از انسيه خانم گرفت. مادر محمدحسين گفت: «دلش نمى‌خواست عكس شهدا زير دست و پا بيفته؛ واسه همين از مجله‌ها و اعلاميه‌ها دَرِشون مى‌آورد و توى اين دفترچه مى‌چسبوند.» سعيدى روى صندلى بانك نشست و دفترچه را ورق زد. كاغذى روى زمين افتاد. يكى از نامه‌هاى محمدحسين بود: «وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰى لاٰ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ اَلدِّينُ لِلّٰهِ‌؛ و كارزار كنيد تا ديگر فتنه‌اى نباشد و دين از براى خدا شود.» چشم‌هايش روى سطرها دويد: «اينجا مدتى است هوا حالش خراب است، آيا مازندران هم همين‌طوره يا آفتابى است‌؟» خورشيد از پنجرۀ بانك نور انداخته بود داخل. سعيدى لباس‌هايش را عوض كرده بود و تنش حالا زير نور آفتاب گرمِ گرم شد، مثلِ دلش.






جعبه ابزار